داشتیم وسایلا رو کارتن کارتن می کردیم واسه اثاث کشی. اسبابامو که جا به جا می کردم قاطی دفتر کتابام به یه دفتر برخوردم حاوی جالباتی(!) که –وقتی جوان تر بودم- از این ور و اون ور فیش برداری می کردم… یاد آن فراغت بال ها به خیر… چه عالمی داشتیم!

 

این پست شد حاصل ورق ورق زدن های آن دفتر؛

 

 

 

 

۱)

«در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد،چون عموماً عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد،مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند؛ زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن،فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیلۀ افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید…

 

 

…در این جور مواقع،هر کس به یک عادت قوی زندگی خود،به یک وسواس خود پناهنده می شود: عرق خور می رود مست می کند،نویسنده می نویسد،حجار سنگ تراشی می کند و هر کدام دق دل و عقدۀ خودشان را به وسیلۀ فرار در محرک قوی زندگی خود خالی می کنند و در این مواقع است که یک نفر هنرمند حقیقی می تواند از خودش شاهکاری به وجود بیاورد…»

 

پی نوشت: این چند جمله بخشی از معدود عبارت هایی یه که تو کل نوشته های «صادق هدایت» تونست تحت تأثیرم قرار بده،که به نقل از «بوف کور»ش تو دفترِ یادگاری م  نوشته بودم…

 

 

 

۲)

یکی می گفت: با آدم «احمق» که دهن به دهن بذاری،مثل این می مونه که یه ملاقۀ گنده گرفته باشی دستت و با اون،محتویات یه سطل آشغال پر رو  هی به هم بزنی!

 

چه بووویی…!!!

 

اگه نمی خوای بوی گندش همه جا رو پر کنه،حرفو کوتاه کن… درشو ببند!

 

( وَ اِذا خاطَبَهُمُ الجاهلون،قالوا سَلاما )

 

 

همون آدم می گفت: یه شیشه عطر باش! اون وقت اگه احمقی هم بهت لگد زد و شکستی،بوی خوشت همه جا رو پر می کنه!

 

 

پی نوشت: چن سال پیش تو شر و شور دوران دانش جویی بودم که با وبلاگ ش آشنا شدم. مث یه رفیق نادیده دوست ش می داشتم. یه روز نمی دونم چی شد که وبلاگ شو بست. آرشیو شو پاک کرد… متن بالا یکی از پست هاش بود که به یادگار تو دفترم رونویسی کرده بودم ش. یادت به خیر… با این که الان تو وبلاگ ت هیچی نیس،اما هنوزم گه گاه به ش سر می زنم…

 

 

 

۳)

غنچه با دل گرفته گفت:
«زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است»
گل به خنده گفت:
«زندگی شکفتن است
با زبان سبز،راز گفتن است»
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر می کنی
راستی کدام یک درست گفته اند؟
من که فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

 

پی نوشت: اسم شعر، «راز زندگی»یه، که به نقل از کتاب «به قول پرستو» تو دفترم نوشته بودم ش. شاعرش «قیصر امین پور» بود. خدا قرین رحمت ش کنه الهی…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: مطلب ش قابل ملاحظه به نظر می آد؛ مقایسه ای بین دو سرویس «بلاگفا» و «ورد پرس». به هرحال،این یه مقایسۀ شخصی یه… گفته باشم!

 

ته نوشت ۲: گاردین،کاریکاتور جالبی رو منتشر کرده؛ وضعیت اسف باری که سیاست مداران امریکایی مث دیک چنی و رایس توش گیر کردن،و با این که قصد حمله ای متهورانه رو دارن،اما احمدی نژاد با خون سردی و کم ترین هزینه و آلودگی،مشغول صیده و مترصد فرصت…  این قبیل مطالب،اون م از  طرف نشریاتی نظیر گاردین،خیلی قابل تأمله…

 

ته نوشت ۳: نگید این که حرف مهمی نیس،اتفاقاً خیلی مهمه،تو وضعیتی که چن تا مرجع تقلید به صراحت مولوی رو تکفیر می کنن و اونایی که مراسم بزرگ داشت مولوی رو برگزار کردن مورد عتاب علنی قرار می دن،یه نمایندۀ ولی فقیه با این سطح از کمال و جامعیت حرف از عدم ممنوعیت ماه واره و اینترنت بزنه،خیلی حرفه… تو این سیستم بسته،این جور حرف زدن واقعاً جیگر می خواد… نمايندۀ ولی فقيه و امام جمعۀ شيراز گفت:”صرف اينكه اينترنت و ماهواره ممكن است حاوی مطالب و مسائل منفی و بدی باشد، نمی توان استفاده از آن را ممنوع كرد.”

 

ته نوشت ۴: تأسیس شعبۀ آسیایی هالیوود در اردن.

 

ته نوشت ۵: از این فلش خوش م اومد؛ اگر جمعیت دنیا صد نفر می بود…

 

ته نوشت ۶: کمیسیون عفو قوۀ قضاییه،قاسم «ارتفاع پست» حاتمی کیا را بخشید.

 

ته نوشت ۷: سایت دکتر الهی قمشه ای.

 

ته نوشت ۸: طهران و تهران!

 

ته نوشت ۹: از خوندن این مطلب پیرامون استالین بهره مند شدمو لذت بردم. فقط ای کاش یاد بگیریم رفرنس بدیم. نقل مطلب، بدون مرجع و مأخذ ،صحیح نیس. اما وقتی یه خبرگزاری این جور رویه ای رو پیش می گیره و بدون ارائۀ منبع،نقل قول می کنه واقعاً جای تأسف داره!