دکتر قطبالدین صدقی:
“… «آل احمد» نقدهای بهشدت اجتماعی و تاثیرگذار دربارۀ نمایشها مینوشت. آل احمد جایگاه خاصی در فرهنگ روشنفکری ایران دارد. بعد از کودتای 32 زمانی که تمام نهادهای دموکراتیک، احزاب و جریانهای فرهنگی نابود شدند، او به شوخی 5، 6 هزار روشنفکر فقیر شهرستانی را که سیگار اشنو میکشیدند و شلوارهایشان اتو نداشت، دور خود جمع کرد و طرفدار نوعی هنر اجتماعی شد.
در مقابل آل احمد جبهه دیگری بود که «ابراهیم گلستان» سردستگی آنها را به عهده داشت. اینها روشنفکران سازشکار درباری و طرفدار هنرهای زیبا و هنر برای هنر بودند و نمیخواستند هنر تهدیدکننده نظام باشد… آل احمد هر کسی را کمترین سازشی با نظام شاه میکرد، در گوشه کافه مرمر و یا کافه نادری گیر میآورد و میگفت: «رئیس! چاق شدی!» این جمله از صد تا فحش بدتر بود. همه از او میترسیدند، چون مرجع و سلطان روشنفکری و در عین حال بسیار نترس بود. وجود یک معیار خیلی خوب است. در دنیا این جور آدمها زیادند. مثلاً در آمریکا «چامسکی» همۀ روشنفکران را برای دفاع از کوبانی جمع کرده است. در ایتالیا «اومبرتو اکو» و در فرانسه «ژان پل سارتر» همین کار را میکردند. آنها برای جامعه، اهل قلم، هنر و فرهنگ، معیارند. ما در حال حاضر چنین معیاری را نداریم…
…بله؛ ما به کمیت بها دادهایم و نه به کیفیت. در زمان دانشجویی ما دو دانشکدۀ هنر وجود داشت که هرکدام 25 دانشجو میپذیرفت، اما امروز 18 دانشکده داریم که سالانه حداقل 1000 نفر فارغالتحصیل دارند. وزارت ارشاد 3000 آموزشگاه آزاد دارد که کار 700تای آنها تربیت بازیگر است. ما مگر چند استاد داریم؟ من با شهامت به شما میگویم که بیشتر از دو دانشکده استاد نداریم.
میدانید سالیانه چه هزینهای صرف این مراکز میشود و چند جوان با آرزوی بازیگری تئاتر، سینما و تلویزیون از آنها بیرون میآیند؟ …سال گذشته دانشکدۀ هنر دانشگاه آزاد 600 دانشجو گرفته است. کارخانۀ سوسیسسازی هم اینگونه عمل نمیکند. استادی برای تدریس وجود ندارد. دست هر کسی را که در خیابان بوده گرفته و آوردهاند تا درس دهد. یک مشت آدم بیصلاحیت، بیسواد و بیسابقه که نه کارگردان هستند، نه بازیگر، نه نویسنده، نه منتقد و اصلاً معلوم نیست چهکارهاند. فقط یک کاغذ پاره بهعنوان مدرک همراه خود دارند که دست هر کسی هست. کاغذی که نشانۀ سواد، بینش و روش نیست و در نتیجه فاجعه میآفریند. فاصلۀ دانشجو با استاد، تنها یک جزوه است. استاد شب آن جزوه را مطالعه میکند و صبح درس میدهد…
من یک کلاس فوقلیسانس داشتم و سه کتاب را در آن معرفی کردم. یکی از شاگردان دخترم آمد و گفت: «استاد! صفحۀ چند تا چند این کتاب را بخوانیم؟» گفتم: «خیلی شانس آوردی که دختر هستی. اگر پسر بودی چنان کشیدهای به تو میزدم که از این پلهها بیفتی پایین! خاک بر سرت! سه کتاب چیست که چانه میزنی؟ تو برای این درس باید دستکم 30 کتاب بخوانی.» بدیهی است که از چنین دانشجویی چیزی درنمیآید. همین آدم روزی مدرس خواهد شد. این روزها هم که خرید مدرک یک امر عادی شده است.
من دو نفر را میشناسم که رسالۀ دکترای آنها را یکی از دوستان من نوشته است. دوست من در خانه بیکار است. به او گفتم: «چه کار میکنی؟» گفت: «گاهی رسالۀ دکترا مینویسم.» گفتم: «برای چه کسی نوشتی؟» شخصی را که الان دکترا و پست مهمی دارد نام برد که دوستم با دریافت یک میلیون و 800 هزار تومان برای او رسالۀ دکترا نوشته بود…
… به نظر من تئاتر متعلق به بورژواهای بالای شهر که با هفتقلم آرایش و ادکلن گران برای تماشای تئاتر میآیند نیست. تئاتر متعلق به تودههای مردم است. من طرفدار جستوجوی معنا در گذشتۀ خودمان و اتصال به جریانهای بزرگ انسانی مثل دفاع از آزادی، ضعفا، عدالت و … هستم.”

[مجلۀ عصر اندیشه، شمارۀ 3، آذر 1393، صص92-93 و 95]




































