“در هفتم مرداد 1303شمسی مدرس و شش نفر دیگر از جناح اقلیت مجلس طرح استیضاح دولت رضاخان را تقدیم مجلس کردند؛ اما در روز استیضاح عدهای مقابل مجلس جمع شدند و فریاد زدند: «مردهباد مدرس»، «زندهباد سردار سپه!»
مدرس وقتی از راه رسید و جمعیت را دید نوک عصایش را بالا گرفت و به دو طرف تکان داد تا راه را برایش باز کنند. همان وقت یکی از بین جمع فریاد کشید: «زندهباد سردار سپه! مردهباد مدرس!» بعد هم عدهای همین را تکرار کردند. سید ایستاد. رو کرد به جمعیت و گفت: «اگر مدرس بمیرد دیگر کسی به شما پول نمیدهد!» بعد راه افتاد و رفت داخل مجلس.
اما آنها دوباره شروع کردند: «زندهباد سردار سپه! مردهباد مدرس!» که ناگهان یکی از پنجرههای بالا باز شد، مدرس سرش را بیرون آورد و فریاد کشید: «زندهباد خودم! مردهباد سردار سپه!»
رضاخا که کمی پیش از این از کالسکهاش پیاده شده بود دنبال او وارد مجلس شد. در سرسرای مجلس مدرس را دید که ایستاده و یا کسی صحبت میکند. درنگ نکرد. جلو رفت و یقۀ پیرهن کرباس پیرمرد را از زیر قبا گرفت و محکم به دیوار کوبیدش و زل زد در چشمهای او که به طرز عجیبی خونسرد و آرام بودند. فریاد زد: «از جان من چه میخواهی سید؟» و جواب شنید که: «میخواهم تو نباشی!»”

[یک نفر؛ مدرس، حبیبه جعفریان، سروش، ص19]




































