قصد دارم بخشهایی از «ولایت فقیه یا ولایت فقه» نوشتۀ حجتالاسلام و المسلمین سید محمد مهدی میرباقری رو نقل قول کنم. مطالعۀ این مقاله که از لحاظ کلامی و فقط به طرح کلیات بحث ولایت فقیه پرداخته، برام تازهگی داشت. تصور نمیکردم این مبحث تو حیطۀ کلام، اینقدر قدرت مانور داشته باشه. امیدوارم بتونم به نوشتههای بیشتر و کتابهایی دسترسی پیدا کنم که از این زاویه، موضوع ولایت فقیه رو بررسی کردن.
نویسنده دربارۀ اصل ولایت فقیه و حدود ولایتش دو دیدگاه کلی رو مطرح میکنه:
دیدگاه اول:
«دیدگاهى است که پیروان خود را به تأمل در ابواب مختلف فقه فرا مىخواند تا از این رهگذر به احکامى دست یابند که از باب وجوب کفایى بر فقیه فرض شده است و ادلۀ موجود فقهى -از جمله روایات- بر آنها مهر تأیید مىزند…
کسانى که محدودۀ ولایت فقیه را در حد احکامى مىبینند که وجوب کفایى داشته و به صورت تعیینى یا ترجیحى بر فقیه فرض شده است، در واقع بر این امر تأکید دارند که مسؤولیت ولى فقیه تنها در محدودۀ اجراى همان دسته از احکام خلاصه شده و ولایتش نیز در همین محدوده قابل تفسیر است. از اینرو، این اصل اولى که مىگوید: «الأصل عدم الولایة» «کسى بر دیگرى هیچ حق و ولایتى ندارد» و دائماً از زبان صاحبان این دیدگاه شنیده مىشود، امرى است که بر اساس همین مبنا شکل گرفته است.
اگر از این منظر، ولایت فقیه را مورد دقت قرار دهیم، در واقع بر چنین امرى از دریچۀ احکام نگریستهایم؛ یعنی ابتدا سلسله احکام خاصى را مد نظر قرار مىدهیم که اجراى امور مشخصى را مقیّد به وجود فقیه دانسته است و در مرحلۀ بعد در جستجوى پاسخ این پرسش برمىآییم که متصدّى این امور کیست؟ طبیعى است از چنین زاویهاى، ولایتى محدود، آن هم در امورى خاص براى فقیه قابل اثبات خواهد بود… چنین ولایتى تنها «در اجراى احکام» خلاصه مىشود که منظور، همان احکام خاصّى است که بر عهدۀ فقیه نهاده شده است و اصولاً کسانى که قائل به «ولایت فقه» هستند، همین معنا را اراده مىکنند…»
دیدگاه دوم:
«(بر این باور است که) ولایت، براى اقامۀ دین است، اما نه درحدّ عمل به فروع فقهى در محدودهاى که براى آن فروع، کسى را به عنوان متولّى نمىیابیم… رسالتِ نخستین ِ فقیه، پاسدارى از حریم دین ِ مردم است؛ به گونهاى که دامنۀ اقتدار دین در سراسر عالم گسترش یابد و توجه جهانیان به حقیقت آن مضاعف گردد. و دوّمین رسالت او پس از حاکمیت و اقتدار دین در جامعه و گرایش عمومى به حقیقت آن، «برنامهریزى» براى تحقّق عینى دین در زوایاى مختلف جامعه است تا مناسک آن در ابعاد گوناگون زندگى جارى شود. پس عمل به یک یا چند حکم خاص، وظیفه او نیست؛ بلکه «ایجاد بستر» براى جریان و تحقّق احکام است که بر مقام ولایت فرض شده است. مسلماً در چنین بسترى، «احکام» نیز تحقّق عینى پیدا مىکنند…»
سپس توضیح میده که عمده تفاوت این دو دیدگاه بر «کلامی» یا «فقهی» بودن ِ بحث ولایت فقیهه؛ و دربارۀ چند سؤال بنیادین به شرح و تفصیل میپردازه:
هدف ولایت، چییه؟ «اقامۀ دین» یا «اقامۀ فقه»؟ اصلاً آیا ضرورتی برای اقامۀ دین وجود داره؟ و اگه ضرورتی هست، این وظیفه بر عهدۀ کییه؟
آیا جامعه والی میخواد یا نه؟ رسالت این والی چییه؟ آیا اقامۀ دین تنها در عصر خاصی واجب بوده یا در تمامی اعصار واجبه؟
«کفر»ی که در جهان امروز سراغ داریم، «نظام» و «تشکیلات» داره؟ آیا قبول داریم که نظام کفر نسبت به «مرعوب» یا «مسحور» کردن و استیلای کفر در جهان، عزم و جهد داره؟
آیا در برابر هجوم و سیطرۀ کفار، پاسخگویی به شبهات ذهنی و اعتقادی کفایت میکنه؟ و اصولاً در باب اعتقادات، آیا وظیفه، فقط استدلال آوردن و پاسخ به شبهاته؟
بعد از چند صفحه، نویسنده توضیح میده که «عمل به کفر» با «اقامۀ کفر» تفاوت داره؛ و مینویسه:
«امروز والیان و زمامداران کفر، اقامۀ کفر مىکنند؛ یعنى به «اخلاق، اعتقادات و رفتار» کفرآمیز عزّت مىدهند و از سوى دیگر به ذلّت و تحقیر «اخلاق، اعتقادات و رفتار» ایمانى مبادرت مىکنند.»
و پس از شرح نمونههایی، بیان میکنه:
«…«احکام»؛ یعنى قبل از هر چیز باید ایمان به خدا در میان آحاد جامعه، عزّت خود را باز یابد که این امر هم به نوبۀ خود، منوط به تحقیر کفر در میان ایشان است. چنانکه قرآن کریم نیز به همین معنا اشاره دارد که: «یَکْفُرْ بالطّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ باللّهِ». آنگاه باید بستر اخلاق الهى در جامعه ایجاد شود، اما نه به معناى «عمل» به ارزشهاى اسلامى بلکه به معناى «اقامه»ی این ارزشها. به تعبیر بهتر، باید بسترى فراهم نمود که آن ارزشها عزیز شود و هر آنچه غیر آن است ذلیل گردد تا رفته رفته نظام تمایلات عمومى، رنگ تغییر و تحوّل بپذیرد. و پس از چنین تغییرى، زمان ایجاد بستر براى عمل به احکام الهى است، ولى این امر هم به معناى این نیست که وظیفۀ حکومت اسلامى تنها محدود به اجراى احکامى شود که در فقه، به عهده فقیه و -به نحو واجب کفایى- قرار داده شده است؛ چرا که وظیفه اصلى حکومت، ایجاد بستر براى اقامۀ همه احکام است. پس صحبت از «اقامه» است و نه «عمل». چه اینکه در نظام غیر الهى، آنچه که روى مىدهد اقامۀ فسق و کفر است و نه صرف عمل به آن…»
و ادامه میده:
«ولایت به معناى تصدّى اجرایى سلسله فروعى که در فقه به عنوان واجب عینى یا کفایى بر عهدۀ فقیه گذاشته شده، نیست بلکه به معناى سرپرستى یک نظام براى اقامۀ دین خدا و ایجاد عزّت براى یاران دین و ایجاد ذلت براى دشمنان آن مىباشد که به دنبال همۀ اینها، باید اقامۀ اخلاق و احکام -آن هم اخلاق و احکام اجتماعى و نه فردى- صورت گیرد. به تعبیر دیگر مجموعۀ اخلاق و احکامى که در جامعه و روابط انسانها در اجتماع جارى مىشود، باید بر پایۀ دین باشد. پس شأن ولایت، سرپرستى یک نظام براى چنین امرى است که در عین حال از ضروریات غیر قابل انکار محسوب مىشود…
…ریشۀ اصلى تهاجم، در مغالطات لفظى نیست؛ چرا که دشمن عرصۀ دیگرى را براى هجوم خود برگزیده است و در چنین عرصهاى است که مشغول نابودی اساس دین است. با این وصف، آیا در چنین موضعى دفاع واجب نیست؟! به یقین پاسخ مثبت است و چنین دفاعى حتماً مشروط به قدرت است و تحصیل این قدرت نیز همچون اصل دفاع، واجب است. بر خلاف تکلیفى واجب چون حج، که تحصیل استطاعت و قدرت در آن واجب نیست اما اگر چنین قدرتى در طول زندگى حاصل شود حج واجب نیز مستقر مىگردد. ولى امر دفاع از حریم دین چنین نیست. قرآن در این باره مىفرماید: «وَ اَعَدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّهْ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّاللّهِ وَ عَدُوَّکُم». پس تحصیل استطاعت واجب است تا امر واجب دیگرى، که ارعاب و ترساندن دشمنان خدا است، قابل تحقّق باشد. در این صورت اگر رعب و ترس بر ایشان مسلّط شود مجبور مىشوند که نسبت به ایمان و اهلش، حریم نگاه دارند و بىمحابا عرصۀ حق را جولانگاه تاخت و تاز خود قرار ندهند. معنا ندارد که در زمان حضور مؤمنان غیرتمند، دشمنان دین به راحتى اقدام به نادیده گرفتن حرمتهاى اخلاقى، اعتقادى و عملى نموده و همۀ ارزشها را لگدمال کنند.
در حالى که کفار در محو دین مىکوشند، آیا عاقلانه است که امر ولایت و دفاع را به عنوان یک فرع فقهى قلمداد کنیم و به دنبال یک خطاب شرعى براى آن باشیم؟! آیا غیر از این است که حقیقت امر را باید در زمرۀ ضروریات دین جستجو کرد؟ اگر دفاع از کلمۀ توحید و عزّت دین، هدف اصلى نیست، پس باید از چه چیزى در عالم دفاع کرد؟ زمانى که حضرت اباعبداللّه(ع) قصد عزیمت به سوى کربلا را داشتند، گروهى خطاب به ایشان گفتند: «لا تُلْقُوا بِأَیْدیکُمْ اِلَى التَّهْلُکَةِ»! آرى، به کسى که قرآن شهادت به عصمتش مىدهد خطاب مىکنند که او قصد دارد خود را به هلاکت بیندازد! پس گاهى ممکن است یک فرد از این زاویۀ تنگ به هستى، دین، حفظ نفس و… بنگرد و گاهى هم با خود بگوید آیا من زنده باشم در حالى که جوهره و اصل دین در خطر است؟! در این صورت، امر ولایت و دفاع از حریم حق، شکل ضرورى دین را پیدا مىکند و نه یک موضوع فرعی فقهى، که باید همچون دیگر فروع و در قالب فقه، به جستجو و استنباط حکم مربوط به آن پرداخت.
آیا مىتوان پذیرفت که کفر جهانى عزیز شده و شکستن عزّتش بر ما واجب نیست؟! و یا دین الهى در عالم مورد تحقیر و بىمهرى قرار گرفته و اعادۀ حیثیت و ایجاد عزّت آن وظیفۀ ما نیست؟! در این صورت تکرار شعار «وجوب حفظ نفس» تا چه اندازه مىتواند منطقى و مشروع باشد؟! مسلماً در چنین وضعیتى هیچ فقیهى نظریه به عدم دفاع نمىدهد؛ همچنانکه همین بزرگوارانى که به ولایت فقه -به معناى مصطلح آن- معتقدند، در مواردى که موضوع را موضوع دفاع مىبینند، حکم به وجوب آن مىدهند و از همین جاست که قائل به وجوب جوابگویى به شبهات فکرى و دفاع از اعتقادات عمومى و تثبیت آنها بوده و هستند. اما نکتۀ اصلى این است که ایشان دفاع از اعتقادات را تنها در محدودۀ یک کار نظرى و کلامى قلمداد مىکنند.
حال اگر کسى بستر رشد ایمان را توسعه داد و معتقد شد همچنانکه بستر کفر به گونهاى دیگر در عالم گسترش و توسعه پیدا مىکند، بستر ایمان نیز باید از مجراى خاص خود و با روش متناسب با اهدافش گسترش یابد تا بتواند از این حالت انزوا خارج شود، آیا غیر از این است که در چنین فرضى، آنچه که ابزار توسعۀ ایمان و شکست کفر در جهان است، صبغۀ وجوب به خود مىگیرد؟»
نویسنده با طرح یه مثال، نکتۀ تأملبرانگیزی رو دربارۀ «ولی» مطرح میکنه:
«جایى که پاى نجات غریق به میان مىآید، مکلّف مىبیند به راحتى مىتواند از عهدۀ این تکلیف برآید، حتّى اگر این تکلیف با تکلیف دیگرى مانند نماز مقارن شود و در وسعت وقت هم باشد باز مىبیند از عهدۀ هر دو بر مىآید. ولى اگر در ضیق وقت باشد که بالطبع تزاحم میان دو امر به وجود مىآید، مىبیند تنها توان انجام یکى از آن دو، را دارد.
این مسأله در مقام اجراى احکام توسط ولى اجتماعى نیز وجود دارد. این گونه نیست که از زمان تشکیل حکومت، لزوماً بستر اجراى تمامى احکام نیز به وجود آمده باشد؛ چون سلسله احکامى وجود دارد که بستر لازم براى اجراى آنها هنوز فراهم نشده است. البته باید حاکم جامعه اقدام به بسترسازى کند اما اینگونه هم نیست که خود را موظف به اجراى تمام احکام استنباط شده بداند. چنین برخوردى با اجراى احکام، در حالى که واقعیاتى همچون ملاحظۀ «نسبت» میان احکام و تزاحم احتمالى آنها با یکدیگر و نیز تعیین «اولویتهاى» مربوط به اجراى آنها را مورد توجه قرار نداده است، باعث خواهد شد که او نتواند در عرصۀ تکلیف بزرگ الهى، از عهده بر آید…
…هر چند بخشى از وظیفۀ فقیه، عمل به فقه موجود است، لیکن وظیفۀ اصلى و محورى او چنین نیست. البته در اقامۀ توحید هم که رسالت اوّلى اوست، طبقهبندى خاصى وجود دارد که اقامۀ اصل «توحید»، حاکم بر دیگر اصول، حتّى اقامۀ اخلاق است. پس طبقات اهمّ و مهم نیز در میان متعلقات اقامۀ توحید وجود دارد، لذا این اصل مهمتر از اقامۀ نماز بوده و این هم بر اقامۀ حج حاکم است. اما مسلم است که اصل اقامۀ توحید بر دیگر اصول ارجحیت دارد؛ از اینرو در آنجایى که درگیرى میان کفر و ایمان به وجود مىآید، هیچ اقامهاى نمىتواند با اقامۀ توحید تزاحم کند. بدیهى است که همین حکم نیز به عنوان حکم الهى محسوب مىشود. آرى، اگر تزاحمى میان آن اقامۀ محورى با اقامۀ دیگر احکام پیش نیاید، حتماً اجراى آنها نیز در دستور کار فقیه قرار مىگیرد.
عمل محورى فقیه، عمل اقامه است اما در عین حال همین عمل، مقید به «احکام اقامه» است که غیر از «احکام عمل» مىباشد. به تعبیر دیگر، هر چند که اقامۀ احکام عمل نیز به عنوان یکى از وظایف او بشمار مىرود، لیکن تعیین مسؤولیت محورىاش را تشکیل نمىدهد. بله، ممکن است احکام اقامه اکنون در فقه مصطلح موجود نباشد اما به این معنا نیست که چنین احکامى در اصل دین نیز وجود ندارد! حال اگر چنین احکامى استنباط شود و سپس توسط فقیه به مرحله اجرا در آید، هیچ بعدى ندارد که بتوانیم نام «ولایت فقیه» را «ولایت فقه» بگذاریم؛ چرا که دیگر این فقه، فقه مصطلح موجود نیست. به تعبیر دیگر، وقتى احکام اقامه را که ملاک کار فقیه است، فقه بنامیم، هیچ اشکالى ندارد که بر ولایتِ چنین شخصى، نام ولایت فقه بگذاریم.
چنانکه گذشت، نمىتوان وجود چنین احکامى را در اصل دین منکر شد و حکم به نقصان آن کرد. لذا فقیه مىتواند بلکه باید اصل وظیفه را از منابع استنباط کند. اما باید توجه داشت که اقامه نیز داراى «نظام احکام» است و منحصر به یک یا چند حکم نمىباشد. بنابراین فقیه از یک طرف باید به استنباط چنین احکامى به عنوان کبراى کلّىبپردازد و از دیگر سو باید مشخص کند که آیا مثلاً نماز -به عنوان یکى از مصادیق این کلّى- به عنوانِ موضوع ِ اهمّ است یا حج؟ یعنى مصادیق کبرى نیز باید توسط فقیه استنباط شود تا بتوان حجیت آن را به شرع تمام کرد و اطمینان یافت که فقیه، به وظیفۀ خود عمل کرده است. لذا علاوه بر استنباط نظام احکام اقامه (احکام حکومتى) باید تعیین اهمّ و مهم بودن آنها و تطبیق مصادیق هم توسط وى صورت پذیرد تا در نهایت مجموعۀ اینها اقامۀ دین را نتیجه دهد…»
در انتهای مقاله هم توضیحاتی پیرامون ولایت مطلقه بیان شده:
«والى در حاکمیت خود ضوابط مشخصى دارد و اینگونه نیست که هرطور خواست اجازۀ عمل داشته باشد. از نخستین ضوابطى که بر عمل او حاکم است، در واقع همان اصولى است که بیانگر هدف او است و در قالب اقامۀ ایمان و اخلاق، اعتقاد و فرهنگ و بالأخره رفتار اجتماعى افراد، قابل طرح است… در این صورت هم والى، مجرى خواهد بود اما مجرىِ احکامى که اقامۀ دین را به دنبال خواهد داشت. واضح است که این نوع احکام، غیر از فروع فقهى موجود است… رسالت اوّلى فقیه، اجراى احکام موجود در قالب فقه مصطلح نیست… چرا که رسالت فقیه، تنها منحصر در اجرای احکام فردی نیست… آنچه از اعمال چنین ولایتی بر مىآید، اقامۀ دین است که البته تحقّق چنین غایتى هم منوط به تقیّد فقیه به نظام «احکام اقامه» است…
ولىّ، فقیه است و حوزۀ اختیاراتش هم نسبت به مادون، مطلق است، اما در عین حال که خودش طریق جریان مشیّت مافوق در مادون است، این گونه هم نیست که مقید به فقه موجود باشد؛ چرا که چنین فقهى، فقه عمل فقیه -و به تعبیر بهتر، فقه عمل والى- نیست. پس امر ولایت فقیه امرى دو جانبه است که از یک طرف نسبت به مادون و در قالب «ولایت فقیه» مطرح مىشود و از طرف دیگر هم نسبت به مافوق قابل لحاظ است که مىتوان آن را «تولّى فقیه» نامید. لذا در عین اعمال ولایت مطلقه نسبت به مادون، باید تولّى کامل نسبت به اولیاى نعم(علیهمالسلام) نیز داشته باشد و همین تولى است که زمینه ولایت او را فراهم مىآورد…
…فقیه متصدّى اقامۀ دین است و نه عمل به فقه موجود و یا حتّى اقامۀ چنین فقهى؛ زیرا اقامۀ چنین فقهى و عمل به آن، تنها بخش کوچکى از کار فقیه است. اما خود اقامۀ دین داراى نظام احکامى خاص است که بالطبع فقیه باید مقید باشد به چنین نظامى که «نظام احکام اقامه» است و حاصل آن هم در تولى نسبت به ولىّ مافوق جلوه مىکند… پس عمل ولىّ فقیه، به «نظام احکام اقامه» مقید است که مىتوان آن را فقه اقامه و حاکمیتش را «حاکمیت فقه اقامه بر عمل فقیه» نامید. طبیعى است که این معنا، تفاوت بسیار با حاکمیت «فقه اعمال افراد» بر عمل فقیه خواهد داشت.»





































22 آگوست ، 2010 در ساعت 01:21
سلام
گرچه نمیدانم علت عدم پاسخ جنابعالی به کامنتم ذیل مطلب استفتائات آقای سیستانی چیست لکن به عنوان سوالی دیگر عرض میکنم مطلبی که از آقای میرباقری نقل کردید در راستای همان نامه مورخه 16دی66 کتاب «صحیفه امام» است خطاب به حجت الاسلام خامنه ای آنجا که میگوید :
…..
حكومت، كه شعبهاى از ولايت مطلقه رسول اللَّه- صلى اللَّه عليه وآله و سلم- است، يكى از احكام اوليه اسلام است؛ و مقدم بر تمام احكام فرعيه، حتى نماز و روزه و حج است. حاكم مىتواند مسجد يا منزلى را كه در مسير خيابان است خراب كند و پول منزل را به صاحبش رد كند. حاكم مىتواند مساجد را در موقع لزوم تعطيل كند؛ و مسجدى كه ضِرار باشد، در صورتى كه رفع بدون تخريب نشود، خراب كند. حكومت مىتواند قراردادهاى شرعى را كه خود با مردم بسته است، در موقعى كه آن قرارداد مخالف مصالح كشور و اسلام باشد، يكجانبه لغو كند. و مىتواند هر امرى را، چه عبادى و يا غير عبادى است كه جريان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن مادامى كه چنين است جلوگيرى كند. حكومت مىتواند از حج، كه از فرايض مهم الهى است، در مواقعى كه مخالف صلاح كشور اسلامى دانست موقتاً جلوگيرى كند
……
مخلص کلام اینکه حکومت اسلامی میتواند به جهت مصلحت نظام ، احکام اولیه اسلام را تعطیل کند . بسیارخب . حال این سوال مطرح است که چرا امیرالمومنین علیه السلام برای حفظ نظام اسلامی خود و مصلحت حکومت ، مثلا با معاویه سازش نکرد و طلحه و زبیر را با دادن پست و مقام ، از خود راضی نکرد و بابت حفظ بیت المال و سایر احکام اسلام خیلی دشمنی برای خود ایجاد نمود تا اینکه به شهادت رسید و حکومت ایشان هم ساقط شد ؟
مگر حفظ بیت المال و مخالفت با امثال معاویه و ندادن پست به طلحه و زبیر و…. احکام اولیه اسلام نیستند ؟ خب طبق آن نظر ، بابت مصلحت حکومت و برای حفظ نظام میشود احکام اولیه را تعطیل کرد . پس چرا مولای متقیان علیه السلام چنین نکرد ؟
22 آگوست ، 2010 در ساعت 11:19
سلام
چند مطلب؛
اول) مخاطب سؤال شما، من نبودم؛ اگه از دفتر ایشون استفسار بخواین، شاید به نظر صریحتری ازشون رسیدید. دلیلی نمیبینم تو کامنتدونی خودم با کسی که هیچ نشانی از خودش به جا نمیذاره بحث بیفایده کنم که آیا ولی فقیه دارای مقبولیت عامه هست یا نیست. برای من واضحه که هست. جدلهای اینچنینی رو میتونین تو بالاترین جولان بدین.
دوم) دربارۀ خطبۀ دیماه 66 آیتالله خامنهای و حاشیههای پس از اون هم پستی آپ خواهم کرد.
سوم) مغلطه میفرمایید. حتا اگه همین مقالۀ جناب میرباقری رو هم درست مطالعه میکردین، چنین غلطانداز موضع نمیگرفتید. بحث میان تداخل «غلط» و «درست» نیست؛ بلکه جدلِ «درست» و «درستتر»ه. برگردین مثال «نجات غریق» و تزاحم دو حکم فقهی رو ملاحظه کنید تا متوجه تصور اشتباهتون بشید.
در همینباره هم تو کامنت خودتون به تخریب مسجد توسط نبیاکرم (صلیالله علیه و آله و سلم) اشاره کردین. حاکم اسلام میتونه تحت شرایطی، مسجد که اینهمه ارزش و احترام داره تو اسلام، رو خراب کنه. و در تداخل میان حرمت ِ تخریب مسجد و مسألهای حیاتی و مهمتر، حکم به تخریب بده. انتخاب بد از بدتر، یا خوبتر از خوب.
همون امیرالمؤمنینی که به عنوان حاکم اسلام، تشخیص میده نباید با طلحه و زبیر و عایشه و معاویه و خوارج، مصالحه و مماشات کرد؛ و با ناکثین و قاسطین و مارقین جهاد کرد؛ همون امیرالمؤمنین، پسرش امام حسن مجتبا، سرانجام تشخیص میده (در شرایط جدید) باید با معاویه صلح کرد.
بحث میان «حکم اولیه» و «حکم ثانویه»س؛ برای نمونه میتونید به مسائل فقهی که علمای اعلام پیرامون قاعدۀ «لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام» مطرح کردن مراجعه کنید (هرحکمی که از ناحیۀ شارع مقدس صادر شده باشه، اگه مستلزم ضرر باشه یا از جهت اجراش ضرری برای مردم حاصل بشه، طبق قاعدۀ «لاضرر»، حکم اولیه اعتبارشو در برابر حکمی مهمتر از دست میده). کلاً مطالعۀ بحثها و جدلهایی که فقهای اسلام پیرامون احکام اولیه و ثانویه داشتن، با وجود همۀ اختلاف نظرهاشون، در این زمینه مفیده.
پیامبر مهربان اسلام که رحمة ً للعالمینه، به سپاه اسلام که عازم جهاده میگه پیران و کودکان و زنان رو مکشید و به درختان آسیب نزنید «مگر اینکه به این امور اضطرار یابید». (وسائلالشیعه, شیخ حر عاملی, ج11, ابواب جهاد العدو, باب 15 ح2)
اصل، حکمیست؛ و «مگر» حکمی دیگر. در شرایطِ «مگر»، حکم ِ اصل، باطله.
از این دست نمونهها بسیاره که به همین مقدار اکتفا میکنم.
8 سپتامبر ، 2013 در ساعت 10:49
[…] (+) ولایت؛ ضرورت دین یا فرعی از فقه؟ […]