هفت نفر چیزایی نوشتن که حاصل ش این هفت خاطره شده...

فرمانده من/نوشتۀ رحیم مخدومی،…(و دیگران)/

انتشارات سوره مهر/ چاپ سیزدهم/۱۳۸۶/

۸۸صفحه / قیمت: ۸۰۰تومان

 

به یه تعدادی که تو سال های جنگ تحمیلی تو مناطق عملیاتی حضور داشتن،می گن که از فرمانده هاتون بنویسین. حاصل ش مجموعه ای می شه که این کتاب،دفتر اول ش به حساب می آد. تو آخر مقدمه ش ناشر ش گفته: “ما برای تدوین جلدهای بعدی این کتاب  نیازمند دستان ماشه چکانی هستیم که دستان گرم فرماندهی را فشرده اند.  به اندازۀ کافی گویا هست،نه؟

یکی از هفت تای این مجموعه رو انتخاب کردمو تایپ؛…و این پست،خلاص!

 

 

 

 

فرمانده من

 

اوایل سال ۵۹ که به قصد فعالیت در امور فرهنگی و خدماتی وارد کردستان شدم،امنیت کافی در آن منطقه وجود نداشت. ابتدا به سنندج رفتم،اما بعد از مدت کوتاهی مرا به بانه اعزام کردند. در آنجا،پس از آنکه خود را به مقر سپاه واقع در فرمانداری معرفی کردم بلافاصله مشغول کار شدم. چند روزی که گذشت پی بردم که مشکل اصلی حفظ امنیت شهر است و تا این امر صورت نگیرد فعالیتهای فرهنگی و خدماتی تأثیر چندانی نخواهند داشت. با این فکر به اتاق فرماندهی رفتم و با کسب اجازه از برادر خادمی-فرمانده سپاه بانه- از ایشان خواستم که اگر صلاح می دانند در خدمتشان باشم. برادر خادمی با چهره ای خندان با من صحبت کرد و بعد از یک سری سؤالهای مختلف ناگهان پرسید:«چقدر شجاع هستی؟ ما در اینجا به افراد شجاع و با ایمان نیاز داریم.»  دقیقاً نمی دانستم که چه جوابی بدهم. با لحنی عادی گفتم:«سعی خودم را می کنم و اگر خدا راضی باشد حتی حاضرم جان ناقابل خود را فدای اسلام کنم.»

برادر خادمی با جذبۀ خاصی گفت:«اینکه نشد! معیار انتخاب من چیز دیگری است. برو گوشه اتاق بایست،من به طرف تو تیراندازی می کنم و اگر دل و جرئت ایستادن داشتی تو را می پذیرم.»

خیلی تعجب کردم. چرا که به هیچ وجه انتظار چنین برخوردی را نداشتم. با این حال،به عشق خدمت در سپاه و با این فکر که او چنین کاری را انجام نخواهد داد،رفتم و همان جایی که گفته بود ایستادم. برای یک لحظه نفهمیدم که چه اتفاقی افتاد. فقط از شدت صدای تیر گوشهایم سوت کشید و وقتی به اطرافم نگاه کردم دیدم که در فاصلۀ سی سانتی من دیوار سوراخ سوراخ شده است. بعد از چند دقیقه گفت:«تو پذیرش شدی،از فردا بیا و لباس فرم بگیر و افتخاری با ما همکاری کن.»

اوایل این مسأله خیلی برایم سؤال برانگیز بود که او چرا این کار را کرد؟ اگر گلوله به من اصابت می کرد چه؟ اصلاً تقصیر خودم بود که قبول کردم و…  اما بعد ها که با بعضی از بچه های سپاه صحبت کردم همگی آنها گفتند که ما هم به همین شکل انتخاب شدیم و لزومی ندارد که ناراحت باشی،چون محمود آن قدر اعتماد به نفس و مهارت در تیراندازی دارد که هیچ گاه خطا نمی کند. بچه ها راست می گفتند. یک بار شخصاً شاهد بودم که محمود چطور از فاصله ده متری یک لولۀ دو میلی آب را با اولین گلوله سوراخ کرد.

به هر جهت،از فردای آن روز در قسمت بررسی آلبوم عکسهای ضد انقلابیون مشغول کار شدم و خادمی،مسئولیت شناسایی آن افراد را به من محول کرد. آن طور که بچه ها تعریف می کردند،وقتی که شهر برای دومین بار توسط رزمندگان اسلام باز پس گرفته شد،با تدبیر خادمی،به کلیه نیروها دستور دادند که هنگام بازرسی خانه به خانه،علاوه بر اسلحه و مهمات،آلبوم عکسهای افراد متواری را نیز جمع آوری کنند و به سپاه بیاورند. با این روش در عرض چند ماه حدود دویست قبضه اسلحه کشف،و دهها تن شناسایی و دستگیر شده بودند. وظیفه من این بود که تصویر کلیه کسانی که به صورت مسلح عکس گرفته اند را در آلبوم جداگانه ای جمع آوری کنم تا به مرور زمان نسبت به شناسایی و دستگیری آنها اقدام شود.

هر روز که می گذشت علاقه ام به محمود بیشتر می شد. شیوه فرماندهی او برای سپاه بسیار سازنده و مؤثر بود. در آن زمان که نیروهای ضد انقلاب به انواع سلاحها مجهز بودند و به اندازه ای قوی،که در طول شب شهر را کاملاً در اختیار خود می گرفتند،شجاعت،تدبیر و جسارت محمود به حدی بود که در دل تمام دشمنان رعب و وحشت می انداخت و حتی آنها در اطلاعیه هایشان برای سر وی جایزه تعیین کرده بودند. با این حال یک شب نبود که او با عناوین و پوششهای مختلف در سطح شهر تردد نکند. محمود با این کار طرحهای کمین و ضربه به ضد انقلاب را تهیه می کرد تا در فرصت های مناسب به مرحله اجرا در آورد. بارها شاهد بودم که در چندین عملیات،او به همراه دیگر رزمندگان،مخفیانه به دل کوه زده و به مرکز تجمع افراد کومله و دموکرات حمله می کرد و ضربات مهلکی را به آنها وارد می ساخت.

من و هفت نفر از بچه ها،به طور شبانه روز در خدمت و همراه محمود بودیم و هر کدام خاطرات بسیاری از او داشتیم،اما متأسفانه تا پایان مأموریت تنها من و یک تن دیگر باقی ماندیم و اکنون نیز،پس از گذشت ده سال از آن جریان،دیگر حافظه ام قدرت به یاد آوردن تمام حوادث را ندارد. فکر می کنم بد نیست به حادثه ای که مصادف با نزدیکی شهادت او بود اشاره کنم.

در سپاه،علاوه بر برادران،سه خواهر ایثارگر و شجاع نیز خدمت می کردند که به غیر از فعالیت در امور آموزش و پرورش و بخش جهاد سازندگی شهر بانه،قسمتی از وقت خود را صرف کمک به برادران سپاه می کردند و بازجویی و مراقبت از زندانیان زن را به عهده داشتند. متأسفانه یک روز،در اثر حادثه دلخراشی یکی از این خواهران به شدت زخمی شد و پیکر نیمه جان او توسط محمود به بیمارستان انتقال یافت. حدود یک سال از فعالیت این خواهر در شهر بانه می گذشت. اهل تهران بود و نسبت به خواهران دیگر کوشا تر. پس از گذشت چند ساعت،محمود با چهره ای برافروخته و غمگین به سپاه بازگشت و با حالتی خاص خبر شهادت آن خواهر را اعلام کرد. البته من در آن روز برای انجام مأموریتی به باختران رفته بودم اما از بچه هایی که در آن صحنه حضور داشتند شنیدم که محمود بعد از اعلام خبر اضافه کرده بود که:«بچه ها من هم دیگر عمری نخواهم داشت،شاید خواست خدا بود که عقد ما در دنیای دیگری بسته شود.»

یادم می آمد که روزی به محمود گفته بودم:«چرا ازدواج نمی کنید؟» و او در جواب گفت:«هنوز همسری را که می خواهم برای خود انتخاب کنم پیدا نکرده ام. من کسی را می خواهم که پا به پای من در تمام فراز و نشیب ها،حتی در جنگ با دشمن هم رزم من باشد و مرا در راه خدا یاری دهد.»  پس از آن حادثه بود که فهمیدم محمود،همسر آینده خود را انتخاب کرده بود،اما خواست خدا بود که محمود را در آن دنیا به خواسته هایش برساند،چرا که چند روز پس از شهادت آن خواهر،حادثه ای دلخراش به وقوع پیوست.

ساعت یازده شب بود. یکی از بچه ها دچار بیماری سختی شده بود و لازم بود که فوراً به بیمارستان رسانده شود. محمود برای این کار داوطلب شد و پس از آنکه ماشین را روشن کرد،بیمار را داخل آن گذاشت و به همراه یک نفر دیگر از بچه ها از مقر خارج شد. تا بیمارستان حدود پنج کیلومتر راه بود و برای رسیدن به آن می بایست از داخل شهر عبور می کرد.

هنوز چند دقیقه ای از رفتن آنها نگذشته بود که صدای رگبار گلوله،آرامش و سکوت شب را در هم شکست. برادران بلافاصله آماده شدند و خود را به محل حادثه رساندند. ماشین بر سر یک سه راهی متوقف شده و از سه طرف مورد حمله قرار گرفته بود. بچه ها جلو می روند و پیکر غرق به خون و سوراخ سوراخ شده محمود را از ماشین بیرون می آورند. دو نفر دیگر به شدت زخمی شده بودند و یکی از آنها بعداً این طور تعریف می کرد:«ما به طرف بیمارستان در حال حرکت بودیم که ناگهان از سه جهت به ماشین حمله شد. ما دو نفر،از همان ابتدا زخمی شده و به حالت اغماء در کف ماشین افتادیم،اما محمود به مقابله پرداخت و تا آخرین گلوله مقاومت کرد. وقتی که افراد دشمن،جسارت و شجاعت راننده ماشین را دیدند،غافل از اینکه او محمود خادمی و فرمانده سپاه است،پس از به شهادت رساندن وی،برای خاموش کردن آتش خشم و کینه خود،نزدیک ماشین آمده و با تفنگ «پ.پ.ژ» که گلوله های تخمه مرغی شکل دارد قسمتی از صورت او را نیز از بین بردند و بلافاصله از محل دور شدند.

محمود نیز این چنین به شهادت رسید. فردای آن شب،پس از انتشار این خبر،چهره شهر حالت عجیبی به خود گرفت. مردم که یکباره عزادار این فاجعه شدند و در سوگ نشستند. همان روز،بنا به تقاضای مردم،پیکر مطهر محمود،طی مراسمی با شکوه،از محل سپاه به طرف مسجد جامع تشییع شد و دوستان با او وداع گفتند.

بعد از مراسم تشییع به پایگاه برگشتم تا قدری استراحت کنم. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که از سر و صدای عده ای که در مقابل پایگاه تجمع کرده بودند بیدار شدم و وقتی خود را به آنجا رساندم،تعدادی زن و کودک را دیدم که نشسته اند و با حالتی مظلومانه اشک می ریزند و برای شهید خادمی عزاداری می کنند. به یکی از برادران دژبانی گفتم:«جریان چیست؟» جواب داد که:«آیا خبر داشتی شهید خادمی هنگامی که شبها به شهر می رفت،مانند مولایش علی(ع) به خانه مستمندان و یتیمان سرکشی می کردو برای آنها غذا و لوازم زندگی و حتی اسباب بازی برای بچه ها می برد.»

 

 

کلام آخر:

این کتاب کم حجم،خیلی با صفاست. این خاطرۀ «عقد آسمانی» ش،واسه م  دل نشین بود. راحتو صافو ساده بیان شده. شخصاً هر اثری رو که صداقتو امانت داریو رعایت کرده باشه و بی اغراقو گنده گویی،واقعه رو تصویر کنه دوست می دارم و تبلیغ ش می کنم. و تو آثاری که مربوط به انقلاب و جنگ هستن عجیب وسواس دارمو از چه چه و به به های الکی و مقدس نمایی ها متنفرم…