زاهد و سبحۀ صد دانه و ذکر سحری
من و پیمودنِ پیمانه و دیوانهگری
چون همه وضع جهانِ گذران در گذر است
مگذر از عالم ِ شیدایی و شوریدهسری
تا کی از شعبدۀ دور ِ فلک خواهد بود
بادهٔ عیش به جام ِ من و کام ِ دگری
تا شدم بیخبر از خویش، خبرها دارم
بیخبر شو که خبرهاست در این بیخبری
تا شدم بیاثر، از ناله اثرها دیدم
بیاثر شو که اثرهاست در این بیاثری
تا زدم لافِ هنر خواجه به هیچم نخرید
بیهنر شو که هنرهاست در این بیهنری
تا سر ِ خود نسپردیم به خاکِ در ِ دوست
خاطر آسوده نگشتیم از این دربهدری
بیستون تابِ دم ِ تیشهٔ فرهاد نداشت
عشق را بین که از آن کوهِ گران شد کمری
تا فروغی خطِ آن ماه درخشان سر زد
فارغم روز و شب از فتنۀ دور ِ قمری
میرزا عباس فروغی بسطامی





































8 اکتبر ، 2014 در ساعت 11:13
این شعر خیلی عالی بود عالی.تا شدم بی اثر از ناله اثرها دیدم بی اثر شو………
12 اکتبر ، 2014 در ساعت 16:20
قبول دارم. مرحوم فروغی ِ بسطامی از این شعرهای نغز و خوب، زیاد داره؛ ولی متأسفانه، برخی شعرهاش، بههر دلیل و توجیه، آلوده به تملقگویی از قاجاریهس. حیف!
من پیش از خوندنِ آثارش هیچ شناختی از شعرهاش نداشتم. و حالا دلبستۀ برخی شعرهاشم.