ما شغل هایمان نیستیم

 

پسرم می گوید:«مامان،می خوام فوتبالیست بشم». من ماکارونی ها را می ریزم توی آب جوش قابلمه و فقط سر تکان می دهم. ۲ روز پیش گفته بود می خواهم مهندس شوم و روزهای پیشتر فضانورد شده بود و معلم و دکتر؛ و من همیشه مشغول کاری بوده ام و سر تکان داده ام . چند سال گذشته از روزهایی که من فعل شدن را با یکی از شغل ها صرف می کرده ام؛ خبرنگار شدن،نویسنده شدن،مهندس شدن و…؟


ما شغل های مان نیستیم؛ این را پسر کوچک من نمی داند و من می دانم. چند سال طول کشیده تا این را بفهمم؟ چقدر رفتن و برگشتن؟ چند سلام و خداحافظی؟ چقدر آشنایی و جدایی؟ چند بار تجربه؟ چندبار سرخوردگی؟
«شغل ها مهم نیستند»؛ برای گفتن این جمله به پسرم هیچ وقت، وقت مناسبی نیست؛ نه الان که ر‌ؤیا درست می کند نه بعداً که باید توانایی اش را پیدا کند نه بعدتر که باید جسارت تجربه داشته باشد.

پسرم! فعل شدن فعل عجیبی است و شغل ها فقط گوشه کوچکی از شدن ما می شوند اما من این را هیچ موقع به تو نخواهم گفت.


هیچ راهی نیست که این پیراهن های پاره کرده در تجربه را با او قسمت کنم. تجربه،سرنوشت گریز ناپذیر اوست و من هیچ راهی ندارم که از او مراقبت کنم؛ باید برود و پیراهن هایش پاره شود. چه حیف که خرده سنگ بت های شکسته ام را نمی توانم به او بدهم؛ باید خودش بت بسازد و پیش پشم خودش بت هایش بشکنند و فرو بریزند. سال های سرگردانی مقدس،رو به روی اوست و یقین،بعد از رفت و برگشت ها خدا کند سراغش بیاید.


ما در یک خانه زندگی می کنیم. فهرست او هر روز از آدم هایی پر می شود که می خواهد بشود و در فهرست من هر روز آدم هایی که نمی خواهم بشوم خط می خورند: نمی خواهم از این نوع معلم ها بشوم،از آن جور مهندس ها و از این مدل نویسنده ها… اما ما نمی توانیم فهرست هایمان را به هم نشان دهیم. زندگی یعنی همین؛ باید فهرست خودش را زندگی کند؛ خط خوردگی اجتناب ناپذیر.

روزی پسرم روی کلماتی که با عشق و رؤیا نوشته خط خواهد کشید و من هیچ راهی ندارم که او را از این درد دور نگه دارم.

                                                                                                                      نفیسه مرشد زاده

 

                                      تصویر از: Anakin Sk

 

یادداشت تأمل برانگیز و دل پذیری بود که از شمارۀ ۱۵۸ هفته نامۀ همشهری جوان برگزیدمش.