“… این داستان در تلویزیون اسرائیل و در روزنامۀ «هاآرتص» صهیونیستها منعکس شد، و خوانندۀ گرامی میتواند وارد سایت انگلیسی روزنامۀ مزبور شود، و مطالب بیشتری از این دست را در آنجا پیدا کند.
کانالهای تلویزیونی اسرائیل از یکدیگر پیشی میگرفتند جهت دعوت از سربازان و افسران نخبه تا در استودیو بیایند و میهمان برنامۀ آنان شوند، و از فاجعهای که برایشان رخ داد آشنا و از ماجرا مطلع شوند.
یکی از افسران لشکر «غولانی» که نامش «اِیثان آیخنر» و یکی از دستانش قطع شده بود، در برنامه حضور داشت، مجری برنامه از او پرسید چه شد که دستت در جنگ قطع شد؟ او هم پاسخی داد که همگان را به تعجب و شگفتی واداشت.
«اِثان» گفت: جنگ بسیار سختی را تجربه کردیم، در حالی که ما وارد حومۀ شهر «بنت جبیل» میشدیم و تعدادمان هم بسیار زیاد بود، من پشت یک درخت موضع گرفتم تا سربازان لشکر را پوشش دهم، و در عین حال با دوربین تفنگم، برخی خانهها را زیر نظر داشتم تا هر گونه تحرک و جابهجایی نیروهای حزبالله را رصد کنم، این بود که سه تن از رزمندههای مقاومت اسلامی را دیدم که آرام و آهسته به سوی ما نفوذ میکردند تا سربازانمان را غافلگیر کنند!
در وهلۀ اول به نظرم آمد که آنان هدفهای بسیار آسانی هستند، لذا همین که خواستم هدفگیری کنم و به طرف آنان تیراندازی نمایم، ناگهان با مردی سوار بر اسب و شمشیر به دست مواجه شدم که ضربتی به من وارد کرد و از نظر دور شد، من خیلی آشفته و وحشتزده شده بودم!
خانم مجری با شگفتی از او سؤال کرد: واقعاً آنها با شمشیر و اسب میجنگیدند؟!
افسر اسرائیلی (اِیثان) جواب داد: بله، حتی بعضی از سربازان به من گزارش دادند که تکسواری با اسبی تندرو آنها را دنبال میکرد، و آنچنان سریع میگذشت که نمیتوانستیم او را هدف قرار دهیم.
خانم مجری: بسیار خوب، اما شما میتوانی مرا قانع کنی که چگونه ممکن است اسب و شمشیر بر سلاحهای مدرن پیروز شوند؟!
«اِیثان» گفت: ببین! آنها خیلی خوب بر حمل و بهکارگیری شمشیر تمرین کرده بودند!
همزمان با پایان یافتن جنگ 33 روزه علیه لبنان و شکست نیروی نخبۀ اسرائیل، و پس از انجام تحقیقات لازم با افسران عملیاتی، تعداد 300 سرباز که در نبردهای «بنت جبیل» و «الخیام» و «عیترون» و «مارون الرأس» شرکت کرده بودند و جمعی از لشکر «اِیغوز» و «غولانی»، به بیمارستانهایی در اروپا جهت معالجه و سپری کردن دورۀ نقاهت اعزام شدند، به این دلیل که اظهارات عجیبی را به مطبوعات گفتند که نفرت و کینه را بر فرماندهان نظامی بیشتر میکرد، چرا که همانها مسبب تلقی دیوانگی و جنون این سربازان شدند، از جمله اظهارت آنها چنین بود که میگفتند:
دانی: ما اشباحی را میدیدیم که با ما میجنگیدند.
مجری برنامه: چگونه ممکن است؟ لطفاً کمی بیشتر شرح دهید؟
دانی: من بارها و بارها به فرماندهی گفتهام که اظهاراتم عین حقیقت است، در حالی که آنها ما را متهم کردند که ما مواد مخدر مصرف کرده و یا از قرص (XTC) استفاده کردهای، به همین منظور، معاینات پزشکی متعددی برایمان انجام دادند تا مطمئن شوند که ما معتاد به چیزی نیستیم.
مجری برنامه: دانی! تو بخوبی میدانی که اشباح وجود ندارند، اما تو میتوانی از مهارت نیروهای حزبالله در اختفا و سرعت عمل و انتقال آنان صحبت کنی، ولی در مورد اَشباح نه، این منطقی نیست!
دانی: من مطمئن هستم که آنها اَشباح بودند، حالا تو میتوانی این مسأله را برایم تفسیر کنی که آنها چگونه در آسمان پرواز میکردند؟
(مجری برنامه و حاضران میخندند)، آنگاه از یک سرباز دیگر سؤال میکند: رافی! تو در گزارش خودت آورده بودی که جنگاورانی را دیدهای که بدون سر بودند که با شما میجنگیدند، این موضوع را چگونه تفسیر میکنی؟!
رافی: من تنها کسی نبودم که آن موجودات بدون سر را دیده باشم، بلکه همۀ افراد یگان ما شاهد این صحنه بودند!
مجری برنامه: خوب، در آن موقع شما چه کردید؟!
رافی: هیچ! از مواضعمان پا به فرار گذاشتیم.
مجری برنامه: آیا قبول داری که صحنههایی که دیدی در نتیجۀ استرس، تشنج، ترس و وحشت دوران جنگ بود؟!
رافی: من به شما اطمینان میدهم که تمامی افراد گروه، این رزمندگان بیسر را دیدهاند که چگونه به ما حمله میکردند، و خیلی واضح بود که آنها بدون سر هستند، ضمناً من تنها کسی نبودم که این را میدیدم.
دانی و رافی و بقیۀ افراد گروه را به بیمارستانهای فرانسه و سوئیس اعزام کردند تا تصویر این موجودات سر بریده که به آنها حمله کرده بودند، از ذهن و مخیلهشان کاملاً خارج شود…”

[معجزات و کرامات نبرد «الوعد الصادق»، ماجد ناصر الزبیدی، ترجمۀ: محمدرضا میرزاجان، مؤسسۀ فرهنگی قدر ولایت، صص 29-30 و 52-53]




































