بی‌چاره پیـرمرد، بعد از دو ماه و اندی پیچاندن‌های منشی که البته او هم از رو نرفت و هر روز می‌رفت بست می‌نشست جلوی درب دفتر آقای مدیر، بل‌که خودِ نکبت‌ش را ملاقات نماید و شاید عرض حال  –نمی‌دانم شاید هم می‌خواست تو گوش‌ش بزند-  حالا متوجه شده دفتر آقای مدیر دو درب دارد.