“… خدا رحمت کند امام را. یک وقتی در قم یک بیت شعری گفت و چه غوغایی به پا شد. فرموده بود:

«روم ز دانه‌ی انگور سُبحه‌ای سازم

برای رفتن میخانه استخاره کنم»

یعنی می‌خواهم با دانه‌های انگور تسبیحی درست کنم و آن‌گاه با آن تسبیح استخاره کنم و اگر خوب آمد به میخانه بروم.

این را در حالی می‌گفت که خیلی‌ها در به در دنبال تربت سیدالشهداء(علیه‌السلام) می‌گشتند تا از آن تسبیح درست کرده و ذکر خدا بگویند.


لذا بسیاری با شنیدن این بیت برآشفتند و رفتند پیش مرحوم حاج‌شیخ‌عبدالکریم حائری که استاد امام بود و سفره‌ی دل را باز کردند و شروع کردند به گله‌گذاری که ببین این کسی که شما از او حمایت می‌کنید شورش را درآورده و زده است به سیم آخر و آخر ِ پیری می‌خواهد از دانه‌های انگور تسبیح درست کند و برای رفتن به میخانه استخاره کند!

مرحوم حاج‌شیخ‌عبدالکریم حائری خیلی خندیده بود و فرموده بود به آقاروح‌الله بگویید:

«در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست»

یعنی نیاز به استخاره نیست و چه کاری بهتر از این!


حال، ماجرا اینجاست که چرا آن جماعت شوریدند ولی آن بزرگ نه؟ چون آن‌ها نور نداشتند ولی آن مرد داشت. او می‌دانست که امام اگر می‌گوید میخانه، مقصود میخانه نیست.

اساساً مشکل اولیای خدا همین است که ما حرف آن‌ها را نمی‌فهمیم، چون از نور و فهم محرومیم.

بیچاره مولوی هم همین گرفتاری را داشت لذا به زبان آمده و می‌گفت:

«من چو لب گویم لب دریا بود»

یعنی هرگاه گفتم «لب»، منظورم لب نیست. یک وقت پیش خودت فکر نکنی مولوی هم بله! بلکه من وقتی می‌گویم: لب منظورم لب دریاست، نه آن چیزی که تو می‌فهمی!


یا نظامی می‌گفت: من وقتی می‌گویم «می» منظور من «می» نیست، وگرنه در تمام عمری که خدا به من داده است، حتی یک‌بار لبم به آن آلوده نشده.

«مپندار ای خضر فرخنده پی

که از می مرا هست مقصود می

وگرنه به ایزد که تا زنده‌ام

به می، دامن ِ لب نیالوده‌ام»”





[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، صص۱۵۱-۱۵۳]