کپ کردم وقتی متوجه شدم این هفته مراسم سال گرد شهید قهاری برگزار می شه. یه سااااااال گذشت!شهید قهاری فرماندۀ لشکر 3 نیرو مخصوص سپاه

انگار همین دی روز بود که خبر شهادت شو شنیدم…

 

آخرین باری که دیدم ش تو مراسم مادربزرگ خدا بیامرزم بود. گرم در آغوش م گرفت. چه قدر تسکین م داد…

یه ماه بعد شهید شد…

 

 

 

شهادت ش غریبانه بود؛ با موشک،هلیکوپتر رو زده بودن. یه عملیات بر علیه گروهک تروریستی پژاک،تو یه دره،حوالی شهرستان خوی؛ نزدیک مرز ترکیه: «جهنم دره».

تعریف می کردن همه شونو بعد از سقوط هلیکوپتر،با تیر خلاص زده بودن؛ تک تک شونو…

تعریف می کردن اون خبیثی که سر بعضی از این شهدا رو بریده بودو مدارک شونو برداشته بود،صد متر پایین تر به بلای آسمان گرفتار اومده بودو زنده زنده یخ زده بود…

 

اما اینی که می گم شهادت شون غریبانه بود واسه این چیزاش نیس؛ واسه اینه که تو موقعیتی به شهادت رسیدن که برخی صلاح ندونستن علنی کنن شهادت فرمانده لشکر۳ رو.

…رها کنم!

 

 

داشتم تو خیابون قدم می زدم. به صورت مردم خیره می شدم. این جا پای تخت ایرانه. و مردم تو هم می لولن. به قیافه های رنگارنگ شون خیره می شدمو از خودم می پرسیدم اینا خبر دارن که این امنیت به چه قیمتی داره حاصل می شه براشون؟!  اینا خبر دارن که چه خونواده هایی بی سر پرست می شن تا ماها تو پارک قدم بزنیم،سر کار بریم،درس بخونیم،و دغدغۀ امنیت نداشته باشیم؟ خبر دارن که بعضیامون هر لحظه منتظر شنیدن خبر مرگ پدرامون هستیم…؟ خبر دارن این امنیت به چه بهایی فراهم شده؟

 

به قیافه های بی خیالی که از کنارم رد می شن خیره می شم،بغض تمام وجودمو گرفته…

 

 

 

اللهم اشکو الیک…