
ته نوشت ۱: برف که ببارد، آدمها دو دسته میشوند…
ته نوشت ۲: عجب شعر جالبی یه این نامه ای به خدا!
ته نوشت ۳: پُستی نوشت با عنوان «به خانه برمی گردیم»،و این بهانه ای شد برای بگو مگوی ما… از این که می دیدم با کامنت هم می شه بحث کرد بدون هیچ تخریب،احساس خوبی داشتم…
ته نوشت ۴: گزیده گویی هایی از استاد امجد؛ …اول ش خواستم یکی دو جمله رو به عنوان نمونه بیارم تو این ته نوشت،اما موندم… از بس که این جمله ها یکی از یکی ناب تر… بی خود نیست که دانش جو ها مث پروانه احاطه ش می کنن… خدا حفظ ش کنه الهی…
ته نوشت ۵: گرچه به این یادداشت نقد دارم که چرا همه ش به منقبت امیرکبیر پرداخته و هیچ اشاره ای به خطاهاش نکره،ولی به هر حال خوندن ش خالی از لطف نیست. راست ش از این حس مقدس سازی و اسطوره سازی های ما ایرونیا هیچ خوش م نمی آد… درک نمی کنم چرا تا چار تا صفت خوب از یکی سراغ می گیریم سریع امام زاده ش می کنیم…
ته نوشت ۶: از مطالعۀ این مقاله که پیرامون تصویر ایرانیان در کتاب های درسی عرب نوشته شده،لذت بردم. پژوهش قابل تأملی یه… واسه م آموزنده بود…
ته نوشت ۷: گرچه این یادداشت،نگاهی جناحی داشته به مقولۀ نطق های پیش از دستور مجلس ششم،اما مطالعه ش خاطرات جالبی رو واسه م تداعی کرد… یادش به خیر عالم دانش جویی… چه سر پر شر و شوری داشتیم…
ته نوشت ۸: اشتباهات جالب شركتهاي بزرگ.
ته نوشت ۹: پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند… بلکه آن که می خواهد روزی پریدن را بیاموزد نخست باید…
ته نوشت ۱۰: گرچه سایت خبری انتخاب،خواسته زرنگ بازی در بیاره و با این تیتر غلط اندازش،دولت کنونی (دولت نهم) رو مورد خطاب قرار بده،اما با توجه به تاریخ این گفت و گو(سال ۸۱) منظور از دولت کنونی،دولت هشتمه؛ از این قبیل کثیف کاری های ژورنالیستی حال م به هم می خوره…
اما فارغ از همۀ این حرفا و فارغ از این که چه نظری داشته باشم پیرامون صحبتای ابراهیم یزدی،این مصاحبه که پیرامون امام موسی صدر به انجام رسیده مصاحبۀ خوندنی ای از آب در اومده…
ته نوشت ۱۱: با این که از مطالعۀ اندیشه های سروش لذت می برمو عمیقاً فکرمو در گیر می کنه،اما با بعضی نگرش هاش اصلاً نمی تونم کنار بیام. به شون نقد دارم؛ که یکی از جدی ترین شون همین مبحث قبض و بسط تئوریک شریعته.
«او مدعی است که قرآن نه تنها محصول شرایط تاریخی خاصی است که در بستر آن شکل گرفته است،بلکه برآمده از ذهن حضرت محمّد و تمام محدودیتهای بشری او نیز هست»
به هر حال این یه بحث کاملاً تخصصی و جدی یه. ترجمه ای که از مصاحبۀ اخیر دکتر سروش با میشل هوپنیک خوندم حاوی همون مطالبی یه که چندین سال پیش تو اون کتاب به ش پرداخته؛
«پیامبر، به نحوی آفرینندهی وحی است. آنچه او از خدا دریافت میکند، مضمون وحی است. اما این مضمون را نمیتوان به همان شکل به مردم عرضه کرد؛ چون بالاتر از فهم آنها و حتی ورای کلمات است. این وحی بیصورت است و وظیفهی شخص پیامبر این است که به این مضمون بیصورت، صورتی ببخشد تا آن را در دسترس همگان قرار دهد. پیامبر، مانند یک شاعر، این الهام را به زبانی که خود میداند، و به سبکی که خود به آن اشراف دارد، و با تصاویر و دانشی که خود در اختیار دارد، منتقل میکند.»
و یا موضع گیری هایی این چنینی:
«فکر نمیکنم دانش او از دانش مردم همعصرش دربارهی زمین،کیهان و ژنتیک انسانها بیشتر بوده است. این دانشی را که ما امروز در اختیار داریم، نداشته است. و این نکته خدشهای هم به نبوت او وارد نمیکند چون او پیامبر بود، نه دانشمند یا مورخ.»
در هر صورت مطالعۀ این مصاحبه به اهل ش توصیه می شه؛ البته اگه اهل مطالعه نیستین پیش نهاد می کنم وارد این عرصه نشین تا با دو جمله خوندن چیزی، «زود تند سریع» موضع نگیرید…
ته نوشت ۱۲: روایت مرضیه دباغ از حاشیه های ابلاغ پیام امام به گورباچف واسه م جالب و خوندنی بود.
ته نوشت ۱۳: نیما یوشیج،آن گونه که بود…
ته نوشت ۱۴: بدون شرح!
ته نوشت ۱۵: به نظرم جای پژوهش گسترده تری داره هميشه پاي يك (زن) مسلمان (شيعه) در ميان است.
ته نوشت ۱۶: آرام گاه جلال و نامه ای عاشقانه از او به هم سر ش…





































12 ژانویه ، 2008 در ساعت 08:01
التماس دعا …
12 ژانویه ، 2008 در ساعت 17:00
چه خبر است اینجا !
12 ژانویه ، 2008 در ساعت 23:17
سلام آقا مهدی…مخلصیم.شما راست می گی.منم! منظور من از خواص خوارج بود . حرفم بیشتر ناظر به مجروح شدن شمر پای رکاب حضرت امیر بود…به هر حال ممنون که مواظبمون هستی…دعام کن
12 ژانویه ، 2008 در ساعت 23:32
حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند. دكتر علي شريعتي
12 ژانویه ، 2008 در ساعت 23:33
ته نوشت ها رو بعدا میخونم!
چهارده بند علیرضا قزوه رو هم خوندید؟ اگه خواستید فایلش هست. خیلی قشنگن!
13 ژانویه ، 2008 در ساعت 00:53
سلام پیچک عزیز
ماشاالله دست از یهویی نوشتن و بمباران ته نوشت هم که بر نمی دارید!
حالا خسروان صلاح مملکت خویش دانند…اما شاید شمرده تر نوشتن به نفع مخاطب باشد!
من که فقط به ته نوشت 3 رسیدم…نمی گم خیلی دقیق خواندم…اما کلا به نظرم اومد در مساله اجتماعی بودن زن یه چیز را نادیده گرفته بودید…و اون تغییر احساسات خود زن در برقراری رابطه با جامعه و مردان و فعالیتهای اجتماعی هست…یعنی نه اینکه زن نباس بیرون بره چون جامعه آلودست یا بعضی مردا فلانند بلکه به این خاطر که جذابیتهای بیرون از خانه هم می تواند بسیار بر خود زن تاثیر گذار باشد…و این می تواند به بی میلی زن نسبت به محیط درون خانه و مسئولیتهای آن بیانجامد…مخصوصا وقتی که نیازها و احساسات مختلف زن در خانه به خوبی اقناع نمی شود گیرایی این جذابیتها بسیار بالا می رود…
با اینکه خودم زن هستم و علاقمند به محیطهای باز اجتماعی اما (هر چند نه چندان مطمئن) به عدم ضرورت حضور زنان در بیشتر صحنه های اجتماعی معتقدم…تقصیر فرهنگ و جامعه و شرایط می گذارم که ما را به گونه ای بار آورده که در خارج از منزل دنبال خواسته هایمان می گردیم…
13 ژانویه ، 2008 در ساعت 01:35
شدید متعجبم
….
تا نمی دونم کی که پانوشت ها و ته نوشت ها و غیره رو بخوانم و برگردم!
البته اگه عمری باقی باشه
13 ژانویه ، 2008 در ساعت 09:34
به بانو گفتم:
بانو ما خسته ايم …
گفتم بانو ،كجايي شما كه من نمي بينمت!در كجاي تاريخ گمت كردم كه حالا در به در دنبال تان مي گردم.
گفتم بانو !من به شما محتاجم!سخت محتاجم،به نوع نگاه تان ،به منش تان!
گفتم بانو! باورم نمي شود آن طور كه روضه خوان ها مي گويند باشيد.
دير وقتي ست كه حرف هاي مكرر از اين دست از اين گوشم مي آيد لبخند تلخي مي شود روي لبم و بعد مي ميرد.
بانو! من محتاج شمايم! محتاجم به ديدن تان!حتي در خواب،تا حجت شود نگاه تان برايم،
بانو! من دختر سال دو هزار و هشت ميلادي خسته ام،به شما كه فكر مي كنم آرام مي شوم و دلم مي خواهد گوشه دامن تان را بگيرم ، پناهنده شوم در پناه تان تا ديگر مثل توپ هر كسي به سمتي پرتم نكند. تا رها شوم ازين بايدها و نبايدها كه برايم مي برند و مي دوزند،هر كسي از ظن خود…
بانو!چگونه بودي تو؟چطور زندگي مي كردي؟نگاه تو چه نگاهي بود؟من فقط تو را دوست دارم بانو ولي دستم از معرفتت خالي است. گرچه هم نام شمايم گذاشتند تا رنگي از شما بگيرم ولي هويت من از شما خالي ست.
بانو! دنيا شلوغ است،ما دختران شما ، ساكتيم ،ساكت.ميان اين شلوغي ، ميان اين همه مردان و زناني كه با تحكم براي چگونه بودن ما مي خواهند تصميم بگيرند سكوت را انتخاب كرديم ،
خسته شديم بانو! كم سالي نيست ، سال هاي سال است كه مردد مانده ايم و حجت مان به دل مان است. هي گفتيم يك طوري باشيم دست كم كه آبروي يك دختر مسلمان را نبريم ، به حرمت محبت شما طوري نپوشيم و نگرديم و نگوييم و نخنديم و دل نبنديم و دل برنداريم كه در شأن نام شما نباشد. دل مان راه نماي مان بود و لاغير!
و از اين بگو مگوها كه هميشه بوده و هست نه دل خوش داريم و نه اميد!
ما به تو اميد داريم ،
كه با مايي ،
در ميان قلب مايي ،
ره مي نمايي مان.
چه اين جا ،در اين اتاق كه نامحرم هم هست ، نگاه پاك هم هست ،نگاه ناپاك هم هست ، و من مي نويسم با اميد به اين كه وا ژه قدرت دارد ،حضور قدرت دارد…اين جا با مني و من خودم را سخت چسبانده ام به دامانت و قسمت داده ام كه ذكرم باشي .
چه آن جا ،در خانه ، وقتي كه پادشاه خانه ام مي شوم …
تو با مني و اين براي من مهم است،؛ و اگر تو نباشي خانه و غير خانه ندارد ، همه جا راه براي كج رفتن هست.
يك شب بيا به خواب من بانو! تا يخ اين قرن ها در قدم گاه نگاهت آب شود…
13 ژانویه ، 2008 در ساعت 09:35
مثل همیشه پرکار


شما چه جوری فیلم دانلود میکنید. من که توی لینک گذاشته شده جایی برای دانلود ندیدم. البته ی احتمالی داره.. اینکه عضو سایت باشید. که اونم احتمالا پولیه
اگر لطف کنید بگید ممنون میشم.
……..
ی مطلب دیگه شعرهای محتشم درباره عاشورا جاودانه است. ی شاعر جوان دیگه هست که فعلا زیاد شناخته شده نیست البته نوار مولای عشق اعصار رو اگر گوش کنید با اشعار این شاعر آشنا میشید. به نظر من شعرهای این شاعر هم درباره خاندان پیامبر بی نظیره…
……
موفق باشید
13 ژانویه ، 2008 در ساعت 13:52
:: به … ::
لااله الا الله!
آدمو به استغرالله نندازین ول کن نیستین که!
یا صاحب الزمان!
الغوث و الامان!
:: به سایه::
وقتی رو اون لینک کلیک کنید وارد یه تالار گفتگو (فروم) می شید،تو اون جا چن تا لینک در اختیارتون گذاشته که با کپی کردن شون و پیست کردن شون تو خط آدرس اکسپلورر وارد قسمت دانلود ش از تو سایت رپیدشیر می شید،و دانلود می کنید…
گرچه طول می کشه و فایل ها حجیم هستن،فایل ها به صورت وینرر و فشرده شده هستن،دانلود که کردین،هر پنج تا فایل دانلود شده رو با هم اکسترکت می کنین…
اگه جایی ش به مشکلی برخوردین حتمن واسه م پیغام بذارین
خوش حال می شم بتونم کمکی برسونم
13 ژانویه ، 2008 در ساعت 15:23
خوب خودم میدونم اون پست کلا مزخرف بود خواستم یه چیزی بگم بعد نگفتم و تنها به گفتن اون شعر که از یه کتاب عهد دقیانوسی ام پیدا کرده بودم بسنده کردم ولی دوست ندارم طعنه بشنوم
چه جالب امروز داشتم ترجیع بند محتشم را زمزمه میکردم بعد دیدم هیچی اش درست یادم نیست و همه اش غلط میخونم
ته نوشتها مثل همیشه خوب بود ولی از دکتر سروش خوشم نمیاد
ته نوشت 15 جالب بود و 16 رو قبلا نامه های جلال رو در کتاب سیمین خوانده ام
موفق و پایدار باشید
التماس دعا
14 ژانویه ، 2008 در ساعت 04:58
السلام علیکم و اعظم الله اجورکم.
دعوت شده اید به «عشق بازي با حسين!»، ان شاءالله كه استجابت نماييد. به اميد همان استشفايي كه فرموده بوديد.
و لكم الأجر و الثواب.
14 ژانویه ، 2008 در ساعت 09:02
دو تا لینک برام جالب بود.
آقای امجد و اشتباهات شرکت ها… فهمیدم اسپانیولی چه زبان غیر قابل اعتمادیه…
14 ژانویه ، 2008 در ساعت 09:14
نَظَرَ النَّبِيُّ ص إِلَى الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ ع وَ هُوَ مُقْبِلٌ فَأَجْلَسَهُ فِي حِجْرِهِ وَ قَالَ:
إِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ حَرَارَةً فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لَا تَبْرُدُ أَبَداً…
15 ژانویه ، 2008 در ساعت 01:05
سلام …. سايت زير باران به روز شد …… التماس دعا
15 ژانویه ، 2008 در ساعت 01:17
برای من هم نوشتن مثل اکسیژنه… ولی اولا فعلا وقت تنفسم کمه در ثانیا آنقدر ننوشته ها در ذهنم تلنبار شده اند که حتی حسرت تکاندن روی کاغذ هم بر دلم مانده … بگذریم که بعضی چیزها زمان نیاز دارند تا آماده ی نوشتن شوند
اما مهمتر اینکه این دنیای مجازی هم بر عکس تصور معمول خیلیها اونقدر ها هم راحت و بدون دغدغه نیست .. بخصوص در ایران ما … مزاحم مجازی هم حکایتیست برای خود!!
15 ژانویه ، 2008 در ساعت 01:27
چه ازدحامی از ته نوشت ها!!!
بهتر نیست پستهای بیشتر با لینکهای کمتر داشته باشید!! تا هم فرصت آشنایی برای مخاطبانتان بیشتر باشد و هم اینکه یکجورهایی تراکم مطالب کسالت بار نباشد((البته این یک پیشنهاد محترمانه بود))
در همان ته نوشت 3 مانده ام
راستی در گیر و دار بحثتان جای یکی از جنس خود ما خیلی خالی بود!!
اما دو حالت برای بررسی و درک موضوع مورد نظر مطرح است
زن….مرد…جامعه
زن مسلمان….مرد مسلمان….جامعه ی اسلامی
در ضمن شناخت و آگاهی حلال اصلی مسئله ی بسیار مهم اشاره شده است … ولی شناخت با کدام ابزار ؟؟ با کدام روش ها؟ در کدام جهت ؟و….
این قصه سر دراز دارد…!
15 ژانویه ، 2008 در ساعت 01:28
حلال… تشدیدش جا مانده
15 ژانویه ، 2008 در ساعت 11:06
سلام علیکم.
همه چیز به جای خودش! عالی بود کما فی السابق
اما نمی دانم چرا نتوانستم نگویم که از سروش و تفکراتش بیزارم
از موجی که در زمانی سخت انداخت به جان دانشجوها
با الفاظ قشنگی که علم و کلام نافذی پشتشان است هر چند دانستن بعضی توانایی ها اصلا علم نیست.
اینجا مکانی ست که می دانم نویسنده اش از آن دسته است که ندیده و نشناخته مرا کشانده به مطالعه مداوم پس این نظرم بود همین!
.
.
.
این دوازده بند محتشم را که مزمزه می کنید یادی هم از دوستان کنید.
یاعلی.ع.
16 ژانویه ، 2008 در ساعت 19:04
سلام…منم مثل بقیه نقد دارم به حجم پستها و ته نوشتها…اما نمی تونم پنهان کنم غبطه ی خودم به شما رو! حقیقتا خوشا به سعادتتون! روزهای من اگر 24 ساعت باشه فکر میکنم روزهای شما حداقل 72 تاست! واقعا دوست دارم بدونم چطور وقت می کنید به مطالعه ی این همه مطلب و بعد هم نگارششون…البته “شوق” بسیار به هر چیز همیشه باعث آفرینش خارق العاده ها میشه…مثل شوق مجنون به لیلی…مثل شوق انیشتین به علم…مثل شوق حسین به خدا :) امیدوارم از من ناراحت نباشید و پاینده باشید…یا حق
16 ژانویه ، 2008 در ساعت 19:38
سلام
عزاداری هاتون قبول باشه
اینجا رسما چهل، چهل و پنج دقیقه آدم رو در بست مشغول خودش می کنه!
کلی لینک و عکس و سایت، هرکدومشو می زنم می گم دیگه این آخریشه، بعد می بینم باحاله بذار بعدیشم ببینم از دست ندم!!!
!!!! that’s not fair
(نمی دونم چرا دفعه پیش که به وبلاگتون اومدم فقط پست “این قرن” تو صفحه بود و من فکر کردم اون پست آخرتونه و براش کامنت نوشتم. احتمالا تو لینکی که در نظرات برام گذاشته بودید، به اونجا ارجاع می شد
)
دوازده بند را خواندم و
خواندم
و
خواندم
و
…
عاقبت به خیر شوی
16 ژانویه ، 2008 در ساعت 20:23
نمی دونم چرا هیچ وقت از سروش و آدم های مثل اون خوشم نمی آید.
می دونی مثلا همین چند سطر بالا:(البته شاید شما هم به این چیزهایی که مینویسم واقف باشی اما نمیتونم نگم)
خود خدا تو قرآن به سروش اینطور جواب میده”وما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی”
البته آیات زیادی تو این زمینه وجود داره.
تا اون جا که با حرفاش آشنام تقریبا بیشتر حرفاش سخیف و ردیه های محکم داره.
یا حق
16 ژانویه ، 2008 در ساعت 20:30
البته این کتاب خوندن شما و قدرت تحلیلتون جای غبطه خوردن و یادگرفتن داره.
19 ژانویه ، 2008 در ساعت 12:24
بچه ها بهم میخندند ،
وقتی اسمت و می یارم،
وقتی از غم فراقت ،
به روخاکها سر میزارم
حالا که پیشم نشستی ،
پس چرا چشات و بستی؟!
آرزوم بود که بیایی،
تا بگم توزنده هستی
چرا از رخت پریده ؟
رنگ مهتابی چشمات؟!
بمیره دل رقیه ،
واسه بی آبی لبهات
صورت زخمی عمه ،
قلب زخمم و سوزونده،
واسه اینکه من نبینم،
عمه چهرش و پوشونده
عمه دردم و میدونه
واسم از دلش میخونه
میگه که رنگ نگاهم
مثل مادرش می مونه
چادر از سرم کشیدند
وقتی که گوشام و دیدند
ندیدی چه وحشیانه
نگینهاش و میکشیدند
یاد کربلا می افتم
یاد خیمه های بی آب
یاد بی خوابی اصغر
گریه های طفل بی تاب
یاد خنده های دشمن
یاد گریه های عمه
یاد لحظه ای که میگفت
بمیرم برا رقیه
قلب تنهام و شکسته
حرف دخترای شامی
همشون میگن رقیه
تو دیگه بابا نداری
19 ژانویه ، 2008 در ساعت 22:34
آهنگی که گذاشتید قشنگ است،بلد نیستیم بچینیمش از باغ تان! تحفه بیاورید برای مان سپاسگزار می شویم!
21 ژانویه ، 2008 در ساعت 03:48
آدرس مستقیم دانلود شعرهای سپهر را از بچه های قلم برداشتم و روی وبلاگ گذاشتم، با اشارتی به شما که منبعش بودید… ممنون/یاعلی
21 ژانویه ، 2008 در ساعت 12:25
سلام پیچک سر به هوا
.
.
طرلان به روز شده نمی خوای سر بزنی؟
.
.
چشم به راهم
.
.
یا علی مددی
22 ژانویه ، 2008 در ساعت 17:27
يا اباعبدالله.
23 ژانویه ، 2008 در ساعت 17:40
سلام
بازم که کامنتدونی مسدود شده!!!
منو هم دعوت کردن که بنویسم. وقتی پست شما رو خوندم دیدم که دقیقا همین احساسو داشتم. اصلا نمیتونستم یه تکه رو جدا کنم و بنویسم. و تازه اگر هم میتونستم کدوم تکه رو باید جدا کرد؟ حیف نیست که از یکی بنویسی و از دیگری ننویسی؟
25 ژانویه ، 2008 در ساعت 02:08
سلام. ممنون از اجابت دعوت. ما این حرف ها را نداریم با هم، نظر شما محترم و قابل تامل. منتها همين كه گفتيد، چون كه ظرف ما كوچيكه و نمي تونيم تمام ابعاد عظيم واقعه و آدمهاش رو درك كنيم، در نتيجه سعي مي كنيم جوري خودمون رو بچسبونيم بهشون؛ بعضي وقتها هم متاسفانه آدمهاي اون واقعه رو كوچيك مي كنيم. ما فقط دنبال بهانه ايم تا خودمون رو بچسبونيم به اون معادن عظيم بلكه ما هم كمي آغشته به اون خصوصيات شويم، و گرنه ما كجا و حسين و يارانش كجا!؟ باز هم ممنون.
2 فوریه ، 2008 در ساعت 15:03
……..#…………….سلام………….#
…….###……مطلبت عالي بود…..###
…..######….**……**….######
….########….*…*….########
….#########….**…#########
…..#########…@…#########
……#########..@..#########
……..#########@#########
……….########@########
……..#########@#########
……#########..@..#########
….#########….@…#########
….########……………########
….######………………………..####
…####……………………………..# ###
. به وبلاگ من سر بزن و نظرت هم بگو