چهره شو ببین. مبتلا شده به کویر. لم یزرع شده. شوره زار شده.
اما با چه خاطر جمعی ای چشاشو بسته!
آرامو مطمئن.
…رو به «تو»
حیران این اطمینان شم. نگران نیس؟!
…شاید که نباری!
پی نوشت ۱: آخ که چه قدر دل م می خواد این جوری،با همین حالو هوا،رمضان خدا رو پشت سر بذارم… تو گویی هیچ امیدی به خودش نداره… می بینی؟…اما این چه امیدی یه که به تو داره… که این قدر آرامو غرق یقینه؟!
…به یقینی که تو آرامش چهره ش موج می زنه غبطه می خورم… آخ که چه قدر دل م می خواد این جوری،با همین حالو هوا،رمضان خدا رو پشت سر بذارم…
پی نوشت ۲: یک ماهه این عکس-که نشون از مهارت عکاس ش داره- تحسین مو برانگیخته و هنوز ازش سیر نشدم.
ته نوشت ۱: سحرگاهان که در خوابی
تو را من لینک خواهم کرد…
ته نوشت ۲: عجب گاف گنده ای! راس ش خودمم وقتی خوندم ش یه خورده جا خوردم… این همه سال؟! …تصویر قدس واقعی کدام است؟!
ته نوشت ۳: از خنده روده بر شدم وقتی این زندگی نامۀ تصویری رو خوندم… لابد متوجه هستید که صاحب وبلاگ،دختر«فیض الله عرب سرخی» عضو ارشد سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی یه،و به همین جهته که این تصاویر ته مایه هایی از طنز سیاسی دارن…
ته نوشت ۴: تهرون… رمضون… کنسرت خیابونی… با حمایت رسمی ناجا و بسیج… اون م رپ؟!!
ته نوشت ۵: گرچه از صحبتای احمدی نژاد تو دانش گاه کلمبیا می گذره و من م پرهیز کردم از وارد شدن به این مقوله اما این تصویر که تو محوطۀ دانشگاه کلمبیا س توجه مو جوری جلب کرد که نتونستم بی خیال ش شم.
ته نوشت ۶: دیدگاه سینمایی نوری زاد رو اصلاً قبول ندارم،و اونو تو این عرصه خیلی ضعیف می دونم،خیلی نقد به کاراش وارده… اما با این همه،تو این نامۀ سرگشاده ش حرفای قابل تأملی زده…
ته نوشت ۷: تصاویری از جوانی برخی سیاست مداران بزرگ!
ته نوشت ۸: وقتی حجت الاسلام زم رستوران دار می شوند…





































10 اکتبر ، 2007 در ساعت 08:10
سلام کسی که اسمتو بلد نیستم می خوام بگم من هر سال که بزرگتر می شم ماه رمضونو بیشتر گم می کنم. یادمه بچه تر که بودم با مامانم ختم جز قران که هر روز انجام می شد می رفتم. کم کم این قران خوندنا کم شد تا امسال که به چندتا سوره اونم چندتا روز جمعه رسید. نمی گم قسمت نبود چون اگه بگم چرت گفتم الان غصم گرفته که بازم آخر رمضون شدو من …..
آخه من کی آدم می شم؟
10 اکتبر ، 2007 در ساعت 12:44
سلام ،
در این لحظات پایانی ضیافت او را بخوانیم :
الهی عمری آه در بساط نداشتیم و اینک جز آه در بساط نداریم.
الهی از من آهی از تو نگاهی .
(بر گرفته از الهی نامه آیت الله حسن زاده آملی)
11 اکتبر ، 2007 در ساعت 09:26
سلام. واقعاَ زیبا بود.
کاشکی ما هم ماه رمضونو همینجوری…
اصلاَ کاشکی همیشه همین طور یقین داشته باشیم. ولی آروم آروم هم قطره های بارون خدا بخوره به وجود ترک برداشته مون..
ممنون سر زده بودین. از بابت ادامه مطلب و معطلی بی حاصل هم ببخشید.
موفق باشید در پناه حضرت حق
یا علی
11 اکتبر ، 2007 در ساعت 15:34
استفاده کردیم!
11 اکتبر ، 2007 در ساعت 23:33
مثل همیشه مطالب جالبی بود….
عیدتون هم پیشاپیش مبارک

11 اکتبر ، 2007 در ساعت 23:50
سلام.ولی من فکر میکنم این تصویر بیشتر مربوط به قبل از ماه مبارکه.ماه رمضان ماه بارش خیر و رحمت و برکت الهی است که میتونیم کویر وجود مان رادر آن آبیاری کنیم.
خوشحال میشم به وبلاگ من هم سر بزنیدو در مورد پست جدیدم نظرتونو بگید.
عید فطر هم پیشاپیش تیریک میگم.
آسمونه دلتون آبی.
12 اکتبر ، 2007 در ساعت 00:28
همه چشم انتظار بارانیم…
ای کاش ببارد. سیر سیر سیر!
این شب آخر…
12 اکتبر ، 2007 در ساعت 01:20
لینکستان کرده ای ها
حالا هرچه ما میگیم تو هم هی ساز خودتو بزن ها

گوشش نگیرد های من چون بشنود دل هوی او
12 اکتبر ، 2007 در ساعت 07:07
به نام خدا
) … به نظر من هم آسمان درست مي گه .شما كه ديگه كوير نيستي ، شما الان از صد تا كوه كه دامنه هاشون پر از آبه (و كوهن كوه تري) . اينجا هم كه كامنت مي ذارم ربطي به قرارداد نداره تا خودم ببينم چقدر مي تونم خودمو تصحيح كنم . التماس دعا داشتم .
( دارم ميميرم كه نمي شه با يه خطابي صداتون كنم
يا علي
12 اکتبر ، 2007 در ساعت 09:01
ارامش عجیبی تو این عکس بود اما من این عکسو دوست نداشتم بیشتر دوست دارم وقتی که اسمون بارید و همه جاش سبز شد بیام ببینمش

راستی نزدیکای عیده..پس عیدتون مبارک
12 اکتبر ، 2007 در ساعت 13:35
غبطه انگیز؟ آره فکر کنم همینه.
“آرامو غرق یقینه؟”
کاش می شد بازم به من سر بزنید .
حضورتون خیلی خوشحالم می کنه .
12 اکتبر ، 2007 در ساعت 14:20
به نام خالق لحظه های بارانی
سلام
عیدت مبارک….
طاعت و عبادتت قبول درگاه حق
اخرین روز ماه رمضون اپ کردم با عنوان لبهای خشکیده….
منتظرم
یا علی
التماس دعا
12 اکتبر ، 2007 در ساعت 14:36
با سلام
من وقتی دیدمش ناخودآگاه زمزمه کردم الهی هب لی کمال الانقطاع الیک،
موس که رووو عکس رفت دیدم تو هم زمزمه کردیش
خیلی قشنگه که آدما با دیدن دیدنی ها و شنیدن شنیدنی ها،مدام یادشون بیفته که “همه چیز یه چیزه و …”
از خوندن اون جمله های “بجای معرفی” خیلی سرحال اومدم…
12 اکتبر ، 2007 در ساعت 14:38
راستی!
فطرتان، عید انشالله
ما بعد فطرتان هم به شرح ایضاً
یا علی مددی
12 اکتبر ، 2007 در ساعت 17:48
گوشیتو روشن کن پسر
معلوم هست کوجایی؟؟؟؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!!!!!!!!
فردا نماز می آیم مصلا
یه قرار بذار همو ببینیم
منتظرما
یه تماسی بگیر
13 اکتبر ، 2007 در ساعت 08:32
سلام دوست عزیز
ممنون که به وبلاگم اومدی..
عیدت مبارک..
اون شعر رو برام فرستاده بودن نمیدونم برا کی بود..
منم خوشم اومد گذاشتمش تو وبم..
13 اکتبر ، 2007 در ساعت 15:08
سلام آقا پیچک !
نماز و روزه ها قبول ، عیدتون مبارک
13 اکتبر ، 2007 در ساعت 23:07
zendegi, barg budan dar masire bad nist
emtehane rishe ha st/
rishe ham hargez asire bad nist/
zendegi chon
PICHAK ast/
entehayash miresad pishe KHODA/
13 اکتبر ، 2007 در ساعت 23:09
namaz rooze ha toon ghabule dargahe hagh enshallah
eydetun mobarak
13 اکتبر ، 2007 در ساعت 23:11
سلام
عید فطر بر شما مبارک .همین !
14 اکتبر ، 2007 در ساعت 02:06
ته نوشت 7 : عکس صدام رو دیدم. عکس بچگی هاش رو…اون موقع که هنوز بین اون و جهنم خیلی فاصله بود. اون موقع که هنوز هزار هزار شیعه و سنی نکشته بود. اون موقع که از حیوون پست تر نبود. اون موقع که فکرشم نمی کرد با خفت اعدام بشه…با خودم فکر کردم این بچه میتونست” صدام عالم” بشه همونطور که میتونست “صدام جنایتکار” بشه…چی شد که شد دومی؟…و اولین قدمش درین راه کدوم گناه کوچیک بود؟
14 اکتبر ، 2007 در ساعت 18:06
عید شما مبارک.
با نظر بالا صد در صد موافقم.
14 اکتبر ، 2007 در ساعت 19:27
سلام
………
البته بنده فکر می کنم ژست این ضعیفه و آرامشش به خاطر سفارش جناب عکاسه چرا که اگر خمی به ابرو بیاره همه ی زحمت عکاس باشی هدر می ره…
…………………….
اما گذشته از شوخی عکس و تفسیر شما به ترتیب دیدنی وشنیدنی بودند…
……………………
ممنون از نظرتون
و خدانگهدارتون….
(راستی هنوز شما رو به جا نیاوردما !)
15 اکتبر ، 2007 در ساعت 01:42
سلام علیکم..عیدتون مبارک/هر چند با تاخیر/راستش تمام توصیفاتی که در مورد عکس داشتید .درسته اما حیف این بنده آروم و متیقن نیست که نتونسته با اشک هایی از پس ابرهای همین توجه کویر گونه خشکش رو بارونی و نمدار کنه!!من شدیدا مطمئن هستم که با هر توجه و یقین و اطمینانی سیلابی از باران دیده ها جاری خواهد شد……حتما قبول دارید که آرامشی بعد از این بارش اشک ها هست که در هیچ چیز دیگری وجود نداره…
15 اکتبر ، 2007 در ساعت 13:29
اینجا همه هر لحظه می پرسند حالت چطور است؟
اما کسی یک بار از من نپرسید
بالت…؟
سلام.آشنایی باطرز فکرتان برایم خیلی خیلی جالب است . خسته نباشی…
15 اکتبر ، 2007 در ساعت 14:28
لینکهای شما عموما جالبند اما این لینک سایت عکسی که گذاشته بودی خیلی جالب بود. عاشق عکسهاش شدم. ولی نفهمیدم شما کدوم عکسشو پسندیدی.
15 اکتبر ، 2007 در ساعت 16:40
سلام وبلاگتون جالبه موفق باشید

قربونت اورانوس
15 اکتبر ، 2007 در ساعت 17:21
ببار بر من! بر کویر جانم!
هنوز هم ببار…..
15 اکتبر ، 2007 در ساعت 17:47
ته نوشت1،اون شعری که از آقای قزوه گذاشته بودین چیز مشتی ای بود
دیدن وبلاگ های برخی خبرنگاران صداوسیما نیز مقبول افتاد
از وبلاگ خانم میرسیدی خوشم اومد.
بقیه هم ای تا حدودی…
دربارۀ کویرتان هم می خواستم بگویم معرفت می خواهد اینکه آدمی بتواند در درونش یقینی حاصل کند و از همه قطع امید کند و امیدی خالص به “او” داشته باشد.
انشالله که خداوند به همه مان آنچنان معرفتی بچشاند
اما خودمانیم ها
اون “شاید که نباری” هم از آن حرف ها بودها
16 اکتبر ، 2007 در ساعت 22:23
ممنون!
رنجیدن خاطر و فضولی یعنی چی ! قدم صحبتای شما همیشه سر چشم!
اون قالب هم موقتی بود و اصلا قصد نگه داشتنشو نداشتم.می بخشید دیگه!
راستش بلد نیستم اون کاری که گفتین !
شرمنده
.
.
.
می شه یکم بیشتر راهنمایی کنین؟!
17 اکتبر ، 2007 در ساعت 14:32
موفق باشید سلام
17 اکتبر ، 2007 در ساعت 22:16
الهم صل علي محمد و آل محمد
سلام
بيشتر از دو ماه هست كه غيبت داشتم. امروز كه به وبلاگم سر زدم خيلي خوشحال شدم. ممنون كه توي اين مدت منو فراموش نكرديد. نظر زيباي شما همراه با پيام بارز خود اميد را هم حامل بود.
بازم هم تشكر ميكنم.
التماس دعا و يا حق
الهي نگويم دستم بگير… دستم گرفته اي، ز عنايت، رها مكن!
17 اکتبر ، 2007 در ساعت 22:19
سلام پیچک سر به هوا!
کجایی؟ بابا ماه رمضون گذشت و ما که باز کم سعادت بودیم… شما که اهل دلی ما رو از دعای خیرت محروم نکنی!
راستی…به روزم! دوست داشتی سر بزن.
یا علی
18 اکتبر ، 2007 در ساعت 02:06
وقتي باران مي بارد
عاشق تر مي شوم
عاشق ِ هر آنچه كه روزي بود
و اينك نيست.
عاشق ِ هر آنچه كه امروز هست و فردا نيست.
و عاشق يعني
چشماني هميشه باراني.
……….
و خدا عاشق است
و خدا هر روز بر كوير وجودمان مي بارد
و مي بارد
اما اين اشك ها قلب ِ هر معشوقي را به تپش وانمي دارند!
افسوس!
20 اکتبر ، 2007 در ساعت 09:10
سلام
چرا بايد زيادی بدوني ؟!
20 اکتبر ، 2007 در ساعت 09:27
سلام خانمی . بعضی کتب منتشر شده در بارهء شهدا از همان انتشارات مذکور !! قابل توجه و خواندن است :)
21 اکتبر ، 2007 در ساعت 00:54
يه دستی که بر گرد و غبار روح بکشي،چهرۀ نازدانه ای را خواهی یافت،با همان معصومیت،با همان حال و هوای کودکی…
بعد عمری یه نظر با دید امیدوارانه از حضرتش خوندیم…خدایا شکر
21 اکتبر ، 2007 در ساعت 14:27
سلام




دیگه فراموش کردی دوستای قدیمیت رو نه؟…..
خب شايد چون کم میام نت و کم میام بلاگت نمياي سراغم….
….
میدونی
……
دلم خیلی گرفته…
بروز شده م ….. اما
با گوشه ای از حرفهای ناگفته ی دلم…..
21 اکتبر ، 2007 در ساعت 16:49
سلام بر پیچک سر به هوای عزیز
خیلی لطف کردی بهم سر زدید از لطفت هم خیلی خیلی ممنونم
وبلاگ خوش آبو هوایی دارید آدم دلش تازه میشه
اجازه میدی لینکت کنم؟
بازم بهم سر بزنید خوشحال میشم
گرم یاد اوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم….
یا حق
22 اکتبر ، 2007 در ساعت 07:49
خودتان هم كم الفاتحه نيستيدها!
23 اکتبر ، 2007 در ساعت 17:16
کوشی پسر؟!
پس چرا آپ نمی کنی دادا ؟!؟!؟!؟؟
24 اکتبر ، 2007 در ساعت 00:41
سلام!
فکر می کردم قبلا که به اینجا آمدم رد پایی هم گذاشته ام..ولی امیدوارم به حساب بی معرفتی نگذاشته باشید..
همیشه موفق باشید و سربلند..
یا علی(ع) مددی
24 اکتبر ، 2007 در ساعت 00:54
سلام دوست عزیز از مطالب تون ممنونم خیلی زیباست .
به ما هم سر بزنید .
موفق وپیروز باشید یا علی مدد…
24 اکتبر ، 2007 در ساعت 07:28
بسم الله
سلام
گاهگاهی که از اون دنیای آجری اون بالا خسته می شم مثل یه پیچک سر به هوا دورش می زنم و می رم تو عالم خودم
مدتهاست با پیچکهایی کم و بیش از این جنس آشنام
همبالی شما افتخار ماست
سرافراز کنید
یا علی
24 اکتبر ، 2007 در ساعت 09:42
سلام
تب داری و بی تابی
تا باد چنین بادا
26 اکتبر ، 2007 در ساعت 01:37
سلام

دوباره اومدم که دلگرمی هم باشیم
26 اکتبر ، 2007 در ساعت 22:23
سلام..
ساقی هوایش تازه شده…منتظر شماست..
یا علی(ع) مددی
27 اکتبر ، 2007 در ساعت 23:08
بسم الله
سلام
ای کافران ! آیا با این سخن آسمانی باز کفر و نفاق می ورزید ؟!!!
( آیه 81 سوره واقعه )
سرفراز کنید
یاعلی
28 اکتبر ، 2007 در ساعت 09:09
دردهاي آشنا


دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي کهنه ي لجوج
…..
میای؟….
7 نوامبر ، 2007 در ساعت 07:03
وبلگتون بسیار زیباست