چن روزی رفتیم مسافرت. برگشتنی از مسیر خلخال به اسالم برگشتیم. خردک چیزهایی شنیده بودم درباره‌ش؛ اما شنیدن کی بود مانند دیدن!

جادۀ خلخال، کوهستانی و پر پیچ و خمه. هر چی جلوتر می‌ری، به ابر و مه و آسمون نزدیک‌تر می‌شی. ما که جوری در مه غوطه خوردیم که جلومونو به زحمت می‌دیدیم.  سرعت‌مون گاهی زیر بیست می‌افتاد. چن باری سر و صدای زنگوله شنیدیمو بعدش سایه‌های گله؛ هم گاو و گوساله، و هم گوسفند. برای ما فراری‌های شهر، چی هیجان‌انگیزتر از این حال و هوا!؟


به بالای گردنه که رسیدیم، کنار کلبه‌های روستایی، یه کاسه آش دوغ ِ داغ زدیم به جیگر. آی چسبید! آی چسبید!

نم نم ِ بارون، عاشقونه صورتامونو نوازش می‌داد. در حالی که می‌دونستیم گرمای تیرماه، مملکت رو دچار چه تبی کرده؛ ما از خنکای مه و کوهستان لذت می‌بردیم.


پیش‌تر که رفتیم، مسیرمون جنگلی شد و هوا لطیف‌تر. محشر بود. در پوست خودم نمی‌گنجیدم از بس کیف کردم. در چنان جادۀ خوش‌منظره‌ای پیچ و تاب می‌خوردیم که تا به چشم نبینی، لذت‌ش درنیابی.



جاده خلوت بود. خیلی دل‌بری کرد.