گمان م چروکی های روزمره،دل را سنگین کرده بود. تب ش بالا گرفت. بغض که پدید آمد راه را بر نفس بست.
آه آه می آمد و در میانه،راه را بسته می یافت و بر آه های پیش تر آمده تلمبار می شد.
چشمان م می سوخت؛ شاید در اثر آه های تلمبار شده ای که حالا دیگر داشتند متصاعد می شدند. رو به رو را بسته دیده بودند و راه بالا را یافته بودند. چشمان م می سوخت. عنقریب بود که اشک م در بیاید. اما گویی که محتاج تلنگری بود.
فکری به ذهن م رسید؛ به سراغ یادداشت های گذشته م رفتم. دفتری را گشودم. این جمله آمد از «احمد غزالی» از «رسالۀ عرفانی» ش :
” با خود حساب می کنی و پیروز می آیی؟
باش تا محک عمل بیاورند که خلق جمله در شبند! “
ناله م بلند شد…
و خود را یافتم فارغ البال،هق هقی می زدم،وه که دیدنی…
گویی که بی چاره ترین عالمیان م…
اشک م که تمام شد دیگر چشم م نمی سوخت،راه نفس آزاد شده بود،انگار که بغضی نبود،تبی نبود،چروکی ای نبود…
دقیق که شدم خاکستری یافتم گوشۀ دل م؛ خاکستر آهی که دیگر نبود!




































