“… حکمت متعالیه یک فلسفه و یک مکتب فلسفی است. وقتی از فلسفه سخن میگوییم، یعنی یک زبان خاص دارد. نگاه و زبان فلسفی یک زبان استدلالی و برهانی است و همه چیز باید از زیر تیغ استدلال عبور کند. بنابراین منطق با «نگاه جهانی» است و مختص به یک جغرافیای خاص نخواهد بود. بنابراین وقتی همه چیز در مسیر استدلال و برهان باشد، میتواند یک نگاه جهانی داشته باشد و با دنیا تعامل کند. اما فقه ما اینچنین نیست، چون یک نگاه منطقهای دارد و فقط در فضای اسلامی بهصورت عام و در فضای شیعی و سنی با نحلههای مختلف، قابل طرح است. البته برخی احکام فقهی امکان طرح در فضای بینالمللی را دارا هستند، ولی مسلماً کلیت فقه به دلیل محصور شدن در یک فضای جغرافیایی خاص، قابلیت جهانیشدن ندارد.
زبان فلسفه مانند فقه نیست، بنابراین مباحث کلیدی و اصلی بشر، پرسشهای «فرامکانی» و حتی «فرازمانی» بشر در فلسفه طرح میشود، مورد گفتوگو قرار میگیرد و پاسخهایی را در هر زمانی دریافت میکند. از این منظر میتوان گفت نه تنها حکمت متعالیه، بلکه دیگر حکمتهای اسلامی مانند حکمت موسوم به مشّایی (به تعبیر درستتر حکمت برهانی سینوی) هم این خصوصیت را داراست. همچنین حکمت فاضلۀ فارابی، حکمت اشراقی سهروردی و حکمت خواجهنصیرالدین طوسی هم از این مسیر میگذرد تا به حکمت متعالیۀ صدرایی میرسد که آن هم میتواند واجد این خصوصیت و این فضای ذهنی و زبانی باشد. بنابراین فلسفه میتواند در مفاهیم عقلی در دنیا و به تعبیر برخی بزرگان در جریان اندیشۀ نظر در مسائل فلسفی تاثیرگذار باشد و با جریانهای اندیشهای در دنیا وارد بحث و گفتوگو شود…”

[مجلۀ عصر اندیشه، ش۶، فروردین ۱۳۹۴، ص78]





































