«…حرکتی کردم که او را از در بیندازم بیرون. اما آخر باید می‌فهمیدم چه مرگش است. پدر سوخته توی اطاقم و در حین انجام وظیفه فحشم می‌داد. آنهم این‌طور! به مدیر یک دبستان… لابد این مردک بیخودی سگ به دهان خود نبسته. ولی آخر به من چکار دارد…»


(مدیر مدرسه، جلال آل احمد، نشر خرم، ص115)