حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما،گل بی خار کجاست؟
پی نوشت: …فکر معقول!!! …گل بی خار!!!
…ای تف به این دنیا!
نا ندارم حتا فحش بدم…
…و این بغضی که گلومو فشار می ده…
ته نوشت ۱: افتتاح سایت اطلاع رسانی آیت الله بهجت.
ته نوشت ۲: توقع داری من به حاج منصور فحش بدم؟!
ته نوشت ۳: شما شیعیان میگو یید: جبرییل خیانت کرد!
ته نوشت ۴: فارغ از این که با دیدگاه های آوینی موافق باشم یا مخالف. فارغ از این که نقدهایی (هرچند دبستانی) داشته باشم به برخی نوشته هاش؛ اما عجب دل نترسی داشته که تو اون فضای جو زدۀ روشن فکری،اون جور توپیده به علی حاتمی و فیلم مادرش…
ته نوشت ۵: راست می گه… اول ش با خودم گفتم شاید الکی یه چیزی پرونده باشه،ولی وقتی خودم دستورالعمل پیش نهادی شو انجام دادم دیدم جواب داد: چگونه ياهو را برای حذف نام ايران بپيچانيم؟
ته نوشت ۶: دانشمندان مسلمان و خدمات شون تو پیش رفت علوم …
ته نوشت ۷: نشریۀ الکترونیکی چارقد،یه نشریۀ کاملاً دخترونه؛ اتفاقی از طریق یه لینک،این کاریکاتورها رو دیدمو با این نشریۀ الکترونیکی که تازه فعالیت شو شروع کرده آشنا شدم.
ته نوشت ۸: تو اون روز الست،شما هم بلا گفتید؟!





































31 دسامبر ، 2007 در ساعت 18:23
سلام
خیلی از حرفهای آوینی هنوز مطرح نشده. درباره سینما حرفهایی زده که اگه اهالی سینما امروز بشنون تکفیرش میکنن. من هم فارغ از اینکه با اندیشه های آوینی موافق باشم یا نه اعتقاد دارم آدمایی مثل آوینی نیاز امروز جامعه خواب آلوده و غفلت زده ما هستند.
31 دسامبر ، 2007 در ساعت 23:38
به روش خودتون
.
.
.
.
.
.
.
.
لینک های جالبی گذاشتید مثل همیشه…
31 دسامبر ، 2007 در ساعت 23:55
در مورد اون پست چند روز قبل…که خیلی از ناشناخته بودنتان ذوق کرده بودید و البته مفتخر می نمودید از سر کار گذاشتن بندگان خدا!
پست که کلا جالب بود …خیلی بامزه…
آدمهایی که تو دنیای مجازی هم دنبال حداکثر حقیقتی هستند که میشه پیدا کرد…آیا آدمها می توانند فارغ از جنسیت فقط با ذهن همدیگه سر و کار داشته باشند؟…چه جوریه دوست داشتن کسی که تنها با ذهنیت مکتوبش مواجه هستی؟…دوست داشتنهای اینجوری چه بر سر شخصیت آدمها میاره؟…آیا ارتباط با یک ذهن صرف کار راحتیه یا اینکه تخیل ما خود به خود برای اون ذهن بدنی و جنسیتی می سازد؟…آیا ذهن ذاتا جنسیت بردار است؟…
1 ژانویه ، 2008 در ساعت 00:21
::به خانم مهدیه::
سلام علیکم
راس ش من رویه م نبوده که تو کامنت دونی م،خودم کامنت بذارم،و حرفی بزنم… اما به گمون م باید تو این رویه م تغییری بدم… و هر از گاهی مطالبی رو مطرح کنم.
دربارۀ فرمایش تون که “مفتخر می نمودید از سر کار گذاشتن بندگان خدا!”
!!!
بنده غلط زیادی بکنم…
پناه بر خدا…
حتا به ذهن م هم خطور نمی کنه که کسی رو سر کار بذارم. با این جور منشی غریبه م.
بعد از خوندن کامنت تون دوباره برگشتم و نگاهی به اون پست انداختم. با این که مطمئن بودم ولی باز خوندم ش… من به کسی بی احترامی ای نکردم،کردم؟!
افراد برا م محترم ن… طنز اون پست هم کاملن مشهوده،نیست؟
با کمال احترام
بنده با اون مطلب دوم تون مخالف م… این که با نوشته ای چه ارتباطی بر قرار می کنیم… ربطی به جنسیت نویسنده ش نداره… البته می تونیم ربط ش بدیم… ولی به نظرم کار صحیحی نیس نوعن.
اصل اینه که اون نوشته چه قدر منطقی باشه،و چه نسبتی با حقیقت بر قرار کرده باشه…
بنده هم اگه رفقا گیر نمی دادن،پرهیز داشتم و دارم از دخیل کردن جنسیت م به این وبلاگ… چون بعضن خواننده های سطحی ای پیدا می شن که سریع،و به طرز بچه گانه ای نظر و دیدگاه مو به جنسیت م ربط می دن…
پس در حد مقدورات،از طرح ش پرهیز داشته مو دارم… همون جور که از طرح سلیقۀ سیاسی م و فعالیت های اجتماعی م (به طور مشخص) پرهیز داشته مو دارم…
این جا خلوتمه…
به اندازۀ کافی جلوت دارم…
پس خلوت م را عشق است…
اگر بعضی از این رفقا و برخی از اون”جمعی از خوانندگان” بگذارند!
در ضمن
نظرات و کامنت های نکتۀ سنجانۀ اهل ش را بر دیدۀ منت می نهم
باغ تان آباد الهی
1 ژانویه ، 2008 در ساعت 00:29
چقدر دلم میخواست که هیچ کدام از اشنایانم ادرس وبم رانداشتند تا هر حرفی را هروقت دلم میخواست میزدم.کار خوبی میکنی که رخ نمینمایی.گرچه وبت بیشتر ته نوشت است ولی…به هرحال موفق باشید.
یاحق.
1 ژانویه ، 2008 در ساعت 01:32
الان رسیدم اون بالا .چون از پایین شروع کرده بودم .
بازم بغض …
از دست شما من چه کنم ؟
(الان میگه آخه تو چکار به من داری )
1 ژانویه ، 2008 در ساعت 01:33
(درست نمیشه دیگه چکارش کنم .شما ببخشیدش)
1 ژانویه ، 2008 در ساعت 08:17
اولا شما کی اینهمه پست هوا کردیدن ما نفهمیدیم ؟!
بعد از چند تا پست یکباره پینگ می کنین ؟!
دقت کردین تقریبا تو همه پستهاتون اول چند کلمه میگین بعد جا خالی میذارین … بعد میگین چرا ملت کنجکاو میشن ؟!
… تازه ناراحت شدم کامنتمو اونجا گذاشتین تا بقیه بهش بخندن !! تازه ترشم از شما بعید بود … دیگه من نه آقا صداتون میکنم نه خانم ! ….
با بزرگترتون بحث نکین ! همینی که گفتم 


دوما شروع کردم به خوندن پستهاتون از یک کنار ! تو لینکهاتون مثل همیشه چند تاییش برام جالبتر بود ولی ازاینها که بگذریم (!)چی شده باز نا ندارین ؟! خوب چرا آدمو میذارین تو خماری؟!
اون پستیکه بلیطیش کردین رو من بدون بلیط خوندم ! درسته تا حدی آدمو به خنده می انداخت ولی به نظرمن این میتونه مهم باشه که آدم بدونه مطلبی که داره میخونه و البته قراره برا نویسندش نظرشو بفرسته آقاست یا خانم ! میتونه تأثیرشو هر جایی بذاره . هرچند هر چقدرم نویسنده بخواد ناشناس بنویسه کمتر پیش میآد بتونه مرد یا زن بودنش رو هم قایم کنه ، مگه نه ؟! … به هر حال همینه که هست ! میخواین بخواین نمی خواینم بخواین ! این فکرا تو ذهن همه میآد ! تازه کجا شو دیدین من حدود سنتونم می تونم حدس بزنم
بسه دیگه !
…
جدا از شوخی اون پسته جالب بود ولی مواظب باشین برا کسی سوءتفاهم پیش نیاد . ما که در هر صورت مشتری وبلاگتون هستیم
موفق باشید
1 ژانویه ، 2008 در ساعت 09:41
علیک سلام
و ممنون از توضیحتون هر چند که یه کم نشان از عدم برقراری مفاهمه بود!…
من تو مطلب دوم یه چن تا سوال پرسیده بودم که سوال هم معمولا جواب دارد تا مخالف یا موافق! هر چند که شما یه جورایی جواب هم دادید…
….
کلا قضیه دنیای مجازی و تبعات ارتباطات ذهنی در اون برام جالبه و گاهی این چیزا را مطرح می کنم تا نظر کسانیکه اهل این دنیا هستند را بدونم…
گمانم در مورد جنسیت بردار بودن یا نبودن ذهن هم به این راحتی نمیشه جواب داد…سوالی است که در آن مانده اند متفکرین!…
شاید هدف اصلی ام از این نوشته ها…چیزی است که ناراحتم می کند…
1 ژانویه ، 2008 در ساعت 09:49
سلام

از ابراز لطفهای گاه و بیگاهتان متشکرم .
…
خوش به حال شما که هم “فکر معقول” دارید و هم “باد خزان” را احساس می کنید!
حالا فهمیدم که چرا من از هیچ چیز و هیچ کس نمی رنجم !!
…
یه چیزی بگم بخندید: خانمم یک بار با عصبانیت به من گفت : تو یک بار از این غذای من اشکال بگیر که من بفهمم فرق دستپخت خوب و بد را می فهمی!!
ایام به کام
1 ژانویه ، 2008 در ساعت 09:54
سلام!
هیچی من فقط ذوق کردم این کامنت دونی رو باز دیدم!
ترجیح می دادم به جای این دیدن این لینکها همون نقدهای دبیرستانیتونو از آوینی می دیدم!…
1 ژانویه ، 2008 در ساعت 10:37
مرسی که انگ دیوانه بودن رو به ما چسبوندین اما باور کنید چندان هم عالمی ندارد و چندان هم سرخوش نیستیم که نوشتید
“به گمان م حس معرکه ای را تجربه می کنید!”
چندان هم حس معرکه ای نیست
بگذریم..
چقدر پست در نبود ما نوشتید
1 ژانویه ، 2008 در ساعت 11:31
حالا ما مانده ايم كه چطور كسي كه نا ندارد فحش بدهد ،نا دارد هشت تا ته نوشت بزند!
1 ژانویه ، 2008 در ساعت 15:34
سلام


بكمال رويت شد
چه دغدغه ايه ؟!!
1 ژانویه ، 2008 در ساعت 16:16
سلام.
با شما كار نداشتم! ميخواستم يه چيزي به جناب حافظ بگم .
اونم اينه كه اگه باد خزان رو شب فرض كنيم ، تموم شدنش رو صبح .در اينجا چقدر دلنشين و آرامش بخشه اين مصرع : اندكي صبر! سحر نزديك است .
1 ژانویه ، 2008 در ساعت 22:38
سلام
فكر معقول!!!!!….گل بي خار!!!!!
احتمالا زمان حافظ اين علامت تعجب نبوده …هان!
تف به ابن دنيا؟!!
دنيا كه بد نيست اونايي كه بد ريختش كردند بد هستند
همون بهتر كه آدم نا نداشته باشه به دنيا فحش بده چون يه جورايي انگاري به خودش فحش ميده
1و2و3 جالب بودند اما در مورد 1انتظار ميرفت پيشتر از اينها اقدام بشه
4…واقعا هم عجب دل نترسي داشته …در ضمن چقدر هم يكي دوتا از اين طيف دلها ي نترس براي امرزمان آرزوست!
5…فعلا امتحانش نكردم
6..موضوع يكي انشاهاي دوره ي راهنمائيم بود
7…ميشناختمش … اما به نظرم هنوز به حد يك دختر ايراني نرسيده
اما 8 يه چيز ديگه بود عجب حال قشنگي داشت…يه جورايي تشنه بودم اما تشنه ي غافل از عطش
بلا را كه گفتم اما يادم نيست!!
در ضمن قالب نو مبارك
2 ژانویه ، 2008 در ساعت 00:50
سلام. ممنونم که بهم سر میزنید هر چند که من ناپیدام…عوضش شما خیلی پیدایید انقدر که از دوسه روز پیش به اندازه ی یک سال من نوشتید و چقدر مفید…ممنون. منم برای خلوتم می نویسم…و آدم در خلوتش گاهی هم سکوت میکنه، نه؟ فرق خلوت من با خلوت شما شاید در این شعر خواجه باشه…”خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است؟” به ذکاوتتون ایمان دارم …الحمدالله :)
واقعا از مطالبتون بهره بردم…مخصوصا از نقد شهید اوینی…سپاس که به آگاهیم افزودین…یا حق
2 ژانویه ، 2008 در ساعت 01:35
گل بی خار، خداست. ما بنده ها هممون خار داریم!
2 ژانویه ، 2008 در ساعت 11:14
ها ها !
اون دو مطلب بلیتش رفت و برگشت بود دیگه ؟ !
هی می گید فارغ از جنسیت و این حرفا اون وقت هی تیکه دخترونه می پرونید به مردم ؟؟!!!
نمی شه دو کلوم از شما تعریف کرد ؟!! خدایا توبه !
.
.
.
.
.
این کنار هم گذاشتن اینا خیلی جالب بود . کلی خندیدم .
خوبه نا ندارید . داشتید چی کار می کردید . چن تا چن تا ؟؟

2 ژانویه ، 2008 در ساعت 20:16
راستش خب دیدم هر چی زمان میگذره دریغ حس وبلاگ نویسی … گفتم شاید اینجوری یه تلنگری به خودم زده باشم هر چی باشه بهتر از خاک خردن صفحه وبلاگم هست…ولی انگاری تاثیری نداشته
جدا ممکنه این اثر فصلها باشه!!!منظورم اینکه شاید دوره ی پاییز وبلاگ نویسیمون رسیده!!
در ضمن ممنون بابت حسن نیت شما
2 ژانویه ، 2008 در ساعت 21:10
سلام
پيچك عزيز! هم نوشتم و هم جوابكي به پيامت دادم.
ظهر كه بخش نظراتت برام باز نشد. الان كه باز شد گفتم زودي بنويسم. اين طور كه بوش مياد، عن قريبه كه دوباره غير فعالش كني. گمان نكنم مهديه، منظور بدي داشته باشه؛ فقط ناخواسته دست روي نقطه ضعفت گذاشته.
2 ژانویه ، 2008 در ساعت 23:07
:: به خانم توتیا::
سلام
ما در این که شما نوسترآداموس تشریف دارین هیچ شکی نداریم… بر منکرش!
گرچه به نظر خودم به اندازۀ کافی تابلو هست همه چی… دیگه نیازی نیست کسی خودشو به زحمت بندازه و حدس بزنه چیزی رو!
بله،من م امیدوارم کسی دچار سوء تفاهم نشه. دلیلی برای سوء تفاهم وجود نداره. تازه کجاشو دیدی؟! من اگه قرار بود کامنتای خصوصی یا بعضی از ای میل ها رو این جا نقل کنم که دیگه فکر کنم همه روده بر شده بودیم از خنده! اما احترام گذاشتم و چون خودشون عمومی ش نکرده بودن منم در معرض عموم قرارش ندادم.
در ضمن،ما م مخلص مشتری هایی مث شماییم… مشتری مداری را عشق است!
::به خانم مهدیه::

ممنون م که حوصله می کنید و وقت صرف کامنت گذاشتن می کنین.
ان شالله که قدردان باشم.
هرجا صلاح دونستین نظرتونو صریح بگین و راه نمایی م کنین…
2 ژانویه ، 2008 در ساعت 23:07
:: به خانم … ::
داشتیم خانم؟!
…عجبا!
جهت استحضار شما و احیانن برخی دوستان دیگه عرض می کنم من از ADSL استفاده می کنم. پس روشن شد که تو خونه هیچ محدودیتی تو استفاده از نت ندارم. در ضمن سر کار هم هاب داریم و از نت استفاده می کنیم. پس روشن تر شد که یکی از فعالیت های روزمره م ،هم تو خونه و هم سر کار، وب گردی یه.
تو وب گردیام هر از گاهی که به مطلب جالبی بر می خورم سریع آدرس شو تو نوت پد ثبت می کنم و همون جا یکی دو جمله توضیح می نویسم. همین آدرسا و توضیحا جمع می شه و تو اولین پستی که آپ می کنم تحت عنوان ته نوشت درج شون می کنم.
اما قضیۀ اصل پست،چیزی دیگه س.
با این توضیح،کاملن روشنه که از یه پست ممکنه چند حال و روحیه ازم منعکس بشه؛ اون حالی که اصله و روحیۀ حاکمه،حالی یه که از اصل پست(و پی نوشت ش) به ذهن تون متبادر می شه. چون اون حال،آخرین روحیۀ قبل از آپ کردنمه و ته نوشت ها اکثرن مال چن روز پیش هستن…
::به راهنما::

سلام علیکم
ممنون از پاسخ تون. کامنتای شما هم خصوصی هم عمومی ش ،راه نما ست
اما من قصد بستن کامنت دونی رو نداشتم.
تو پست های آتی،کامنت دونی ها بازه،مگه این که چن تا پست رو با هم آپ کنم،که در این صورت،کامنت دونی جدیدترین پست رو باز می ذارم.
در ضمن،نقطه ضعف؟!!! کدوم نقطه ضعف؟!
من چنین استنباطی از کامنت خانم مهدیه نداشتم،داشته م؟
ازشون خیلی ممنون م که کامنت ها شون سبب شد من رویه مو قدری اصلاح کنم،و این که از پاسخ دادن تو کامنت دونی م پرهیز داشتم رو تغییر بدم. بعد از این،اگه دوستی مطلبی رو کامنت گذاشت که نیاز به توضیح بود،یا این که سؤالی پرسیده بود ،علاوه بر این که مثل قبل خصوصی به خودش پاسخ شو ارسال می کنم،این جا هم برای عموم پاسخی می ذارم. رویه ای که قبلن نداشتم،یا کم تر داشتم.
2 ژانویه ، 2008 در ساعت 23:48
با اجازه ی صاب مغازه! یا الله! ما هم اومدیم
3 ژانویه ، 2008 در ساعت 00:12
ببخشید من فضولی کردم چند تا از کامنتا رو خوندم.
به نظر شما اشکالی داره که یه مطلب با جنسیت نویسنده اش ارتباط داشته باشه؟ اتفاقا به نظر من وقتی سعی می کنی که جنسیت ات به نوشته هات راه پیدا نکنه یعنی داری خودتو سانسور میکنی.
من با این نظرها مخالفم که چون دختر هستی اینو نوشتی یا چون پسری این جور موضع گرفتی. ولی این باعث نمیشه که حس دخترانه یا پسرانه رو اجازه ندیم وارد نوشته ها بشه تا خواننده ها بدون توجه به جنسیت نظر بدن. جنسیت آدم جزوی از همه زندگیشه و از جمله نوشته هاش.
ضمنا توی نظر دادن خواننده ها هم جنسیت نویسنده تاثیر داره. البته بیشتر حاشیه نظرها. این هم برای ما حداقل مهمه. چون به یه قید و بندهایی معتقدیم.
3 ژانویه ، 2008 در ساعت 00:53
::به آقا جواد::
بله… فرمایش تون متینه… قبول دارم.
منظور بنده از “پرهیز داشتم و دارم از دخیل کردن جنسیت م به این وبلاگ” قید کردن و علنی کردن جنسیت و مشخصات بوده و نه دخیل کردن،که بدین وسیله اصلاح
می شود.
گرچه شاید یه روزی با مشخصات معلوم و حقیقی به نوشتن بلاگ بپردازم. اما امروز نه.
کامنت تون تأمل برانگیز بود… نکته سنجی ش به جا بود…و با فرمایش تون موافق م.
از راه نمایی تون خیلی ممنون
3 ژانویه ، 2008 در ساعت 14:56
قبلتر ها یکبار به آن یکی وبلاغتان آمده بودیم
مشتری شوید
ضمنا سر به زیر باشید
سر به هوایی خوب نیست
حق باشید
3 ژانویه ، 2008 در ساعت 18:21
غم را در سکوت و سکوت را در شب و شب را براي انديشيدن به خاطر تو دوست دارم.
من عشق را در اميد و اميد را در تو و تو را در دل و دل را به هنگام تپيدن به خاطره تو دوست دارم.
اي کاش نقاش چيره دستي بودم تا لحظات با تو بودن را در تابلويي مي کشيدم و به هنگام دلتنگي به ان مي نگريستم .
اي کاش شاعر بودم تا لحظات خوب با تو بودن را در شعري مي گنجانم و به هنگام دلتنگي ان را مي خوانم .
ولي حال که هيچيک از اينها نيستم فقط ميتوانم بگويم
دوستت دارم…
3 ژانویه ، 2008 در ساعت 20:09
سلام
…از باد خزان در چمن دهر مرنج …
تمام سعی ام این روزها همین است …نرنجیدن …در افتادن با دنیا هم عالمی دارد !
موفق باشید
3 ژانویه ، 2008 در ساعت 23:07
خوب حافظ بیچاره بهتون میگه توقع تون رو کم کنید اون وقت شما به دنیا فحش میدی ؟؟؟ گل بی خار…
سایت هایی که سر میزنیم مشترک اند شما لینک میذارید و اطلاع رسانی میکنید که خیلی خوبه
نمیدونم چرا از چارقد اصلا خوشم نیومد
4 ژانویه ، 2008 در ساعت 01:55
چه خبره اينجا؟ … آدم مي مونه از بين اين همه مطالب و پست هايي كه هوا شده، و همچنين حواشي اين پست ها … در مورد كدوم حرف بزنه!
………….
فحش دادن هم كاري از پيش نمي بره … همون بهتر كه نا نداري …! بغض رو هم يا بايد قورت داد … و يا بايد اشك ريخت و باريد!
………….
تنها كاري كه ايراني ها خوب بلدن پيچوندنه! چند روز پيش كه به پيشنهاد يكي از دوستام از اين روش براي پيچوندن ياهو استفاده كردم و ميلم رو آزاد كردم … به ايروني ها افتخار كردم … چه درايتي : )
………….
خبرنگارا اصولا ً از جنجال و حواشي خوششون مياد … فحش دادن به حاج منصور رو مي گم. ( آخه بگو اينم شد درد اين مملكت!)
…………
درد دل آقاي راهنما … براي منم هميشه سوال بوده! واقعاً چرا؟ … از نظر روانشناسي و جامعه شناسي بايد به اين موضوع پرداخته بشه … مخصوصاً اگه اين اتفاق و اينگونه برخوردها فقط مال كشور ما باشه!!!
4 ژانویه ، 2008 در ساعت 01:56
در مورد ” دو مطلب با يك بليت ” … من فكر مي كنم مهم اون مطلبي ي كه نويسنده قصد گفتنش رو داره … وقتي با يك مطلب يا بهتر بگم يك انديشه و يك طرز فكر، آدم ارتباط برقرار كنه … مهم نيست جنسيت اون شخصيت چي باشه… مهم حرفهايي ي كه زده ميشه …
اين مطلب رو كه تو كتاب « طوفان ديگري در راه است» خواندم .. برام جالب بود … بهتره يك بار با دقت بخوانيم … براي هممون به نظر من لازمه:
« اصولاً ما دو جور كنجكاوي داريم. يكي كنجكاوي مثبت و ديگري كنجكاوي منفي. كنجكاوي مثبت همون عطشي است كه بعضي از انسانها براي كسب علوم و معارف دارند و ممكنه عمرشون رو هم براي رفع اين كنجكاوي و عطش هزينه كنند. كنجكاوي منفي، تلاش براي فهميدن اون چيزهايي است كه دونستنش يا به زيان انسانه يا نفعي به حال انسان نداره.
متاسفانه اغلب مردم، مبتلا به اين نوع دوم كنجكاوي هستند. عمده وقت و عمرشون صرف به دست آوردن اطلاعات و اخباري ميشه كه يا مضره يا بي فايده. كه با اين وقتهاي محدود و عمرهاي كوتاه، بي فايده بودن هم عين زيانه. براي اينكه انسان را از كنجكاوي مثبت بازمي داره. همين قدر بهتون بگم كه اگه مردم مي فهميدن كه دونستن بعضي از مسائل مربوط به ديگران چه زيانها و لطمات روحي و معنوي عجيبي براشون داره، ترجيح مي دادن كه براي هميشه كور و كر بمونن.»
4 ژانویه ، 2008 در ساعت 02:25
::به خانم افسانه::
سلام
این ریخت کامنت گذاشتن تون که پاک آدمو شرمنده می کنه
اون مطلبی که از رمان “طوفان دیگری در راه است” نقل کردین آی حرف دل ما بود آی حرف دل ما بود…
4 ژانویه ، 2008 در ساعت 10:10
سلام آقای(!) پیچک
قضیه وابستگی فکر با جنسیت جالب داره می شه…خوبه که همه هم اظهار نظر می کنند…
با متنی که از کتاب “طوفان دیگری در راه است” نقل شد موافقم…اما مطمئن نیستم که این قضیه هم مصداق اون کنجکاوی باشه…تاثیری که متن بر مخاطب می ذاره…پاسخی که مخاطب می ده … نوع همدلی و شاید موضع گیری مخاطب نه فقط به محتوای فکر که به خیلی چیزهای دیگه گوینده یا نویسنده هم بستگی دارد…
آیا کسانیکه تاثیر فکر بر مخاطب را مستقل از جنسیت صاحب فکر می دانند به یکسان بودن زاویه دید مرد و زن هم معتقدند؟…
البته ممکن هم هست بپرسید پس بیایم و همه مشخصات اعم از جنسیت…ملیت…اسم و…را بدهیم چون همه آنها بر عکس العمل مخاطب تاثیر دارد…اینم یه حرفیه…و البته ناسازگار با آزادی وسوسه کننده حاصل از ناشناختگی در دنیای مجازی…
گمان می کنم که در هر صورت در دنیای مجازی ارتباط کامل برقرار نمیشه…چراکه آدمها چیزی بیشتر از ذهن مطلق هستن…حضور در این دنیا یک جور حضور در عین غیبت است و این کمبود حضور می تواند بر احساسات و سایر خصوصیات انسانی ما تاثیر داشته باشد…به قول یک فیلسوف تکنولوژی واقعیت مجازی حالتی از سبکی و سیالیت دارد که خصوصیت چگال بودن واقعیت واقعی را ندارد و این می تواند شخصیت انسانی که قبلا در برخورد نزدیک با واقعیت مادی شکل می گرفت را تضعیف کند…
…..
راستی…نمی دانم قبلا هم گفته بودم یا نه…اسمی که برای وبلاگ انتخاب کردید منو به اینجا کشاند…یکی از قشنگترین اسمهایی است که تو وبلاگها دیدم…این اسم هم یه جورایی دو جنسیتیه!! نه دقیقا اما کلا…پیچکش دخترونست و سر به هواییش پسرونه…البته همینطوری می گم…نمی خواهم شر به پا کنم و یه بحث دیگه را بیفته…
چطوره یه مطلب جدید بذارید و گرنه این قصه سر دراز دارد!
4 ژانویه ، 2008 در ساعت 12:33
سلام. خواهشمندم
…….
کامنت ها رو از جهت تبادل اطلاعات و احساسات دوست دارم …هر کسی متفاوت از دیگری فکر می کنه … و هیچوقت هم هیچکس نمی تونه کس دیگه ای رو متقاعد کنه! … با مهدیه موافقم بهتره یک پست جدید بذارید!
…….
اما در مورد نمک!
« آنچه بگندد نمکش می زنند … وای به روزی که بگندد نمک! »
اگه آدمها … یا چند تا آدم یک تخته کم داشته باشند… خوب … آدم میگه اینا همش چند تا آدمن … انسانیت رو خوش است! و میگی دنیا اینقدر بزرگه که آدمهایی که نگندیدن و تخته ای کم ندارن … زیاد پیدا میشن! دنیا رو عشق است! اما اگه تمام انسانیت و دنیا در حال گندیدن باشه … کاری نمیشه برای نجات دنیا انجام داد. چون source مشکل داره یا به قولی نمک گندیده!
تنها انفجار دنیا و دور ریخته شدن تمام انسانهای گندیده می تونه، بوی گندیدگی رو از بین ببره
کاش منجی زودتر ظهور کنه.
4 ژانویه ، 2008 در ساعت 18:06
ته نوشت هاتون خیلی جالبه مخصوصا برای من که زیاد وقت وامکانات وبگردی ندارم .
من که از وبلاگتون خیلی لذت میبرم