داوود امیریان:

 

“… در دوره‌ای سیاست‌های وزارت ارشاد این بود که هر کس می‌خواست وارد عرصۀ سینما شود، فیلم جنگی می‌ساخت. به همین دلیل کارگردان‌ها لوله‌بخاری دست جمشید هاشم‌پور یا فرامرز قریبیان می‌دادند که می‌افتادند وسط و 3هزار تا عراقی را می‌زدند و همه را می‌کشتند، بدون این‌که خشاب اسلحه‌شان تمام شود و از آنجا با شتر حمله می‌کردند به اردوگاه اسیران، همه را آزاد می‌کردند و شهر را به هم می‌ریختند و برمی‌گشتند تهران.

اما واقعیت این است که از تمام اسیرانی که در عراق بودند، فقط 2 نفر توانستند فرار کنند.

چون اولا کشور عراق پیش از جنگ هم مشهور بود به زندان‌هایش و این‌که عراقی‌ها تخصص‌شان زندان‌بانی است. آزاده‌هایی که برگشتند به ایران می‌گفتند از روسیه، کرۀ شمالی، چین و اروپا اسیر در زندان‌های عراق بوده. مثلا کشوری که زندانی امنیتی داشت و خودش نمی‌توانست از او نگهداری کند، او را به عراق می‌فرستاد و پول خوبی هم می‌داد تا او را نگه دارند. این چیزها که می‌گوییم واقعیت است، تخیل نیست.

یک نفر ارتشی می‌گفت: بین ما کماندو هم بود. از آن دسته آدم‌هایی که مار می‌خوردند یا شکم گاو را پاره می‌کنند و می‌روند داخل آن می‌خوابند. این کماندوها جلو عراقی‌ها موش شده بودند. اردوگاه‌ها را طوری طراحی کرده بودند که کسی نتواند فرار کند.

 

نکتۀ دوم این‌که مرحوم ابوترابی نمی‌گذاشت کسی فرار کند. می‌گفت فرار حرام است. ما همه در یک باتلاق زندگی می‌کنیم و تا گردن در این باتلاق فرو رفتیم. درست است که اسیریم، اما به‌هرحال زنده‌ایم. کسی که می‌خواهد فرار کند، باید دست‌هایش را روی سر دوستانش بگذارد و آنها را فشار دهد پایین که خودش بالا بیاید و نجات پیدا کند، به همین دلیل فرار کردن ممنوع است.

فقط 2 نفر فرار کردند؛ زاگرس میلانی و حسین عبدی. کتاب خاطره‌های این دو نفر را دفتر مقاومت حوزۀ هنری چاپ کرده. وقتی این دو نفر فرار کردند، عراقی‌ها اسیران دیگر را خیلی اذیت کردند و انتقام آن دو نفر را از بقیه گرفتند.

البته از جاهای دیگر ممکن است فرار کرده باشند، مثلا زندان کومله‌ها یا هنگام حمل و نقل اسیران، اما از داخل اردوگاه خیلی بعید بود.”

 


[ماه‌نامۀ داستان، شمارۀ هفتم، دی 1391، ص70]