ای دل، به دلِ دوست دگر راه نداری
ای سینه بسوزی که دگر آه نداری
تا سوزم و آتش فکنم در دلِ هستی
ای کورۀ غم، شعلۀ دلخواه نداری
ای بیخبر از عشق، سخن با تو چه گویم
چون دیدۀ بینا، دل آگاه نداری
چون آب روان میگذرد از دل خارا
ای اشک، چرا در دل او راه نداری
گفتا ز محبت سخن و گفتمش از درد
دم در کش از این قصه، که بالله نداری
در بیم و امیدم گذرد روز و شب ای دوست
گاهت سر ِ مهر است، ولی گاه نداری




































