این جمله ها رو ملاحظه کنین؛ خرداد ۱۳۴۲ ، قم :
“ آقا! من به شما نصیحت می کنم، ای آقای شاه! ای جناب شاه! من به تو نصیحت می کنم؛ دست بردار از این کارها. آقا! اغفال دارند می کنند تو را. من میل ندارم که یک روز اگر بخواهند تو بروی، همه شکر کنند. من یک قصه ای را برای شما نقل می کنم که پیرمردهایتان، چهل ساله هایتان یادشان است، سی ساله ها هم یادشان است. سه دسته -سه مملکت اجنبی- به ما حمله کرد: شوروی، انگلستان، آمریکا به مملکت ایران حمله کردند؛ مملکت ایران را قبضه کردند؛ اموال مردم در معرض تلف بود، نوامیس مردم در معرض هتک بود، لکن خدا می داند که مردم شاد بودند برای اینکه پهلوی رفت. من نمی خواهم تو اینطور باشی…
نصحیت مرا بشنو. آقا! ۴۵ سالت است شما؛ ۴۳ سال داری، بس کن، نشنو حرف این و آن را؛ یک قدری تفکر کن، یک قدری تأمل کن! یک قدری عواقب امور را ملاحظه بکن! یک قدری عبرت ببر! عبرت از پدرت ببر… ” (متن کامل)
۱۵ ساااااااااااال بعد، دی ماه ۱۳۵۷، شاید محمدرضا شاه خودشم حدس نمی زد این آخرین سخنرانی ش باشه: پیام انقلاب شما مردم ایران را شنیدم! (609 KB)
ته نوشت ۱: یکی از تأثیر گذار ترین تصاویری یه که از هیجان یک انقلاب تو ذهن م جا گرفته: Tehran / Iran / Jan 1979
ته نوشت ۲: متن کامل بیانات امام خمینی در بهشت زهرا به همراه فایل صوتی ش.
ته نوشت ۳: نواها و سرودهای انقلابی.
ته نوشت ۴: تصاویر بکری رو تو این لینک می تونین ملاحظه کنین؛ توضیحات ش گویاست: Revolution of 1979





































5 فوریه ، 2008 در ساعت 13:17
ی پست گذاشتن و هزارتا آدرس دادن کم بود حالا شده ی روز چندتا پست گذاشتن و..

……..
روزهای دهه فجر یادآور روزهای قشنگیه… بوده باشی و اون دوران رو تجربه کرده باشی و یا نبوده باشی و حالا بشنوی و ببینی تصاویر و صداهای اون دوران رو، فرقی نمیکنه ی حس قشنگ و لطیف بهت دست میده… امام خیلی قشنگ گفت: این انقلاب رو خدا پیروز کرد… قشنگی این حسها هم برای اینه که کار ی کار خدایی بوده… حتی کسانی که میخوان نفس انقلاب رو زیر سوال ببرن و یا این روزها دلخورن، موقع پخش فیلمها نمیتونند جلوی تلویزیون دوام بیارن.. ی جورایی فرار میکنند…
…………….
ولی ای کاش عده ای سوء استفاده نمیکردن و عده ای هم عقب نمی کشیدند تا انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفته… اینم یکی از هشدارهای آن مرد بزرگ بود.
5 فوریه ، 2008 در ساعت 13:19
راستی درباره فیلم روز 12… برای من هم خیلی جالب بود… نمی تونستم از جلوی تلویزیون بلند شم… از همه جالب تر اون آرامش چهره امام در عین اضطراب و ترس همراهان و یاران امام… واقعا تطمئن القلوبی داشت این مرد.
5 فوریه ، 2008 در ساعت 13:46
سلام
ماشالله چه پرکار شدین!
در مورد پست قبل عرض کنم که هنوز هم دارند بعضی صحنه ها را گزینشی پخش می کنند. مخصوصا صحنه هایی که در آنها بعضی آدمهای مورددار حضور دارند.
در مورد این پست: امام
چه بامزه حرف میزد! انگار که داره با یه بچه دعوا میکنه. انگار که یارو اصلا شاه مملکت نیست. خیلی باحال بود.
موفق باشید
6 فوریه ، 2008 در ساعت 10:29
سلام
چقدر یهویی آپ میکنید آدم نمیدونه کدومو جواب بده
نمیدونم چرا من در مورد انقلاب هیچ حسی ندارم نمیدونم چرا نه میتونم بگم موافقم و نه مخالف فقط همه اش یاد انقلاب فرانسه می افتم (ربطش چیه رو هم نمیدونم
) ولی فکر میکنم اونایی که اون موقع انقلاب کردند خیلی از پیروزیشون شاد بودند و خیلی هدفشون واسه شون مهم بود (خوب خوش به حالشون که انقدر آزاده بودند که جلوی ظلم ایستادند)
در مورد برج میلاد منم همیشه از کنارش رد میشم و همه اش به نوک برج نگاه میکنم گاهی که ابری میشه و هوا مه آلوده نوک برج معلوم نیست (اون موقع ها نگران هواپیماها میشم
) اما نمیدونم چرا هرچی میگذره بیشتر ازش بدم میاد (ماشائ الله تموم بشو هم که نیست)
6 فوریه ، 2008 در ساعت 11:41
سلام
از وبلاگ چلو کتاب رسیدم به اینجا.البته بجز پست آخر بقیه رو تو همشهری جوان خونده بودم.فکر کنم یه بخشهایی از اون برنامه که گفته بودید رو دیدم .تو بهشت زهرا قبل از اومدن امام که می یومدن و صحبت میکردن و می گفتن اجازه بدید امام بیان و جلو حرکتشون رو نگیرید.جدا از اینکه حالا انقلاب به کجا کشیده شده ولی واقعا اون شور و هیجان و اتحاد و همبستگی مردم باورنکردنی.آدم دلش می خواد یه بار هم که شده تو اون فضا با اون مردم پر از شور و هیجان همراه بش .همه خودشون بودن بدون هیچ زور و اجبار و ظاهرسازی.انگار با تمام وجودشون شعار می دادن.سرودهای انقلابی که دیگه نگو.روزها و حسهای تکرار نشدنی هستن.
8 فوریه ، 2008 در ساعت 02:55
سلام سر به هوای عزیز
1- چلوکتابت واقعا می چسبه. ممنون از این دست پخت
2- این کاریکاتور شاه که فکر کنم جواد علیزاده کشیده باشه خیلی گویا و زیباست. ممنون بابت حسن انتخاب
3- یه چیزی درباره اهنگای انقلاب نوشتم، لینکت رو که دیدم گفتم شاید بدت نیاد بخونیش
موفق باشی
چلوکتابت پر بار باد
8 فوریه ، 2008 در ساعت 10:24
سلام دوست خوبم
من یکی از نویسیده های وبلاگ معرفی کتابم.ممنون از لطف و توجه ای که داشتید.راستش منم دیروز اسم وبلاگتون رو تو وبلاگ نیمه وقت دیدم و اومدم سر زدم و یه کامنت هم تو وبلاگ گذاشتم.امروز که اومدم و سری به وبلاگ کتاب زدم کامنتتون رو دیدم.
8 فوریه ، 2008 در ساعت 10:43
سلام. بدون شک موافقم که مطلبی که نوشتم بی ربط است ولی گاهی بی ربطی بهترین ربط است. به خصوص زمانی که ذهنت آنقدر به هم ریخته باشد که نتواند به هیچ شکلی جمع و جورش کنی سروسامانش بدهی و نظم و ترتبیش بدهی.
من مدتی است که دیگر نمی توانم بنویسم
موضوعات بسیاری در ذهنم هست ولی برای جمع کردن ذهنم باید دست و پا بزنم
از اینکه مجبور شدید این مطلب بی ربط را بخوانید جدا عذرخواهی می کنم
اما در کامنت بعدی تان نوشته اید “پست” من نوع تلفظ این کلمه را نمی دانم. کمی بیشتر اگر شد برایم توضیح دهید.
متشکرم
8 فوریه ، 2008 در ساعت 23:52
چقدر لحن ساده ایشان به دل می نشیند.
با آن صدای گرم.
وقتی می خوانمشان، انگار خودشان دارند صحبت می کنند. همچین گفتاری فقط از ایشان برمی آید.
بزرگ بود.
عمیق.
خدا روحش را شاد کند.
تمام زندگی مان مدیون چنین شخصیت های بزرگ است. مدیون تدابیر الهی شان.
ممنون که نوشتینش
8 فوریه ، 2008 در ساعت 23:54
عجب لینک هایی گذاشتید
از کجا پیدا می کنید این چیزای ناب رو؟
بسیار قوی!
گزینشی پخش نکنید! حرص خوردیا

9 فوریه ، 2008 در ساعت 00:48
ما از این مناسبت نویسی خوشمان نمی آید چه بکنیم با روحیه ای که نداریم هیچ وقت از سیاست خوشمان نمی آمد حتی از چیزهایی که بهمان مربوط می شود نیز فرار میکنیم
9 فوریه ، 2008 در ساعت 00:55
سلام مجدد
ممنون از لطفتون، راستش فکر نکنم لایق این همه تعریف شما باشم. چوبکاری میفرمایید. اون موضوع هم چشم،اگر موردی به نظرم برسه حتما میگم.
منتظر نظرات انتقادیتون هم هستم
موفق باشید
9 فوریه ، 2008 در ساعت 01:26
عرض سلام .
من اومدم كه براي هر پست نظر بدم(خسته نباشم!):
سر به هوای بتونی : يه مسيري هست كه اين روزا زياد نمي بينميش اما دانشگاه كه مي رفتم هم رفت و هم برگشت از اين مسير بود. سر راه يه تابلوي بزرگ بود كه عكس شهيد همت رو كشيده بودند. صبح، موقع رفتن همونطور كه گفتيد سلام مي دادم و موقع برگشت هم …
امکانات جدید بلاگفا : اتفاقن ديده بودم ،حوصله نداشتم بخونمش ،گقتم نهايتش اينه كه از كسي !!مي پرسم .خوب شد توضيح داديد.
گزینشی پخش نکنید : چرا من نديدمش ؟؟؟ منم مي خوام !!!
پیام انقلاب شما مردم ایران را شنیدم : اين نظر زياد داره ديگه همش رو نمي گم ،فقط اينكه اون عكس(ته نوشت ۱) رو كه ديدم ياد سرود يار دبستاني من افتادم (شايد چون هر دو كم سن بودن انگار از مدرسه تعطيل شده بودن )
موفق و پیروز
9 فوریه ، 2008 در ساعت 09:32
سلام
عرض کنم خدمتتون که ین جمله رو توی فیلم روشنتر از خاموشی شنیدم. مطمئنن اگر عین همین رو هم نگفته باشه کمی مشکوک شده. چون این شکش باعث شده ادامه بده. بعد هم خیلی از فیلسوفها از این فکرا کردن.
9 فوریه ، 2008 در ساعت 16:38
سلام
ممنون كه خوندي و پيام دادي. وقتي مطمئن شدم كه كودكانه رفت، دمق شدم.
متشكر از معرفي سفير. سر كلاس بودم كه پيامت رو ديدم. مورد جالبي بود. به دوستان هم معرفي كردم و كمي ازش حرف زدم. باز هم از اين كارها كن.
9 فوریه ، 2008 در ساعت 17:01
ممنون که دفترم رو ورق زدین
.
مطلبتون جالب بود هم اینجا وهم وبلاگ دیگه تون.