آمد و رفت و دلم برد و کنون حاصل ِ وصل
اشکِ گرمیست که بنشسته به دامانِ من است
کاش بی روی تو یک لحظه نمیرفت ز عمر
ورنه این وصل که باز اولِ هجرانِ من است
آمد و رفت و دلم برد و کنون حاصل ِ وصل
اشکِ گرمیست که بنشسته به دامانِ من است
کاش بی روی تو یک لحظه نمیرفت ز عمر
ورنه این وصل که باز اولِ هجرانِ من است
تجربهی سینما رفتن با دخترکم برای من تجربهی تازه و نویییه. پیشتر وسطهای هفته و توی خلوتی رفته بودیم سینما. اینبار که وارد لابیِ سینما شدیمو جمعیت رو دیدم، با خودم فکر کردم ضدحال میشه و با اینهمه خانواده و بچه، لابد نمیشه درست فیلم دید؛ اما تجربهی معرکهای بود.
در شرایطِ پمپاژِ یأس و نفرت، جنگِ بیامانِ خصم، و عملکردِ انتقادبرانگیزِ مدیرانِ کشور، من حالا با دخترکم در یه سالن سینما به فیلمدیدن نشستیمو هر چند دقیقه صدای خندهی معصومانهی قریب به صد کودک فضا رو پر میکنه.
در تاریکروشنِ سینما هر از گاهی به چهرهی دخترکم سیر نگاه میکنم که محوِ فیلمه و از سِحرِ سینما مسحور.
تجربهی فیلمدیدن با بچهها تجربهی ناب و روحبخشییه. اصن همنشینی و همبازی شدن با کودکان، نشاطآور و حیاتبخشه.
اخیراً با دوستی که هر دو سخت درگیرِ کاریم و با مدیریتهای بیعمل و بدعمل، چالشی مستمر و فرسودهکننده داریم، صحبت میکردم؛ که ای رفیق! بیشتر با بچهت وقت بگذرون و بذار فطرتِ زلالشون این سرخوردهگیهای ناشی از سر و کله زدن با بیشعوریِ مسؤولین رو بشوره ببره…





















14 مارس ، 2015 در ساعت 15:37
کاش بی روی تو یک لحظه نمیرفت ز عمر …
این روزها که به روزهای رفته می اندیشم؛ لحظه هایم را دقیقا محتاج این مصرع میبینم
خدا توفیقتون بده
15 مارس ، 2015 در ساعت 11:25
درسته… کاش ناشناس نظر نمیدادید. نامی، نشانی… /:-)