“علامه مجلسی نقل می‌کند که:

فردی مسیحی به عنوان سفیر پادشاه روم به دربار یزید آمد؛ در مجلسی که سر (مطهر) امام حسین(علیه‌السلام) را آورده بودند حاضر بود؛ چون سر امام حسین(علیه‌السلام) را دید (منقلب شد و) گریست و فریاد و شیون سر داد تا آنجا که محاسنش از اشکهایش تر شد؛ سپس گفت:

ای یزید! من در زمان پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) به عنوان تاجر وارد مدینه شدم، می‌خواستم به پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) هدیه‌ای بدهم، از اصحاب او پرسیدم: پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) چه هدیه‌ای را بیشتر دوست دارد؟ گفتند: عطر را بیش از هر چیزی دوست دارد و به آن مشتاق است؛ لذا دو نافۀ مشک و مقداری عنبر اشهب برداشته، خدمت حضرت بردم؛ آن روز در خانۀ همسرش ام‌سلمه بود؛ نگاهم که به او افتاد از مشاهدۀ جمال وی، نوری درخشان بر چشمانم تابید و شادیم را دو چندان کرد و دلم اسیر محبتش گردید؛ سلام کردم و عطر را پیش روی او نهادم، حضرت فرمود: این چیست؟ عرض کردم: هدیۀ ناچیزی است که خدمت شما آورده‌ام؛ فرمود: نامت چیست؟ عرض کردم: عبدالشمس؛ فرمود: نام خود را عوض کن؛ من تو را عبدالوهاب می‌نامم؛ (سپس فرمود:) اگر اسلام را بپذیری من هم هدیۀ تو را می‌پذیرم؛

با دقت به او نگریسته، در احوال وی اندیشه کردم، یقینم شد که او پیامبر است؛ او همان پیامبری است که عیسی(علیه‌السلام) از (ظهور) او به ما بشارت داده است، آنجا که فرمود: «من شما را مژده می‌دهم به پیامبری که پس از من خواهد آمد و نام او احمد است.»؛ پس ایمان آوردم، همان ساعت به دست او مسلمان شدم و در حالی که اسلام خود را پنهان می‌داشتم به روم بازگشتم، اکنون سالیانی است که با پنج پسر و چهار دختر خود مسلمانیم، من امروز وزیر پادشاه رومم و (تا کنون) هیچ‌یک از مسیحیان، بر حال ما آگاهی نیافته است.


بدان ای یزید! آن روز که در خانۀ ام‌سلمه و در حضور پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله)  این عزیز را -که اکنون سر بریدۀ او اینگونه خوار و ناچیز پیش روی توست- دیدم که در اتاق بر جد خود وارد شد در حالی که پیامبر(صلی‌الله علیه و آله)  آغوش خود را گشود تا او را در بغل بگیرد و فرمود: «محبوب دلم! خوش آمدی.» تا اینکه او را گرفت و بر دامن خود نشاند و پیوسته لب و دندان او را می‌بوسید و می‌مکید و می‌فرمود: «حسین جان! از رحمت خدا دور باد و خدا به او رحم نکند آنکه تو را می‌کشد و آنکه بر کشتن تو، مدد می‌رساند.»؛ این را می‌فرمود و می‌گریست.


روز دوم در مسجد پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) با او بودم که حسین(علیه‌السلام) همراه برادرش حسن(علیه‌السلام) خدمت پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) رسیدند؛ حسین(علیه‌السلام) عرض کرد: «بابا جان! من با برادرم حسن(علیه‌السلام) کشتی گرفتیم، ولی هیچ‌یک بر دیگری پیروز نشدیم؛ می‌خواهیم بدانیم کدامیک نیرومندتریم؟»

پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) فرمود: محبوبان من، جانان من! اکنون کشتی گرفتن، مناسب حال شما نیست، بروید خط بنویسید، هر که خطش زیباتر باشد، زور او هم بیشتر است؛

آن دو رفتند و هر کدام یک سطر نوشتند و خدمت پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) آورد،، به او دادند تا میان آن دو داوری کند؛ پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) لحظه‌ای به آن دو نگریست و نخواست هیچ‌یک را برنجاند، از این رو فرمود: حبیبان من! من مکتب نرفته و خط ننوشته‌ام، بروید نزد پدر خود تا او میان شما داوری کند و ببیند خط کدامیک زیباتر است؛

حسن و حسین (علیهماالسلام)رهسپار شدند و پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) نیز برخاسته، همراه آنان به خانۀ فاطمه(علیهاالسلام) وارد شد؛ ساعتی بعد، پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) و سلمان فارسی از منزل بیرون آمدند، میان من و سلمان دوستی و علاقه‌ای بود، از سلمان پرسیدم: پدر آنان چگونه داوری کرد؟ خط کدامیک زیباتر بود؟

…سلمان گفت: چون خدمت پدر خود رسیدند و او حال آنان را دید، دلش سوخت و نخواست دل یکی را بشکند، از این رو فرمود: سراغ مادر خود بروید، او میان شما داوری کند؛ پس خدمت مادر خود رسیده، آنچه را نوشته بودند به او ارائه داده، عرض کردند: «مادر جان! جد بزرگوارمان فرمان داد هر یک چیزی بنویسیم تا روشن شود که هر کدام از ما خطش زیباتر بود، زورش نیز بیشتر است؛ ما هم نوشتیم و آن را خدمت او بردیم، اما او، ما را برای داوری نزد پدرمان فرستاد، پدر نیز داوری نفرمود و ما را (برای داوری) نزد شما فرستاد.»

فاطمه(علیهاالسلام) اندیشید که جد و پدر آنان نخواسته‌اند هیچ‌یک را برنجانند، اکنون من چه کنم؟ و چگونه داوری نمایم؟ لذا فرمود: ای نور دیدگانم! من گردن‌بند خود را بر سر شما پاره می‌کنم (تا جواهرات آن پخش شود)، هر یک گوهرهای بیشتری گرد آورد، خطش زیباتر و زورش بیشتر است -در گردن‌بند فاطمه هفت دانه مروارید بود- فاطمه براخاست و گردن‌بند را پاره کرد، حسن(علیه‌السلام) سه مروارید برچید و حسین(علیه‌السلام) هم سه مروارید، یک مروارید مانده بود که هر کدام می‌خواست آن را بردارد، خدای متعال به جبرئیل فرمان داد تا به زمین آید و بال خود را به آن زند و آن را دو نیمۀ برابر کند تا هر یک نیمه‌ای بردارند و هیچ کدام نرنجند، جبرئیل در چشم‌برهم‌زدنی فرود آمد و مروارید را دو نیمه کرد و هر یک، نیمی از آن برگرفتند.


ای یزید! بنگر که رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) (در خردسالی آنان) هیچ‌یک را در خط، برتری نداد و نخواست دل هیچ‌یک را بشکند و نیز امیرمؤمنان(علیه‌السلام) و فاطمۀ زهرا(علیهاالسلام)، همچنین پروردگار عزیز، نخواستند هیچ کدام را برنجانند، بلکه خدای متعال به جبرئیل فرمان داد تا مروارید را دو نیمه کند و خاطر هیچ‌یک آزرده نشود، اکنون تو اینگونه با (سر بریدۀ) فرزند دختر رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) رفتار می‌کنی؟! اُف بر تو و دین و آیینی که تو داری ای یزید!


سپس این (به ظاهر) مسیحی برخاست و سر حسین(علیه‌السلام) را در آغوش کشید و پیوسته آن را بوسه می‌زد و می‌گریست و می‌گفت: ای حسین! نزد جدت محمد مصطفی(صلی‌الله علیه و آله) و پدرت علی مرتضی(علیه‌السلام) و مادرت فاطمۀ زهرا(علیهاالسلام) برایم شهادت ده (که اینگونه از تو دفاع کردم).




رُویَ المجلسی، عن بعض مؤلّفات أصحابنا مرسلاً أنّ نصرانیّاً أتی رسولاً من ملک الروم إلی یزید -لعنه الله تعالی- و قد حضر فی مجلسه الذی ءتی إلیه فیه برأس الحسین(علیه‌السلام)، فلمّا رأی النصرانی رأس الحسین بکی و صاح و ناح حتّی ابتلت لحیته بالدموع، ثمّ قال:

إعلم یا یزید إنّی دخلتُالمدینة تاجراً فی أیّام حیاة النبی(صلی‌الله علیه و آله) و قد أردت أن آتیه بهدیّة، فسألت من أصحابه أیّ شیءٍ أحبّ إلیه من الهدایا، فقالوا: الطّیب إلیه من کل شیء و إنّ له رغبة فیه.

قال: فحملت من المسک فارتین و قدراً من العنبر الأشهب و جئت بها إلیه و هو یومئذ فی بیت زوجته ام‌سلمة(رضی الله عنها)، فلمّا شاهدتُ جماله أزداد لعینی من لقائه نوراً ساطعاً، و زادنی منه سرور، و قد تعلّق قلبی بمحبته، فسلّمت علیه و وضعت العطر بین یدیه.

فقال:«ما هذا؟»

قلت: هدیّة محقّرة أتیت بها إلی حضرتک.

فقال لی: «ما اسمک؟»

فقلت: اسمی عبدالشّمس.

فقال لی: «بدّل اسمک، فأنا أسمّیک عبدالوهّاب، إن قبلت منّی الإسلام قبلت منک الهدیّة».

قال: فنظرته و تأمّلته فعلمت أنّه نبی، و هو النّبی الّذی أخبرنا عنه عیسی(علیه‌السلام) حیث قال: إنّی مبشّر لکم برسولٍ یأتی من بعدی اسمه أحمد، فاعتقدت ذلک و أسلمت علی یده فی تلک الساعة، و رجعت إلی الروم و أنا أخفی الإسلام، و لی مدّة من السنین و أنا مسلم مع خمس من البنین و أربع من البنات، و أنا الیوم وزیر ملک الروم، و لیس لأحد من النصاری اطلاع علی حالنا.

واعلم یا یزید أنّی یوم کنت فی حضرة النبی(صلی‌الله علیه و آله) و هو فی بیت ام‌سلمة رأیتُهذا العزیز الّذی رأسه وضع بین یدیک مهیناً حقیراً، قد دخل علی جدّه من باب الحجرة، والنبی(صلی‌الله علیه و آله) فاتح باعه [بابه] لیتناوله و هو یقول: «مرحباً بک یا حبیبی»، حتّی أنّه تناوله و أجلسه فی حجره، و جعل یقبّل شفتیه و یرشف ثنایاه و هو یقول: «بعد عن رحمة الله من قتلک، لعن الله من قتلک یا حسین و أعان علی قتلک» و النبی مع ذلک یبکی.

فلمّا کان الیوم الثانی کنتُ مع النبی(صلی‌الله علیه و آله) فی مسجده إذا أتاه الحسین مع أخیه الحسن(علیهماالسلام) و قال: «یا جدّاه قد تصارعتُ مع أخی الحسن(علیه‌السلام) و لم یغلب أحدنا الآخر، و إنّما نرید أن نعلم أیُّنا أشدُّ قوّة من الآخر؟»

فقال لهما النبی(صلی‌الله علیه و آله): «یا حبیبیّ و یا مجتیُ إنّ التصارع لایلیق لکما، إذهبا فتکاتبا، فمن کان خطّه أحسن، کذلک تکون قوّته أکثر».

قال: فمضیا و کتب کلّ واحد منهما سطراً و أتیا إلی جدّهما النبی(صلی‌الله علیه و آله)، فأعطیاه اللّوح لیقضی بینهما، فنظر النبی(صلی‌الله علیه و آله) إلیهما ساعة و لم یرد أن یکسر قلب أحدهما فقال لهما: «یا حبیبیّ أنّی اُمّی لا أعرف الخط، إذهبا إلی أبیکما لیحکم بینکما و ینظر أیکما أحسن خطاً».

قال: فمضیا إلیه و قام النبی(صلی‌الله علیه و آله) أیضاً معهما و دخلو جمیعاً إلی منزل فاطمة(علیهاالسلام)، فما کان إلّا ساعة و إذا النبی(صلی‌الله علیه و آله) مقبل و سلمان الفارسی معه و کان بینی و بین سلمان صداقة و مودّة، فسألته کیف حکم أبوهما و خطّ أیّهما أحسن؟

قال سلمان(رضی الله عنه): إنّ النبی(صلی‌الله علیه و آله)  لم یجبهما بشیء، لأنّه تأمّل أمرهما و قال: «لو قلت: خطّ الحسن أحسن کان یغتمّ الحسین، و لو قلت: خطّ الحسین أحسن کان یغتمّ الحسن، فوجّهتهما إلی أبیهما».

فقلت: یا سلمان بحقّ الصداقة و الأخوّة الّتی بینی و بینک و بحق دین الإسلام إلّا ما أخبرتنی کیف حکم أبوهما بینهما.

فقال: لمّا أتیا إلی أبیهما و تأمّل حالهما رقّ لهما و لم یرد أن یکسر قلب أحدهما، قال لهما: «إمضیا إلی اُمّکما فهی تحکم بینکما» فأتیا إلی امّهما و عرضا علیها ما کتبا فی اللوح و قالا: «یا اُمّاه إنّ جدّنا أمرنا أن نتکاتب فکلّ من کان خطّه أحسن تکون قوّته أکثر، فتکاتبنا و وجّهنا إلیک»، فتفکّرت فاطمة(علیهاالسلام) بأنّ جدّهما و أباهما ما أرادا کسر خاطرهما، أنا ما أصنع و کیف أحکم بینهما، فقالت لهما: «یا قرّتی عینیّ إنّی اقطع قلادتی علی رأسکما فأیّکما یلتقط من لؤلؤها أکثر کان خطّه أحسن، و تکون قوّته أکثر».

قال: و کان فی قلادتها سبع لؤلؤات ثمّ انّها قامت فقطعت قلادتها علی رأسهما فالتقط الحسن(علیه‌السلام) ثلاث لؤلؤات، و التقط الحسین(علیه‌السلام) ثلاث لؤلؤات، و بقیت الأُخری، فأراد کل منهما تناولها فأمر الله تعالی جبرائیل(علیه‌السلام) بنزوله إلی الأرض و أن یضرب بجناحیه تلک اللؤلؤة و یقدّها نصفین بالسویةلیأخذ کل مههما نصفاً؛ لئلا یغتمّ قلب أحدهما، فنزل جبرائیل(علیه‌السلام) کطرفة عین و قدّ اللؤلؤة نصفین فأخذ کلّ منهما نصفاً.

فانظر یا یزید! کیف رسول‌الله(صلی‌الله علیه و آله) لم یدخل علی أحدهما ألم الترجیح فی الکتابة، و لم یرد کسر قلبهما، و کذلک أمیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و فاطمة(علیهاالسلام)، و کذلک ربّ العزّة لم یرد کسر قلب أحدهما، بل أمر مَن یقسم اللؤلؤة بینهما لجبر قلبهما، و أنت هکذا تفعل بابن بنت رسول‌الله(صلی‌الله علیه و آله)  افٍّ لک و لدینک یا یزید.

ثمّ أنّ النصرانی نهض إلی رأس الحسین(علیه‌السلام) و احتضنه و جعل یقبّله و هو یبکی و یقول: یا حسین اشهد لی عند جدّک محمّد المصطفی، و عند أبیک علی المرتضی، و عند أُمّک فاطمة الزهراء صلوات‌الله علیهم أجمعین.”





فرهنگ جامع سخنان امام حسین(علیه‌السلام)، گروه حدیث پژوهشکدۀ باقرالعلوم(علیه‌السلام)، نشر معروف، قم، صص66-70، حدیث28» به نقل از:

بحارالانوار، مجلسی، مکتبة الاسلامیة، تهران، ج45، ص189، حدیث36 / منتخب الطریخی، انتشارات شریف رضی، قم، ص63]