“… یک نظام حق و عادلانه -حتی در حدّ مطلق ِ حقانیت و عدالت، یعنی نظام سیاسیای که امام معصوم (علیهالسلام) مدیریت و رهبری آن را بر عهده داشته باشد- میتواند بر اثر عوامل و زمینههایی دچار بحران شده و در نهایت، استقرار و ثبات خود را از دست بدهد… ممکن است یک نظام اسلامی -حتی به سردمداری معصوم (علیهالسلام)- بر اثر دنیاطلبی و انحراف فکری و فاصلهگرفتن تدریجی جامعه از ارزشهای الهی، دچار چالش شود. البته هیچگاه تودۀ مردم بهطور طبیعی دچار چنین وضعیتی نمیشوند، بلکه اینجا نقش خواص و نخبگان جامعه است که خود را نشان میدهد.
اگر نخبگان و خواص دچار فریبها و نیرنگهای بیگانگان شوند، به ورطۀ قدرتطلبی برای کسب امتیازات قدرت فرو غلتند، به رانتخواری، خودمحوری و خودخواهی گرفتار شوند، تفرقهافکنی و ایجاد صفبندیهای مصنوعی را برای دستیابی به هدفهای دنیوی خود پیشه کنند، در اینصورت تودۀ مردم هم به تدریج از ارزشهای الهی و انگیزههای معنوی فاصله میگیرند و با تضعیفِ حمایتِ عمیق مردم از نظام، نظام دچار چالش میشود.
تجربۀ آغاز دوران امامت امام حسن مجتبی (علیهالسلام) در تاریخ صدر اسلام، تجربۀ عبرتآموزی است. آیا پراکنده شدن مردم و رها کردن امام مجتبی (علیهالسلام) در آن مقطع حساس و خطیر، تحلیلی غیر از این دارد؟ مگر کسانی از اطرافیان و یاران منافق آن حضرت، وعدۀ تحویل ایشان به معاویه را به او نداده بودند؟
آیا میتوان -نعوذ بالله- عدول حضرت مجتبی (علیهالسلام) از ارزشها و احکام الهی را علت آن بحران تلقی کرد؟ بنابراین، این گزینه هم بهصورت گزینۀ محتمل قابل طرح است…
در این گزینۀ احتمالی، اساساً آنچه موجب فروپاشی نظام میشود، نه عدول حاکمان از حق، که پافشاری آنان بر مواضع حق و رعایت عدالت و احکام اسلام است. گاه باندبازیهای سیاسی و نفاق خواص و نخبگان، امام حق و عدل را در میدان تنها رها میکند و چرخۀ اوضاع و احوال سیاسی را ممکن است علیه او سامان دهد…“
[نقد قال: تأملی انتقادی بر یک نامه، علی ذوعلم، انتشارات کانون اندیشه جوان، صص213-215]




































