“زمانی اروپا فرمانروای جهان بود. بازرگانان، سربازها و میسیونرهایش را به همهی قارهها میفرستاد و علایق و فرهنگ خودش را به دیگران تحمیل میکرد (معمولاً هم در قالب روایتهایی جعلی). حتی در پرتترین گوشههای دنیا هم دانستن زبانی اروپایی نشان تمایز بود، گواه تربیتی بلندپروازانه، و اغلب هم شرطی ضروری برای زندگی، کار و ارتقای مقام و گاه حتی شرط اینکه داخل آدم حساب شوی. این زبانها را توی مدارس افریقایی آموزش میدادند، در داد و ستد به کار میرفت و در پارلمانهای بیگانه به آن صحبت میشد، در دربارهای آسیایی و قهوهخانههای عربی.
اروپاییها کمابیش به هر جای جهان که سفر میکردند، میتوانستند احساس کنند در خانهاند. میتوانستند حرفشان را بزنند و بفهمند دیگران دربارهشان چه میگویند…”

[شاهنشاه، ریشارد کاپوشچینسکی، ترجمۀ بهرنگ رجبی، نشر ماهی، ص14]




































