مسعود بهنود:

 

“…کابوس سولیوان، در آسوان نیز شاه را رها نکرد. در آنجا او دریافت که دولت امریکا بر اساس نظر سفیرش در تهران، برای آن‌که رابطۀ سفارت امریکا در تهران را با حکومت آینده تیره نکند، از پذیرش شاه محترمانه طفره می‌رود. امریکائی‌ها برای آن‌که متفق خود سادات را هم نجات دهند، ملک‌حسن را آمادۀ قبول «محموله» کردند.

 

… سرانجام روز دوم بهمن سادات و همسرش، شاه را که هنوز امیدوار بود که به امریکا خواهد رفت در فرودگاه آسوان بدرقه کردند. او به‌سوی مغرب رفت. ملک‌حسن برایش دعوتنامه‌ای فرستاده بود. پادشاه مغرب برخلاف سادات که در این اواخر بهترین روابط شخصی را با شاه داشت، همیشه از طرف شاه مسخره می‌شد. شاه او و اعضای دولتش را «قرتی» می‌دانست و با اشاره به تأخیرهای ملک‌حسن در سر قرارها، او را فردی نامنظم می‌خواند.

خبر این انتقادها به گوش ملک‌حسن رسیده و او چند باری نزد احمدعلی بهرامی سفیر سابق ایران در مغرب که از دوستان شخصی‌اش بود، از ناسزاگوئی‌های شاه گله کرده بود.

 

 

در فرودگاه مغرب، ملک‌حسن حاضر بود ولی بدون فرش قرمز و تشریفات و گارد احترام. او به درخواست امریکا موافقت کرده بود که فقط برای چند روز میزبان شاه باشد، با این درخواست ملک‌حسن در عین‌حال می‌توانست به تعهدش در برابر پادشاهان و خانواده‌های سلطنتی سرنگون شده عمل کند. این تعهدی بود که شاه هم در زمان قدرت در خود احساس می‌کرد. وی علاوه بر پذیرائی دائمی از کنستانتین پادشاه سابق یونان، سیمئون پادشاه سابق بلغارستان، ظاهرشاه پادشاه سابق افغانستان، اومبرتو پادشاه سابق ایتالیا، پادشاه سابق آلبانی، رومانی و بسیاری از خانواده‌های سلطنتی سابق را به ترتیبی حمایت می‌کرد. و حالا خودش، به فاصلۀ یک هفته بعد از خروج از ایران در ردیف آنها قرار گرفته بود.”

 

 

[۲۷۵ روز ِ بازرگان، مسعود بهنود، نشر علم، صص۵۹-۶۱]