وقتی اون پیر بر این جمله تأکید می کرد،نمی دونم واقعاً چند نفر ایمان داشتند که:
«اين قرن،قرن غلبۀ مستضعفين بر مستكبرين و حق بر باطل است».
۶۰/۶/۱۵
چند روزی بود که به این جمله،جدی فکر می کردم؛ اقتدار ایالات متحدۀ بیست سی سال پیش با وضعیت بغرنج فعلی ش قابل مقایسه س؟ انگلستان و فرانسه چه طور؟
تکاپوی جنبش های ضد امپریالیستی امریکای لاتین،تو حیات خلوت امریکا،نشان از اقتدار امریکا داره یا ضعف ش؟
نمی دونم چه قدر در زمینۀ ترکیه مطالعه دارید؛ ترکیۀ بیست سی سال پیش رو با ترکیۀ فعلی مقایسه کنید. غیر از اینه که تحولات بیست سی سالۀ ترکیه خلاف میل ایالات متحده به وقوع پیوسته؟
همین چند وقت پیش،اتحادیۀ افریقا و اتحادیۀ اروپا جلسۀ مشترکی رو برگزار کردند. روحیۀ رهبران افریقا و برخورد مقتدرشونو با کشورهایی نظیر انگلستان و فرانسه یادتونه؟ حیرت انگیز بود.
درسته که کشورهای عضو جنبش عدم تعهد هنوز خیلی نم پس می دن؛ اما کی یه که منکر بشه جنبش عدم تعهد الان خیلی متحد تر از بیست سی سال پیش عمل می کنه؟
کی یه که منکر بشه ایالات متحده و اتحادیۀ اروپا تو این چند سال گذشته بارها و بارها در مقابل سیاست های اقتصادی هندوستان و چین شکننده بودن؟
نفرت فزایندۀ امت عرب از امریکا چیزی یه که بشه منکرش شد؟
اسرائیل الان قدرتمندتره یا اسرائیل بیست سی سال پیش؟ بی چارگی ایالات متحده و اتحادیۀ اروپا تو مسائل فلسطین و لبنان و عراق هم این روزها واضح تر از همیشه س. آیا بیست سی سال پیش هم این جور بود؟
قصد ندارم کش دار و طولانی حرف بزنم. اما قدری منصف باشیم؛ جمهوری اسلامی ایران،بیست سی سال پیش مقتدر تر بود یا حالا؟
سؤال های زیادی این روزها به ذهن م خطور می کنه و فسفر می سوزونه،که وقتی دقیق می شم می بینم همه ش ناشی از تأمل پیرامون جمله ای یه که از اون پیر سراغ دارم؛ کاش یه قدری حال داشتیم اندکی بیش تر از نوک دماغ مونو ملاحظه می کردیم!
ته نوشت ۱: زین پس به جای @ بگویید: ای دورت بگردم!
ته نوشت ۲: از این بازی فلش(می تونین راست کلیک و Save Target As کنین؛ 27KB) خیلی خوش م می آد… تا آخرین لحظه فکرت درگیره…
ته نوشت ۳: نامۀ معروف چارلی چاپلین به دخترش جعلی است!!!
ته نوشت ۴: این مهتاب نامه ها را دوست می دارم. ساده،بی پیرایه،صمیمی و عمیق…
ته نوشت ۵: قابل تأمل نیست این تیزبینی؟
ته نوشت ۶: جناب «شوخ»،با وبلاگ شون «پارک ممنوع و الا پنچر می شوید» واقعاً غنیمتی هستن تو این عالم وبلاگستان. کاش از این قسم وبلاگ ها که قدری شارژ می کنن آدمو،بیش تر می داشتیم توی نت.
عجب تیکۀ معرکه ای یه این جمله:
“فکر نکنم هیچ کس وقتی سوسکی را می کشد به فکر زن و بچه های چشم به راه سوسکه باشد.” !!!
ته نوشت ۷: بحثی تخصصی از آیت الله جعفر سبحانی پیرامون وضو.
ته نوشت ۸: طنز غریبی داره ملاحظۀ این سوژه: آن که یافت می نشود آن م آرزوست…
ته نوشت ۹: Divisions of Islam
ته نوشت ۱۰: بدون شرح!
ته نوشت۱۱: گرچه مال چن سال پیشه ولی واسه م جالب بود خوندن این مطلب که محمدعلی ابطحی پیرامون خنثاهای حرم پیامبر -صلی الله علیه و آله و سلم- نوشته.
ته نوشت ۱۲: رادیو فارسی فرانسه هم سایت دار شد. کنج کاو شدمو برنامه هاشو از سایت ش گوش کردم. همون طور که انتظار داشتم تحلیل ها و گفت و گوهاش عمیقاً آبکی و بودار بود. آدمو یاد صدای امریکای پونزده سال پیش میندازه. به نظر من که آب تو هاون می کوبن.
ته نوشت ۱۳: اطلاعاتی کلی و عمومی،ولی جالب،پیرامون شگفتی های حیات وحش. از خوندن بعضی مطالب ش حیرت کردم. اما به گمون م توقع زیادی یه که انتظار درج رفرنس داشته باشیم… این رسانه ای ها و مطبوعاتی ها خیال می کنن اگه رفرنس بدن آماتور به حساب می آن؟! اون وخ اگه مطلبی رو از یه جایی کپ بزننو بدون درج منبع ارائه کنن حرفه ای گری یه؟!
ته نوشت ۱۴: مهارت ش تحسین برانگیزه… طراح،تو در آوردن این حالت های صورت انصافاً چیره دست بوده… قبول ندارین؟
ته نوشت ۱۵: جهان پهلوان غلامرضا تختی به روایت تصویر.
ته نوشت ۱۶: سایت آشپز آنلاین.
ته نوشت ۱۷: “…خواهش می کنم این طرف تر بنشینید. چون ممکن است سرما بخورید و دولت انگلیس بابت سرماخوردگی شما از ما غرامت بخواهد!“
ته نوشت ۱۸: اولین سرود ملی ایران که توسط ارکستر ملل ایران بازخوانی شده…
ته نوشت ۱۹: واسه سرگرمی بدک نیس… عکس شما روی اسکناس!
ته نوشت ۲۰: ماه پیش داشتم این پست حنظله رو پیرامون کتاب«عطر سنبل،عطر کاج» مطالعه می کردمو با نگاه خودم مقایسه؛ از کامنت گذاشتن پرهیز کردم. شاید به این خاطر که از برخورد بی ادبانۀ برخی کامنت گذاران شون با کامنت خاتون(که نظرش قدری مخالف نظر نویسنده بود)،حال م به هم خورد. حالا هم مرددم که این ته نوشت رو در این باره بنویسم یا نه. می ترسم اسباب دل خوری بشه. تو یه ماه گذشته،اول ش قصد داشتم یه متن جدی در این باره بنویسمو از این که این قدر سطحی انتظار داریم تمام ایرونیای دنیا مث عاشقای سینه چاک،دربارۀ انقلاب و ایران و روابط اجتماعی و خانوادگی مردم مون به به و چه چه کننو ،ما هم هرکی که قدری مخالف بنویسه رو لجن مال کنیم،انتقاد کنم.
بعد دیدم به دردسرش نمی ارزه و فعلاً جنبه ش نیستو اگه این جور بحثی رو پیش بکشم این قدر آدم بی جنبه پیدا می شه و لجن پراکنی می کنن که آخرش باید بیام قسم حضرت عباس بخورم که والا بلا ما هم کم تر از شما دغدغه نداریم!
خلاصه بی خیال ش شدم. دیدم نمی ارزه. حتا به ش اشاره هم نکردم.
امشب داشتم لیست وب گردی هامو مرور می کردم،که به لینک اون پست رسیدم،ناغافل با خودم گفتم چه اشکال داره؟
من لینک اون پست جناب حنظله رو در اختیار می ذارم،لینک دیدگاه خودمم همین طور،حالا اگه کسی تمایل داشت خودش می ره می خونه و قضاوت می کنه.
جناب حنظله و بنده دوستان مشترکی داریم. حالو حوصلۀ دردسرم ندارم!





































5 ژانویه ، 2008 در ساعت 06:54
بابا این پست رو که باید چند قسمتی کرد واسه خوندن !
با این وقتم (!) یکمشو خوندم !! بقیه بعدا !
در ضمن عجبا !!!!!!! یکم توضیحات ادامه جمله اول پست دیدیم !
5 ژانویه ، 2008 در ساعت 08:53
خوبه شما گاهی به حرفهای آن پیر سفر کرده فکر میکنید… من فکر نکنم دیگر هیچ مسئولی یادش بیاید او چه کرد و برای چه ؟… حرفهایش که دیگر جای خود دارد.

…
ی کمی فکر کنید خواننده وبلاگتون چقدر وقت داره؟ ی روز دوتا پست میزنید… ماشالله کلی هم لینک میدید… بابا ملاحظه مارو کنید
…
موفق باشید
5 ژانویه ، 2008 در ساعت 11:03
میگویند سلام گرگ بی طمع نیست
سلام پیچک ها چطور؟؟!
از بابت تبلیغ وبلگمان از شما موتوشکریم
حق باشید
5 ژانویه ، 2008 در ساعت 11:19
خیلی عجیبه!
یه پیر با ظاهری ساده و عامی در عین حال عالمی کم نظیر و فیلسوفی عارف و سیاستمداری سیاست نخوانده و………….
حرف هایی زده و کار هایی کرده که ما ها که به سن وسالمون قد نمیده اینگونه مسحور ش شدیم.
5 ژانویه ، 2008 در ساعت 14:38
سلام
اوووووه … این دفعه چه قدر لینک گذاشتین. مام که جوگیر شدیم همشو دیدیم. دستتون درد نکنه. آدم کیف می کنه این همه مطلب و عکس جالب یک جا و آماده در اختیار باشه.
یه بار تو برنامه مردم ایران سلام بحث این شد که ایرون نگیم. بگیم ایران. بحثش مفصل بود. الان یادم نیست.
در مورد مطلب اصلی … این چیزایی که نوشتین واقعیته. هیچ کس حتا خود غربی ها هم منکرش نیستن. ولی وقتی آدم می بینه یه عده فقط و فقط به خاطر اینکه با دولت یا با یه گروه خاصی مشکل دارن این بدیهیات رو منکر می شن حرصش میگیره. به قول شما بیشتر از نوک دماغشون رو نمی بینن.
5 ژانویه ، 2008 در ساعت 17:17
این قرن قرن غلبه مستضعفین است بر مستکبرین (فقط ایران یک استثناست)
نمیشه بی انصافی کرد ما از یه جهت هایی خیلی رشد داشته ایم اما از خیلی چیزها فقط عقب رفته ایم به خصوص از نظر فرهنگ هر چقدر میگذره بیشتر پس رفت میکنیم
لینک هاتون عالی بود (همه چیز از همه جا)
من تو همین خونواده های ایرانی که داخل ایران هم زندگی میکنند و معمولا سالی یک بار هم به اروپا میرن یا نمیرن چیزهایی دیده ام که شاید خیلی شورتر از اون چیزی بود که خانوم جزایری بی طرفانه نوشته بود

عطر سنبل … یکی از کتابهای مورد علاقه ام ه .معمولا وقتی چیزی رو ببینیم و یا بخونیم که آینه ای از خودمون باشه دلچسب تر میشه نمیدونم چرا جناب حنظله انقدر دگم نقد کرده بودند
از نگاهتون به مسایل پیرامون تون خوشم میاد.نگاه خوب و عمیقیه
5 ژانویه ، 2008 در ساعت 17:55
سلام
معلومه شارژیدها که این تیپی آپ می کنید زود به زود
الحمدلله
5 ژانویه ، 2008 در ساعت 19:10
سلام!
تلگرافی می نویسم؟جدا! نمی دونستم. نظر جالبی بود
در باره کتاب عطر سنبل عطر کاج کاملا باهاتون موافقم. اتفاقا چند روز پیش که این مطلب رو -مطلب جناب حنظله البته در سایت کتاب نیوز- می خوندم به شک افتادم که چرا من به این نکات فکر نکردم! نکنه من اینقدر ساده ام که از این کتاب لذت بردم! دوباره سراغ کتاب رفتم…واقعا در عجب شدم! از نقد ایشون! بالاخره اونهم نظریه دیگه!
یاعلی
5 ژانویه ، 2008 در ساعت 19:52
::به سایه::
ممنون از ابراز لطف تون… اگه حس ش باشه،چن تا پست یه جا آپ کردن هم عالمی داره!
در مورد این که “من فکر نکنم دیگر هیچ مسئولی یادش بیاید او چه کرد و برای چه ؟” به نظرم هیچ ِ هیچ هم نیست… چرا هستند کسانی… هر قدر هم اندک باشند… ولی بودن شان مغتنم است… پروردگارا تو خود بر نیکان عالم بیفزا… یا کریم!
::به شوخ::

سلام عزیز برادر!
دست شما درد نکنه!
والا به گمان م ما دندان طمع مان را کشیده ایمو انداخته ایم دووووووووووور!
حالا نکنه شما پیداش کردینو آوردین ش تا به تون مژدگونی بدیم؟!
دربارۀ تبلیغ وبلاگ تون هم چی بگم والا! از دست مون در رفت! شما به بزرگواری خودتون بگذرین! دیگه تکرار نمی شه
!
در ضمن،خدا به ما خدمت بدهد که به شما توفیق کنیم!
::به جواد::
راست ش فک کنم اون برنامه چون اسم ش “مردم «ابران» سلام” بوده،به «ایرون» گیر دادن… شما فک می کنین اگه اسم ش مثلاً “ایرونیا سلام” بود بازم این جوری گیر می دادن؟!
اینا همه ش سیاسی یه دادا
!!!
::به همسایه::

سلااااااااااااااااااااااااااااام
الحمدلله
خدا حافظ تون باشه الهی
6 ژانویه ، 2008 در ساعت 01:14
شاید سیاسی باشه. ولی جدا ایران زیباتر نیست؟
یه توضیح نوشتم برا پست قبلی. نظر شما برام مهمه. البته اگه وقت و حوصله داشتید.
6 ژانویه ، 2008 در ساعت 15:33
سلام!
راستی یه چیزی، این چارقد کاملا دخترونه که دو سه تا پست قبل تر فرمودید، کاریکاتورش کاملا و تماما کار یه برادریه!
پس نتیجه می گیریم چارقد کاملا دخترونه نیست
پس من به این موضوع اعتراض دارم-الکی- والا کاریکاتوراش که عالیه!
یاعلی
6 ژانویه ، 2008 در ساعت 19:36
عکس پی نوشت 10 من را غمگین کرد
6 ژانویه ، 2008 در ساعت 23:43
سلام علیکم.
شدیم!!
ما که با دیدن اینهمه پست نخوانده در این وبلاگ
خوشحال شدم شدید که دوباره نوشته اید.
ادامه داشته باشه انشاالله.
در ضمن لذت بردن نام آن پیر و یادآوری نعمتی که بود و از دست رفت اما همچنان جاری و ساری ست چشیدنی بود.
یاعلی.ع.
7 ژانویه ، 2008 در ساعت 10:43
سلام.
از وبلاگ “الهدی” اومدم اینجا. قلمتان پایدار.
—————————————
همه حوادثی که بالا شمردید، میوه های شجره طیبه انقلاب اسلامی و قیام حضرت امام (ره) است. شهید آوینی جملاتی درخشان در این مورد داره که من با خوندن پست شما یاد اون جمله افتادم. می فرماید: “دهه شصت دهه امام خمینی بود و از این پس دهه ها هر چه بیایند جز به او انتساب نخواهند داشت. این او بود که هر آنچه در تقدیر تاریخ انسان این عصر بود ظاهر کرد.”
حالا کجاشو دیدیم؟! باید منتظر تحقق مطالب بعدی امام (ره) هم بود. خیلی هاش هنوز برای ذهن ها قابل لمس نیستن. مثلاً “اسرائیل باید از بین برود!” ولی برای دوستان امام (ره) که می دونن امام (ره) فانی فی وجه الله بود و زبانش وقتی که حرف میزنه زبان خودش نیست این از مسلماته. این یکی دیگه خیلی تماشایی خواهد بود روزی که به واقعیت تبدیل بشه و خواهد شد انشاء الله. لا ریب فیه!
7 ژانویه ، 2008 در ساعت 13:41
من نمیخوام وقت شما رو بگیرم. ولی برای کامنتهاتون جواب نوشتم. بازم اگه وقت و حوصله ای بود بخونید. ممنون
7 ژانویه ، 2008 در ساعت 15:54
راستی در مورد مطلبی که توی چلوکتاب نوشتین: این موضوع خیلی وقت پیشه. ما هم خیلی وقته میدونستیم این نامه واقعی نیست. عجیبه که شما نمیدونستین.
7 ژانویه ، 2008 در ساعت 22:54
سلام پیچک خان…
کاش اندکی شمرده تر وبلاگ نویسی کنید…یا ته نوشت نویسی!
کندی خواندنمان به چالاکی گام قلمتان نمی رسد…
8 ژانویه ، 2008 در ساعت 13:27
بابت حوصله ای که به خرج دادید و بحث رو دنبال کردید ممنونم. برای منم تجربه خوبی بود. خیلی برام جالب بود که اینقدر مفصل و با جزئیات می نوشتید. چون توی اغلب بحثهای وبلاگی که داشتم معمولا کسانی که مخالف بودن به نوشتن چند خط کلی و مبهم بسنده می کردن. جوری که نمیشد بحث رو ادامه داد.
8 ژانویه ، 2008 در ساعت 19:34
سلام
تصوير “بدون شرح” يعني اينكه خود ما مردم ماهواره را تابو كردهايم. انگار هر كسي آن را داشته باشد ديگر دين و ايمان ندارد. و الا چه دليلي دارد كه يكي همچين عكسي بگيرد و يكي هم در اينترنت بگذارد كه آي شهر فرنگه، بيا و ببين.
8 ژانویه ، 2008 در ساعت 20:57
:: به بادبادک::
و ::به راهنما::
ته نوشت 10، عکسی یه که با عنوان «بدون شرح» به ش لینک دادم؛ بعد از این هم قصد دارم بخشی از ته نوشت های پست هامو به این قبیل «بدون شرح»ها اختصاص بدم…
پس اسم ش چی یه؟ …«بدون شرح»!
حالا این بدون شرح یعنی چی؟ یعنی شرح نداره؟! البته که شرح داره،خوب شم داره،از بس که شرح داره بدون شرحه،از بس که شرح ش چند بعدی یه…
من م قصد ندارم تو پست هام شرحی برا ش بنویسم…
اما تو این یه نمونۀ خاص،چیزی که واسه من جذابیت داشته و سبب شده این عکس رو واسه «بدون شرح» انتخاب کنم عکاس شه،یعنی همون کسی که ما نمی بینم ش… این که اون عکاس چی فکر کرده که این قاب رو بسته و تو این قاب تصویر برداری کرده واسه م هم جالب بود و هم تأمل برانگیز… همین!
گرچه هر کدوم از شما می تونین برداشت خودتونو از این عکس داشته باشین،و اتفاقن واسه همین م هست که عنوان ش طنزآمیزه: «بدون شرح»!
::به جواد::
راست ش من اطلاعی از جعلی بودن اون نامه ندارم… راست تر ش این که من هنوزم مطمئن نیستم اون نامه واقعن جعلی باشه یا نه… البته تو سایت های مرتبط انگلیسی ش جست و جو کردم و قدری اطمینان حاصل کردم که چنین نامه ای وجود خارجی نداشته… اما هنوز کاملن مطمئن نیستم…
همین الان اگه سری به کتاب فروشی های انقلاب بزنین می دونین چن جلد کتاب پیدا می کنین که این نامه رو چاپ کردن؟!
خیلی تأمل برانگیزه… در ضمن اون آقایی که ادعا فرموده نامه کار خودشه و کلی هم این ور و اون ور زحمت کشیده تا این اشتباه شو جبران کنه،اگه راست می گه چرا تا حالا نامه ای سرگشاده به معاونت نشر وزارت ارشاد نفرستاده؟؟ چرا چنین نامه ای رو به هیچ کدوم از روزنامه ها نفرستاده تا اشتباه خودشو تصحیح کرده باشه؟؟ خودش که آدم مطبوعاتی ای بوده،خوب بلد بوده که جبران کنه… ولی قدم جدی ای برنداشته…
و این خیلی جای تأمل داره…
تو کشوری که نوشتن و چاپ یه اثر جدی و پژوهشی آدمو پیر می کنه،مجوز چاپ های پیاپی چنین نامۀ مجعولی تأسف آوره…
…رها کنم!
8 ژانویه ، 2008 در ساعت 21:45
سلام !
چقدر عکس ته نوشت 10 جالب بود!
یه کنفرانس “دین و رسانه” سال دیگه قرار هست برگزار بشه…کلی واسه سایتش دنبال عکس بودم…هر چند این عکس واسه سایت مناسب نیست…اما نهایت مناسبت هست!…
حالا با اجازتون از تریبون شما استفاده می کنم و تبلیغ کنفرانس را هم اینجا می ذارم…علاقمندان یه سر بزنن…مقاله هم بدهید…:
http://www.religion-media.com/
9 ژانویه ، 2008 در ساعت 13:51
سلام
باااااااااااااااااااااااااااااااااا وفا یار قدیمیییییییییییییییییییییییییییییییییی
يه کوچولو درد ودل … ميای؟
درباره عزادارهاااااااااااااای امام حسینه (ع)
گمونم حرف دل همه مون باشه البته
10 ژانویه ، 2008 در ساعت 17:47
سلام گلم
خسته نباشید
وب خوبی دارین
10 ژانویه ، 2008 در ساعت 18:27
نمی دونم چند بار اومدم و رفتم تا همه لینک ها رو موفق شدم ببینم
… ماشالا، خدا بیشترش کنه
… خلاصه می گم.
……..
از اونجایی که می ترسم این کامنت خودش یک پست بشه!
…….
وبلاگ شوخ جالب بود … هر چند در اینجور طنزها تلخی ای هست که … هی!
…….
ته نوشت 8 منو یاد اسم قدیم وبلاگم انداخت: ” یه مشکل عجیب دارم: پیدا کردن انسانها در میان انسانها!”
…….
بدون شرح واقعاَ بدون شرح بود از بس حرف داشت برای گفتن!
…….
اصلاَ فکرشم نمی کردم! این همه شکلک! انصافاَ چیره دست بوده طراح.
…….
از طنزی که تو ته نوشت 17 بود خوشم اومد … : )
…….
خیلی سخته آدم جانب اعتدال رو رعایت کنه … و متاسفانه ماها عادت به افراط و تفریط داریم! … ولی خوب عجیبه که با وجود کتابهای خیلی خوب و نویسنده های خیلی خوبتر، این کتاب این همه تبلیغ میشه و ازش حرف زده میشه!!! ( ماها هم که همیشه بعد از مردن سهراب … یاد ترکیه و بزرگداشت مولانا افتادم نمی دونم چرا !)چند بار رفتم کتاب عطر سنبل، عطر کاج رو بگیرم … برش داشتم … ولی پشیمون شدم ! و کتاب دیگه ای رو جایگزینش کردم … ولی از سبک نوشته های جودی ابوت و آن شرلی خوشم میاد. ولی … چرا این کتاب خیلی خوب مورد پوشش خبری قرار گرفته برای فروش؟!
10 ژانویه ، 2008 در ساعت 21:09
سلام
واسه روزای اول بهم سر می زدین اما انگار حالا عطر بهارنارنج رو فراموش کردین؟
گفتی وبلاگت منو یاد یه جمله ی امام علی انداخت که شیعه ی ما چونان ترنج است…………………بیاین خوشحال میشم ها!!!!!!!!!!!!
10 ژانویه ، 2008 در ساعت 21:59
سلام
زياد نبودند باوركنندگان كلام رسول اكرم(ص) در مورد سرزمين سلمان فارسي
زياد نبودند باور كنندگان كلام حضرت علي (ع) در باب حق
زياد نبودند باوركنندگان پيام عاشورا
و …..
اقتدار و بيداري كه شما در موردش نوشتيد شايد نويد بيداري فطرتهايي هستش كه مقدمه برپايي حق در تمام جهان خواهد بود اما با اين همه چه لالايي هاي فريبنده اي كه در گوش جهان خوانده نميشود … و چه چشمهايي كه به خيال باطل چشم به واقعيتها ميبندند و به خواب فرو ميروند
10 ژانویه ، 2008 در ساعت 22:01
::به بهارنارنج::
سلام
بله… امیرالمؤمنین روایتی دارند که:
“شیعۀ ما چونان ترنج است؛ بویی خوش،و ظاهر و باطنی نیکو دارد.”
10 ژانویه ، 2008 در ساعت 22:05
دلایلتون کاملاَ موجه بود
… تسلیم!
… چون به نظرم هر حرفی رو نمیشه هر شکلی زد … و تنوع بیان یک مطلب هستش که ادبیات رو غنی می کنه! و چون آدمها و زندگیهاشون تکراریه … و قصه زندگی همه آدمها هم تکراریه … هنر نویسنده اینه که از یک زاویه جدید، با یک سبک و بیان جدید اون حرف تکراری رو جوری بزنه که جدید باشه. )
ولی خوب … منظور من این نبود که نویسنده یا کتابش مشکلی دارند … همونطور که گفتم این سبک نوشتن رو خیلی دوست دارم … ساده، روون و شیوا ( هر چند کتابهای اون نویسنده هایی که گنده گنده و پیچیده داستان گویی می کنند رو هم دوست دارم
…………..
ولی در اینکه این کتاب به خاطر سبک صمیمی نوشتاریش و صداقت نویسنده ش باید مورد تحسین قرار بگیره حرفی نیست …
…………..
ولی در کل منظورم از کامنت قبلی این بود که جناب حنظله هم از زاویه دید خودش و اخباری که در این رابطه شنیده دست به آنچنان نقدی زده و( البته افراط کرده!) … و اکثر کسانی که این کتاب رو خواندن تحت تاثیر نثر ساده و بی تکلف این کتاب قرار گرفتن (تفریط) …! اعتدال بهتره!
………….
می خواستم بگم یک نقدی فیمابین نقد چلوکتاب و حنظله، نقدی میشه که انصاف رو هم رعایت کرده! ولی از اونجایی که گفته بودین حال و حوصله دردسر ندارین… مثلاَ خواستم سربسته حرف بزنم که … مثل اینکه نشد!
10 ژانویه ، 2008 در ساعت 22:37
7 و 14 رو موفق نشدم ببينم
اما در عوض 2و 4 و 6 سه روز در ارسال اين كامنت وقفه انداختند…
آونقدر جالب بودند كه اصلا نفهميدم براي هر كدام دو سه ساعت وقت گذاشتم
بخصوص مهتاب نامه حقيقتا جالب بود و بي پيرايه و عميق… بعضي جملات رو كه ميخواندم انگار خود گم شده ام را صدا ميزدم … بازي هم بازي اعتياد آوري بود هر بارحريصتر از قبل استارت ميزدم
و جناب شوخ هم كه واقعا غنيمتيست . طنزي با قلم ساده و روان و در عين حال گيرا و انصافا دور از تخريب حواشي اضافي اما در مورد گزينه يك گمونم يك فرهنگستان ديگه اي لازمه براي ترجمه لغات معادله سازي شده در فرهنگستان زبان و ادب فارسي
3-ياد دبير ادبيات دوم دبيرستانم افتادم كه چقدر با احساس اين نامه رو ميخوند و اشك ميريخت. واقعا سردرگمي عجيبيه و به نظرم كم ادعايي هم نيست. ولي گذشته از حقيقي يا جعلي بودن، نامه مضمون جالب و پر محتوايي داره…
12- شايد هم توي اين سرما به جاي آب يخ در هاون مي كوبند
13- هر چند حرفه اي بود!!! اما واقعا اطلاعات خيلي جالبي داشت
16-كمك بزرگي بود و…11و15و 17 و 18 و 19 هم جالب بودند مخصوصا 11
و 20 هم كه كامنت ديگري ميطلبد!
10 ژانویه ، 2008 در ساعت 22:57
در مورد كتاب “عطر سنبل،عطر كاج” فكر ميكنم اگر اصل كتاب رو خونده بشه اونموقع راحتتر قضاوت كرد
اما به حد همين مقدار كمي كه در دو لينك گذاشته شده خوندم نه كاملا با نظر شما و نه كاملا با نظر جناب حنظله موافقم
هر كدوم از جهاتي درست هستند
در اينكه بيان كتاب ((البته بازهم در همون حد كمي كه خوندم)) ساده وبي تكلف و شيرينه و گاه لحن كودكانه داره شكي نيست منتها يادتون نره كه نويسنده كودك نيست … يك مقدار كه دقيق باشيم در اصل كتاب و حتي در همين ترجمه نكته هاي ريز و باريكي رو ميشه پيدا كرد كه رگه هايي از غرض درش مشهوده
شايد به نوعي مسئله از ديد نويسنده وجهه ي شخصي داشته باشه اما براي همون جامعه اي كه باز به عقيده ي خود نويسنده شناخت كافي و مناسب و درستي از ايران و ايراني نداشتند و امروز هم ندارند ممكنه در حد وسيعي نمودار بشه
هر چند به قول خود شما اين خرده گيري ها توجيه پذير نيست چون كوتاهي اصلي از جانب خود ما و كسانيه كه انتظار و توقع بالا و بي جايي دارند كه حقيقت ضعفهاي ما و جامعه مون در تمام ابعاد از ديد ديگران پنهان مي مونه و شايد نوعي تعصب بي جا به خرج داده ميشه كه مضر هستش. يا حتي ممكنه علت خرده گيري بعضي ها هم به خاطر تاييد اين كتاب به از طرف موسسات ذكر شده ي خارجي باشه!!
اما در حالت كلي نوشته ترجمه شده گذشته از يك تلنگر با زبان ساده حقايقي رو بيان ميكنه كه ممكنه در نگاه اول به شخص من به عنوان ايراني بر بخوره اما در عمق كلام به نفع امروز ماست. به طور مثال خود باختگي و عدم اعتماد به نفس يك مسئول ايراني قبل از انقلاب يا حقايق چشم بستگي برخي اقشار و….و بازهم تكرار ميكنم اصل كتاب براي قضاوت مناسب تره
11 ژانویه ، 2008 در ساعت 01:12
با سلام
پيش شماره “راه” منتشر شد
پیش شماره مجله فرهنگی تحلیلی “راه” از سوي دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی، منتشر شد. در این شماره که ويژه نامه قیصر امین پور است آثاري از دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی، دکتر رضا داوری اردکانی، علامه محمدرضا حکیمی، یوسفعلی میرشکاک مصطفی رحماندوست، سهيل محمودي ، پرويز بيگي، عليرضا قزوه، محمدحسين جعفريان، محمد كاظم كاظمي، عبدالجواد موسوی، زکریا اخلاقی و…منتشرشده است.
قیصر به روایت قیصر، پیرمردی چهل ساله بر پله های سروش، انقلاب در هستی شناسی شعر، شعائر الله در شعر انقلاب، قیصر و حافظ، دولتی یا غیر دولتی، روی دیوار لانه جاسوسی، قیصر و مثلث طلایی معنا، دو ساعت و ربع از آخرین روز شاعر، گفت وگو با پدر قيصر و متن كامل تصنيف هاي امين پور برخی از عناوین این ويژهنامه هستند. شایان ذکر است اعضای تحریریه ماهنامه فرهنگی- تحلیلی راه پیش از این در قالب تحریریه ماهنامه سوره، دوره چهارم این مجله را منتشر می کردندكه در پی اختلاف با مسوولین حوزه هنری وسازمان تبلیغات اسلامی از سوره اخراج شدند .
تصوير جلد پيش شماره راه را در آدرس rahmag.blogfa.com مشاهده نماييد. براي تهيه اين نشريه مي توانيد با شماره تلفن 02166967009 و 02166968897 تماس بگيريد.
11 ژانویه ، 2008 در ساعت 03:11
سلام
پس از فراغت از ارسال پست امشبم ، اومدم برا سركشي ، ديدم شما چند شب جلوتر از موضوع امشب ما سخن گفتيد ..
جاي خوشحاليه ..
11 ژانویه ، 2008 در ساعت 03:13
.. و آن جمله ماندگار حضرت امام ( كه از معجزات وي برشمرده خواهد شد ! ) تكمله چند كامنت اخير من براي بعضي از دوستانم بوده و .. خواهد بود ..
11 ژانویه ، 2008 در ساعت 13:23
سلام
چند باری آمدم بگویم دکور اینجا چقدر بهتر شده است، اما دیدم برای همه حرفهایت حرف دارم. لبخند رضایت دارم. یک “خوشم آمد چقدر خوب و روان حرفهایت را می نویسی” دارم.
وقتی حرفهایت را با دردهای آن پیر مراد شروع می کنی، می فهمم چقدر حرف داری برای گفتن. چقدر این انسان کامل را دوست داری.
راست می گویی، اقتدارهای کنون و گذشته قابل مقایسه نیستند، اما گاهی درد و فریادها از این است که چرا آدمهای ابله روزگار در پی خیانت به این سرزمین اند که با خون آدمهای پاکی به اینجا و به این مرحله رسانده شده است. چرا می توان بهتر و پیشرفته تر و در رفاه تر بود (حتی با همین داشته ها) ولی عده ای از کج فهمی و سیر در دوران قهقرایی غارنشینی شان، جلو اش را گرفته اند.
چقدر باید مسایل مربوط به اقتصاد مثلا همین مسکن پیچیده و بغرنج و لاینحل و از عهده بشری خارج (!) باشد که آدمها بی سر پناه جان دهند و جلو خانواده شان سرافکنده باشند و قیمت ها با سرعت غیر قابل باوری بالا رود. مهار نشدنی ! “افسار گسیخته” !
یعنی واقعا شعورشان در این حد نیست؟ یعنی واقعا نمی توان فکری اندیشید؟ آیا به صرف اینکه بیاییم هر غلطی که می کنیم بگوییم نسبت به دوره گذشته فلان قدر بهتر شده ایم کفایت می کند؟ کار کشورداری به آن درجه از سطحی بودن و اب حوضی بودن رسیده که هدف کنف کردن و خط خطی کردن دیگران است؟
نمی دانم
حرف زیاد است. بگذریم.
…
11 ژانویه ، 2008 در ساعت 13:23
…
تمام لینک هایت را خواندم و دیدم.
واقعا نامه های چاپلین کار او نبوده است؟ امیدوارم بعدا نیایند بگویند این حرف خودش اشتباه بوده است (هرچند بعید است) اما آقای صبا عجب چیزهایی نوشته اند. عالیست. سعی می کنم در این باره از اطرافیان و دوستان هر کسی را هم دیدم از اشتباه دربیاورم و قضیه را برایش تعریف کنم. حیف است ندانند اینها نوشته یک هم وطن اهل قلم است.
همه تیزبینی های ایشان قابل تامل است.
مکتب است. باید چشم بود و گوش و فقط شنید و بیشتر شنید. باید ساعتها فکر کرد درباره تک تک حرفهایشان. چقدر آدم باید عمیق و با معرفت باشد که حتی در مسایل سیاسی و اجتماعی هم از همه نخبگان متخصص این حوزه ها، پیشتر باشد.
درباره کتاب عطر سنبل …
با اینکه همه مدت خواندن – به علت سبک نگارشی که دارد – به خنده می گذرد ولی آخرش هیچ چیز کف دست آدم نمی ماند، جز یک ناراحتی.
کتاب را که می بندی چیزی نمی ماند از آن.
و اگر کسی مثل تو به سادگی از کنار مسایل نگذرد و به آنچه دیده و خوانده فکر کند، همان ناراحتی از جنبه هایی که “حنظله” نوشته بود برای ادم می ماند.
راست گفته اید.
می خوانمت.

حرفهای خودت را بیشتر دوست دارم.
11 ژانویه ، 2008 در ساعت 14:50
تمام نوشته های قبلیتم که نخونده بودم رو خوندم
عالی بودند.
غنی