نمی دونم چرا دارم این تکه رو نقل می کنم؛ بارها تو موقعیت هایی شبیه فرهاد نوغانی گیر کردمو حالا که تأمل می کنم می بینم نوع نگاهی که رضا چاووشی تو این دیالوگ ش مطرح می کنه واسه م جالبه؛ بعد از چند سال از مطالعۀ این رمان،نمی دونم چی شد که یه باره گشتمو از لای کتابام پیداش کردمو این قسمت شو دوباره مرور کردم…
رضا گفت: «…بله،درست است که مثلاً قبادوند در لحظه هایی احساس می کند که زنش از مرد چیزهای دیگری غیر از آنچه او دارد می خواهد،اما مگر منیره می داند که این چیزهای دیگر چه ماهیت و کیفیتی دارد؟ از تو می پرسد اگر برای ورزش و استنشاق هوای پاک نیست،پس برای چی می آیی کوه،و تو در جوابش چیزهایی می گویی که اصلاً در دنیای او جایی ندارد،اما او مطمئن است که باید این ها معنایی عمیق و مرموز داشته باشد. آن وقت تو می شوی یک مرد عمیق و مرموز که برای او با تو بودن لذت های ناشناخته ای دارد. نه خیال کنی که حاضر است به جای قبادوند تو را داشته باشد،نه،اصلاً او از عمیق و مرموز و ناشناخته وحشت دارد،همان طور که آدم از اقیانوس وحشت دارد،اما می دانی که آدم ها قصر رؤیایی و با شکوه شاه پریان را نه روی زمین ساخته اند ،نه توی آسمان. آن را برده اند ته اقیانوس گذاشته اند: جای ناشناخته و مرموز که آدم فقط در عالم خیال جرأت می کند که به آن جا قدم بگذارد،آن هم در پناه شاه پریان و دخترش! هیچ اشکال اخلاقی هم ندارد که منیره در عالم خیال با صد تا مرد دیگر باشد،ولی در عالم واقعیت زندگی خودش را با قبادوند ادامه بدهد. در مورد خود قبادوند هم قضیه می تواند عیناً همین جور باشد. به این ترتیب است که روزگار آدم ها در مدار خودش می گردد و کاخ بلند اخلاق هم از باد و باران گزند نمی بیند!»
فرهاد نوغانی ساکت مانده بود. رضا چاووشی فکر کرد که شاید فرهاد با تحلیلی که او از رابطۀ زن ها مردهایی مثل قبادوند و منیره کرده است،موافق نیست،ولی نمی خواهد در مخالفت با نظر او چیزی گفته باشد…
در آفاق نفس (یک داستان بلند فلسفی) / محمود کیانوش / انتشارات سروش




































