از میان نویسنده های ایرانی،چن تایی هستن که قریحه و ذوق قلم شون به شدت تحت تأثیرم قرار داده؛ نوع نگاه شونو (معمولاً) می پسندمو با علاقه نوشته هاشونو دنبال می کنم. «نفیسۀ مرشد زاده» یکی از همین چن تاست. گاهی تو بین نوشته هاش چیزی تحویل می گیرم که تا مدتی خوراک فکرم می شه. تو این شیش هفت سالی که با نوشته هاش مأنوس شدم مواردی هم پیش اومده که با نظر و نگاه ش مخالف بودم،اما واسه این که اون مخالفت مو (حداقل) واسه خودم حلاجی کرده باشم،وقت صرف کردمو فسفر سوزوندم؛ و فکر می کنم نتیجه شم مدیون همون سنگی م که او تو برکه م انداخت…
خوب بلده مطالب چند لایه رو تو نوشته های (ظاهراً) ساده ش بگنجونه. گاهی تو بعضی از نوشته هاش احساس می کنم یه چیزی کشف کردم؛ درست مث شکلات مغزداری که وقتی به مغزش می رسی و می چشی،یه حالت وجدی به ت دست می ده…
او یکی از نویسنده هایی یه که اجازه می دم نوشته هاش تو وجودم ته نشین بشه و قلم شو تحسین می کنم. این پست رو به خوش حالی دیدن وبلاگ ش آپ کردم: بگذریم.




































