دامن دامن حکمت/ محمدرضا رنجبر/ انتشارات پارسیان/چاپ اول / ۱۳۷۷ / ۸۰صفحه/ ۳۲۰تومان

 

 

 

  

 

بزرگواری که حق معلمی و استادی بر گردن م داره،نه سال پیش،وقتی این کتابو به م هدیه می داد جمله هایی نوشت به یادگار که این جور شروع شده: «این شمیمی است از گلستان ادب،با رایحۀ لطیفی از بهشت عرفان دینی.»  سال ۷۸ بود و حالا که ۸۷ ایم وقتی صفحات شو ورق می زنم چیزی از جنس خاطرات ازش متصاعد می شه… دریغ م اومد حالا که این پست رو به معرفی این کتاب اختصاص می دم،یادی از اون معلم فرزانه نکنم؛ اگه امروز چیزی هستم (که معلوم نیست باشم)،بخش عمده ای ش مرهون اینه که پدر و مادرم منو به دست تربیت او سپرده بودن… غرقه در خیر دنیا و  آخرت باشه الهی!

 

و اما این کتاب؛ نویسنده،ابیاتی از صائب تبریزی رو با سلیقۀ خودش گل چین کرده،و از خاطرات کودکی ش (به خصوص حرف های نغز پدرش) پیش درآمدهایی متناسب با اون بیت فراهم آورده،و برای هر کدوم از اون بندها تیتری انتخاب کرده و حاصل ش شده این کتاب.

 

اون زمان که ما نو جوون بودیم،این جور ثقیل نبود برامون خوندن متن ش،ولی فکر می کنم واسه نو جوون امروزی،چیز باب و دندون گیری که با رغبت مشغول مطالعه ش باشه،به حساب نمی آد.

لحن و فرم گفتار،تو بیان محتوا نقش جدی ای ایفا می کنه؛ یه جاهایی از این کتاب،به نظرم رسید که خیلی خیلی ساده تر می شد منظور نویسنده بیان بشه،و در عین حال،نغز هم بوده باشه…

فارغ از این انتقاد،بندهایی هم تو ش هست که نظر آدمو جلب می کنه؛ که البته این جلب نظر،بستگی به ذائقه و سلیقۀ خواننده داره…

 

دو بند رو به عنوان نمونه نقل می کنم:

 

 

 

هنگامه ایجاد

خواهرم می گفت: چه دودی!

برادرم می گفت: چه بویی!

اما پدرم می گفت: اسپندها تا آتشی به زیر پا ندارند،به جای خویش اند،از جا دل نمی کنند،و نه بالا می روند،و نه عطرآگین سازند!

خوب که در کلامش خیره آمدم،دانستم که پاسخ مرا می گوید!

باری،پیش از این وی را گفته بودم: چه بایدم کرد تا دل از دنیا برکنم؟

و نیز اینکه: راز بلاها و مصیبت ها کدام است؟

و پاسخ من جز این نبود که: مصیبت ها به آتش مانند،و آدمی به اسپند و…  .

 

تا نباشد آتشی در زیر پایت چون سپند

صائب از هنگامه ایجاد جستن مشکل است

 

 

 

 

 

 

دعوی عشق

 

مسحور کلامش بودم!

چیزی مانده نبود،تا دلم را ربودۀ خویش دارد،

و تو،درست فهمیدی،

آری،او شیاد و صیاد دل بود،

وطعمه اش کلام!

آنچه می گفت،تنها در سر داشت،و بر سر زبان،

و از عالم دل بی خبر،و در بی خبری،تمام،

و از عشق،تنها دعوی اش را داشت،

و این،شیوه بلهوسان است!

 

دعوی عشق ز هر بلهوسی می آید

دست بر سر زدن از هر مگسی می آید

 

 

 

 

وقتی تو اینترنت دنبال اطلاعاتی پیرامون این کتاب بودم،متوجه سایت هایی شدم که این کتاب رو به صورت ای بوک و آنلاین در اختیار گذاشته ن؛ از جمله این سایت که از صفحۀ مقدمۀ کتاب شروع شده و تا آخرشو به صورت کامل در اختیار گذاشته.