“«کف زندان پر بود از هر نوع جانوری ریز و درشت که شب و روز از سر و رویمان بالا میرفتند. روزی گلعلی نزدیک پای خود متوجه عقربی درشت شد که سمت او میآمد. وحشتزده ما را صدا زد و کمک خواست. من قاشقم را برداشته به سمت عقرب پرت کردم. قاشق به عقرب خورد و گیجش کرد. جانور موذی کمی دور خود چرخیده این بارتغییر مسیر داده به سمت من آمد، هول به جانم افتاد که الساعه نیشش در پای کند گرفتهام فرو رفته جانم را خواهد ستاند. هر چه گلعلی و قاسم اشیاء مختلف و هر آنچه نزدیک دستشان بود به سمت عقرب انداختند چارهای نکرد و عقرب همچنان آرام آرام به سوی من میآمد.
سرانجام هر چه توان داشتم در پاها جمع کرده دو پا را همراه کند سنگین بلند کرده و چون عقرب به زیر آن رسید کند را محکم بر سرش فرو کوفتم و اگرچه از شدت کوفتن کند به زمین استخوانهایم به شدت درد گرفت عقرب نیز در زیر سنگینی کند جان داد و از مرگ خلاصی یافتم. لکن چیزی نگذشت که از صدای کوبش کند بر کف زندان، دوستاقبان در را گشود و غضبناک پرسید که چه شده، هر سه به او گفتیم که عقربی قصد جانمان کرده بود که من آن را کشتم، خلاف انتظار دوستاقبان تسمه از کمر باز کرد و به جانم افتاد که «پدرسوخته عقرب دولت را میکشی؟» و تا مدتها از آن روز، تنم از ضربات تسمه سیاه و کبود بود.»”

[دیلماج،حمیدرضا شاهآبادی، نشر افق، ص80]




































