چن روزی رفتیم مسافرت. برگشتنی از مسیر خلخال به اسالم برگشتیم. خردک چیزهایی شنیده بودم دربارهش؛ اما شنیدن کی بود مانند دیدن!
جادۀ خلخال، کوهستانی و پر پیچ و خمه. هر چی جلوتر میری، به ابر و مه و آسمون نزدیکتر میشی. ما که جوری در مه غوطه خوردیم که جلومونو به زحمت میدیدیم. سرعتمون گاهی زیر بیست میافتاد. چن باری سر و صدای زنگوله شنیدیمو بعدش سایههای گله؛ هم گاو و گوساله، و هم گوسفند. برای ما فراریهای شهر، چی هیجانانگیزتر از این حال و هوا!؟
به بالای گردنه که رسیدیم، کنار کلبههای روستایی، یه کاسه آش دوغ ِ داغ زدیم به جیگر. آی چسبید! آی چسبید!
نم نم ِ بارون، عاشقونه صورتامونو نوازش میداد. در حالی که میدونستیم گرمای تیرماه، مملکت رو دچار چه تبی کرده؛ ما از خنکای مه و کوهستان لذت میبردیم.
پیشتر که رفتیم، مسیرمون جنگلی شد و هوا لطیفتر. محشر بود. در پوست خودم نمیگنجیدم از بس کیف کردم. در چنان جادۀ خوشمنظرهای پیچ و تاب میخوردیم که تا به چشم نبینی، لذتش درنیابی.
جاده خلوت بود. خیلی دلبری کرد.





































20 جولای ، 2010 در ساعت 12:29
جالبه…من با دیدن جنگل کشپل همین حس بهم دست داد…
20 جولای ، 2010 در ساعت 12:47
جنگل کشپل [day-dreaming]
25 جولای ، 2010 در ساعت 10:02
آره منم سه شنبه اونجا بودم
عجيب جايي بود
گاهي اوقات به كله ام ميزنه كه از اين تهرون بلندشم برم بيرون برا هميشه…
خانمم يه بار مي گفت: تهران هرچيش كه باشه همين كه حضرت آقا اينجان شرف داره به خيلي از جاهايي كه ما آرزوي زندگي كردن توش رو مي كنيم…