«…ستوان پشت میز نشست و مثل روزهای گذشته با شنیدن غژ و غژ صندلی، صورتش را در هم کشید و آنقدر به صدای تلفن نگاه کرد تا بالاخره استوار گوشی را برداشت…»


(یوزپلنگانی که با من دویده‌اند، بیژن نجدی، نشر مرکز، ص14، داستان «استخری پر از کابوس»)