
راست ش درست نمی دونم چه کار باید بکنیم… چه کاری از دست مون بر می آد؟ …نمی دونم!
دارم فکر می کنم می شه ارتباط گرفت با برنامه های پی گیر و خبرنگارهای کار درست صدا و سیما و پی گیر شد. با مطبوعات و روزنامه ها و خبرگزاری ها تماس گرفت. تلفن زد،ای میل فرستاد،کامنت گذاشت…
این بچه های معصوم گناه شون چه بوده که از حداقل امکانات گرمایی بی بهره بوده ن؟ گناه شون چه بوده که تو کلاس درس شون این چنین می سوزند؟ و حالا بعد از گذشت این مدت،آموزش و پرورش کجاست؟؟ چرا هیچ مسؤولی مسؤولیت نمی پذیره؟ چرا کسی پی گیر نیست؟
شهرزاد و این جا رو نمی شناسم،اما تشکیل NGOها و تشکل های مردمی برای کارهای خیر این چنینی فعالیت پسندیده و تحسین برانگیزی یه. باید کمک کرد و اهتمام گذاشت تا چنین فعالیت ها و تشکل هایی جا بیفته بین مردم. گاهی با برخی تشکل های مردمی و دانش جویی اروپایی و امریکایی که مواجه می شمو از فعالیت هاشون مطلع می شم پاک حیرت می کنم. از این که اسم اسلامو یدک می کشمو خودمو مسلمون می دونم اون وخ…
نمی دونم چه باید کرد؛ اما فکر می کنم هیچ چیز به تر از این نیست که «مطالبۀ جمعی» به وجود بیاد. باید مجموعۀ مدیران حکومتی خودشونو موظف بدونن. باید مطالبه کرد. گوش زد کرد. فریاد کشید…
پی نوشت:
آتش در دبستان (+)
نرگس برای عكاس نمیخندد(+)
افسوس که ما ایرانی هستیم،کاش ملیت کشوری متمدن را داشتم! (+)
فردا داغ ۸ دانش آموز درودزنی تازه می شود (+)
یک سال بعد از آتش سوزی (+)
آقای شهردار این تصاویر را دیده اید؟ (+)





































4 ژوئن ، 2008 در ساعت 08:22
متاسفانه عکس ها را دیده بودم و خیلی ناراحت کننده است..خیلی زیاد..زیاد تر از مفهومی که واژه های من دارند…نمی دونم واقعا چه می شه کرد…………
4 ژوئن ، 2008 در ساعت 09:46
سلام
– پيچك عزيز! وقتي اولين يادداشت رو فرستادي، متوجه شدم و خواستم پيام بذارم كه ديدم غير فعال هست؛ براي همين سراغ يادداشت پيشينت رفتم. بعد از گذاشتن پيام، ديدم كه يادداشتهاي جديد هم نوشتي. آنها را هم مطالعه كردم.
– بله، امروز پرشين گيگ مشكل دارد.
– امام خواست آدم بشود، گفت كه نشد؛ ما كه اصلا احساس نكرديم آدم نيستيم، در جهل مركب مانديم.
4 ژوئن ، 2008 در ساعت 10:06
خیلی تاسف بر انگیزه… خیلی زیاد
قطعا کمکهای مردمی و خود جوش لازمه و تا حدی میتونه به این بچه های معصوم که اسم آینده ساز این مملکت رو به دوش میکشند کمک کنه ولی درد روحی و جسمیشون چی؟؟
به نظرم علاوه بر سازماندهی تشکلات کمکهای مردمی برای کمک به این بچه های معصوم باید یک فکر اساسی برای تجهیز اینچنین مدارسی داشت بازهم دست مریزاد به خیرین مدرسه ساز
اما بد نیست اینو هم بنویسم این بچه ها توی مدرسه های روستا که حالا کمبود امکانات داشتند دچار حادثه شدند ولی من دانشگاهی((غیر دولتی)) دیدم که دانشجوهاش تو دل سرمای زمستان منطقه کوهستانی با بخاریهای نفتی سر کردند و چند بار هم اتفاقاتی افتاد که البته به خیر و سلامتی گذشت . دانشگاهی که حداقل شهریه دانشجوهاش ترمی پانصد هزار تومان بوده و جالب اینکه شهر مربوطه گاز شهری هم داشته!!
4 ژوئن ، 2008 در ساعت 10:42
سلام
خوشحالم كه نوشتن دوبارهات رو ميبينم. اميدوارم كه مشكلي نباشه و حالت خوب خوبه باشه.
4 ژوئن ، 2008 در ساعت 12:34
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::











سلام
ممنون از کامنت هاتون
راست ش کامنتاتونو که دیدم به نظرم رسید متوجه نشده اید که پست های دیگه ای هم دارم که احتمالن ندیده اید؛
پست های اواخر اردی بهشت:
http://pichakesarbehava.blogfa.com/8702.aspx
پست های خرداد:
http://pichakesarbehava.blogfa.com/8703.aspx
اگه تمایلی به ملاحظه شون داشتین می تونین تو قسمت آرشیو مطالب وبلاگ،
روی “اردی بهشت” یا “خرداد” کلیک کنین…
راستی!
نمی دونم این چه مشکلی یه که واسه پرشین گیگ پیش اومده،تو نشون دادن تصاویری که اون جا آپلود کردم مشکلی نیس،ولی واسه فایل های صوتی م (مث اون فایل های گروه آریان) نمی دونم این چه مشکلی یه که نمی تونم دانلود کنم… الان م سایت پرشین گیگ باز نمی شه… قبلن چن بار چک کردم مشکلی نداشت اما حالا باز نمی شه… فکر کنم مشکل سرور داره…
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
4 ژوئن ، 2008 در ساعت 13:55
:: به راهنما ::
سلام راهنمای عزیز


وقتی دیدم پرشین گیگ مشکل داره،تصمیم گرفتم از یه میزبان دیگه هم استفاده کنم به عنوان یدک؛
حالا کنار لینک اون فایل ها،یه لینک دیگه هم تو http://www.4shared.com در اختیار گذاشتم… مشکلی نیس
دربارۀ اون غزل امام که:
در دلم بود که آدم شوم اما نشدم
بی خبر از همه عالم شوم اما نشدم…
تاب و قرار رو از آدم می گیره… وقتی نکته سنجی تو خوندم دل م لرزید… یه چن دقیقه ای هوایی خوردم بلکه بغض مو بتونم فرو بخورم… درست می گی…
خداوند از همه مون دست گیری کنه الهی
ممنون محبت ت
4 ژوئن ، 2008 در ساعت 17:24
5 ژوئن ، 2008 در ساعت 00:50
پیچک جان سلام. نمی دونم ایمیل من رو دریافت کرده بودید قبل از این پست یا نه! اما اگر دریافت کرده بودین و تاثیری بر نگارش این پست داشته باید تشکر کنم که اقدامی کردین. من فکر می کنم باید یه شماره حساب اعلام بشه و بعد مستقیما با دکترها وارد مذاکره شد. یه بار از اخبار شنیدم خیلی وقت پیش پزشکانی اعلام آمادگی کردن. اما دیگه نتیجه اش رو نفهمیدم. جایی هست به اسم مرکز تحقیقات پوست. چند وقت پیش اخبار گفت که پوست مصنوعی ساختن واسه سوختگی ها. رئیسش خانم دکتری هست به اسم حمیده مروج فرشی. خانم مومنی هم به نظر میومد. شماره اش رو از نظام پزشکی پیدا کردم. اینه : شریعتی بالاتراز میرداماد نرسیده به ظفر پ 1334 ساختمان مینا ط 3 غربی 22229202 و 22220363 من فکر میکنم باید ازشون درخواست کمک کرد.
5 ژوئن ، 2008 در ساعت 04:10
آدم دلش میگیره ولی نمی دونه باید چه کار انجام بده؟
اصلا کاری از دستش بر میاد یا نه؟
فقط باید امیدوار بود و دعا کرد که دیگه یه همچین چیزایی پیش نیاد.
ان شالله.
5 ژوئن ، 2008 در ساعت 11:01
سلام

آره راست میگید،خیلی مشکلات وجود داره،هنوز خیلی کمبودها وجود داره،هنوز جای کار زیاه،هنوز خیلی باید تلاش کرد،هنوز خیلی باید دوید….
اما نباید آرزو کرد داشتن ملیت یک کشور متمدن رو.
یادمون نره که اون کشورهای متمدن پاشون رو روی شونه های ما گذاشتن و بالا رفتن
یادمون نره که ما عقب مونده نیستیم،عقب نگه داشته شده ایم
یادمون نره…
5 ژوئن ، 2008 در ساعت 14:23
:: به س ل م ی ::
بله، ای میل شما هم مؤثر بوده،می بینید که لینک مطلب مورد اشارۀ شما رو هم جزو پی نوشت هام آوردم

دربارۀ اطلاعات تون هم راست ش من که اون کلینیک و اون دکتر رو نمی شناسم،خوب می شد اگه شما به اون سایت که گفتمwww.irancharity.ir ای میل می زدین یا کامنت می ذاشتیدو اطلاعات مربوط به اون خانم دکتر رو مطرح می کردین،می دونم که پی شو می گیرن…
به هر حال چشم پی گیر می شم…
:: به میلاد ::
معلومه که کاری از دست ت بر می آد دادا!
یعنی چی دعا؟!! از تو حرکت از خدا هم برکت!
تو به اندازۀ یه پست که می تونی به این مطلب بپردازی. می تونی به برخی جاها مث صدا سیما،روزنامه ها و جراید،خبرگزاری ها و… تلفن بزنی و ازشون بخوای که پی گیر بشن. می تونی تو سایت های خبری مث تابناک،فارس نیوز،عصر ایران،فردا نیوز،شریف نیوز،و خیلی جاهای دیگه کامنت بذاری یا واسه شون ای میل بزنی و ازشون بخوای که دنبال این مطلبو بگیرن…
این جور جاها حواس شون هست که مردم به چی اقبال نشون می دن،چون امورات شون این ریختی می گذره،هرچند ممکنه واسه شون زور داشته باشه و کاهلی کنن،ولی وقتی منو تو و چن صد نفر دیگه هی پیغام بذاریمو پی گیر بشیم… اونا هم موتورشون گرم می شه و پاپی کار رو می گیرن… همین قدر که این چیزا رسانه ای بشه کافیه… اون وقته که اون مقام مسؤول تو مخمخصه گیر می کنه و به تب و تاب می افته…
نباید بی اعتنا گذشت عزیز

:: به بی نشان ::
ممنون از کامنت تون
اگه مدتی مشتری پیچک سر به هوا بوده باشین متوجه خواهید شد که هر لینکی که این جا داده می شه دلیل بر تأیید صد در صد مطلب لینک داده شده نیست. بعضی وقتا پیش اومده و می آد که با مطلبی مخالف م ولی به ش لینک می دم…
اصلن ملاک م برای لینک دادن به جایی لزومن موافقت م با اون جا نیست…
این که با این عنوان لینک دادم: “افسوس که ما ایرانی هستیم،کاش ملیت کشوری متمدن را داشتم!” به این دلیل بوده که تیتر اون پست همینه…
من نظر شخصی مو تو متن پست م مطرح کردم…
…رها کنم!
5 ژوئن ، 2008 در ساعت 14:41
“پست پیر می کند آدم را…”:
پس احتمالا به خاطر همین یک جمله است که بعضی بعد از ازدواج زودتر از زود پیر می شوند!
1-آب دریا را اگر نتوان کشید ……. هم به قدر تشنگی باید چشید
2- یک نسخه ی ساده بود یا بهتر بگویم یک کروکی ساده برای سردر گمی امروزمان از بس که توی پلان زندگیمان راه و چهارراه و بزرگراه کشیده اند و کشیده ایم راه اصلی که پیچ و خم هم ندارد و مستقیم است را یکجورهایی گم کردیم
3-خب مسئله همان تلنگر است و مهمتر زمان تلنگر …بعضی از هر سو هزار تلنگر هم که بخورند مثل آدم خواب آلوده ای هستند که یک چشمشان را نیمه باز میکنند و زود می ببندند … مرگ هم خود تلنگریست
4-لابد زورشان بیشتر از این نمی رسد
5- خواب … بیدار! دنیا را آب ببرد بعضی را خواب می برد البته برای امروزمان باید بنویسم دنیا را خون ببرد…!
6- داستانش را خواهم خواند تا بعد…
9- تازه لطیفه اش را کشفیدند؟!
.
.
.
و “پست پرسپولیس”:
آخرین پست جناب نجف زاده هم در اینباره جالب و خواندنیست … من پرسپولیسی هستم ولی برای جناب قطبی فقط بخاطر تیم محبوبم احترام قائل نیستم . تفکر ، نگرش مثبت و امیدوارانه به آینده و روحیه ایشان را نه فقط برای فوتبال ایران حتی در بسیاری زمینه های دیگر نیازمندیم
هوا شدن پستهای اینجا هم حکایتی شده برای خود!!
5 ژوئن ، 2008 در ساعت 15:11
من باید چیکار کنم ؟
5 ژوئن ، 2008 در ساعت 15:50
6 ژوئن ، 2008 در ساعت 12:24
سلام … من نیز واقعا نمیدانم برای این جور مشکلات چه باید کرد! خدا ما را به راه راست هدایت کند!
6 ژوئن ، 2008 در ساعت 14:06
“14 خرداد:”
1- مسئله ی مهمی نیست… فقط خواب نما شدند!!
“10 خرداد”
1- مطمئنید مسئله فقط همینه؟!! آخه بعضی(( متمایل به بیشتر ))اوقات خانمها و خواسته هایشان دم دست ترین بهانه می شوند برای خواسته های آقایون!
2-این یکی از همان فریادهایی است که کوه و دشت و صحرا کفاف آوارش را نمی
…
دهند!!
3-لینک مربوطه را که دیدم راستش اصلا یادم رفت تاس چی بوده و شیمی چه جور درسی بوده ولی ته نوشت 4 در مورد کریس دبرگ کارساز بود و یادآوری شد!!
4-به سلامتی و خیر و خوشی انشالله …!
5-باز نشد!
6-آرزو دارم یک فنر گنده زیر پایش بیاید به اندازه ای که لایقش است جهش یابد…تلنگر بجائیست… نیاز اصلی جامعه بیان اینچنین نمونه های عملی و ارزشی زندگی بخصوص برای جوانان است بجای بحث های روانشناسانه و نسخه پیچیهای متداول … هم الگوی زندگی است و هم پیشرفت و هم درک و شناخت اینچنین شخصیتهایی ملموس تر می شود … چقدر کم داریم این تحلیل ها را !!
9- عجب تعریفی داشته انسان دوستی و من نمی دانستم !!
11- چه اکتشاف شیرین و لطیفی
12-می شود لطفا الگوریتم برنامه این نرم افزار را رو کنند لطفا!!!… عجیب عطش تحلیل الگوریتمش داریمَ!!!!!
آریان هم که سر جای خودش!
6 ژوئن ، 2008 در ساعت 17:25
سلام
جریان این twitter چیه؟
6 ژوئن ، 2008 در ساعت 17:38
راستی
این چیزایی که سمت چپ اضافه کردین حداقل خوبیش این بود که یکی مثل من فهمید همه ی پست های اخیرتون تو صفحه اول نمایش داده نشده. مثلاَ پست پیر می کند ادم را رو من همین الان دیدم .
بهتر نیست وقتی این جوری یه هویی دسته جمعی منتشر می کنید تعداد پست ها در صفحه اول را بیشتر کنید؟
6 ژوئن ، 2008 در ساعت 18:10
به ::گیومه:: و ::علی::
عجبا!
من که فکر می کنم هر کدوم مون به قدر توانایی ها و ارتباط هامون می تونیم مؤثر باشیم. قبلن هم گفتم،وقتی به یه روزنامه یا مجله یا سایت خبری صد تا دویست تا هزار تا تماس و تلفن و ای میل و کامنت و… زده می شه و از احوال اون بچه ها پی گیری می شه،اون رسانه خود به خود نسبت به اون بچه ها حساسیت به خرج می ده… وقتی تو وبلاگ ها و سایت ها حرف از کمک به این بچه ها زده بشه خودش کلی تبلیغه… این حداقل شه…
” کلکم راع و کلکم مسؤول عن رعیته “
از ما گفتن بود… رها کنم!
:: به خیس بارانی ::



:: به عطش شکن ::

چشم!
7 ژوئن ، 2008 در ساعت 22:29
سلام عزیز
من هم از آشنایی با شما خوشحال شدم…
از اینکه به گام آخر سرزدید ممنونم…
انشاء الله بیشتر در خدمتتون باشم…
در ضمن وبلاگ قشنگی دارید
موفق باشید
التماس دعا
یا علی
8 ژوئن ، 2008 در ساعت 03:14
با عرض سلام و عرض احترام خدمت شما دوست معزز،
وبلاگ حاج حميد برگزار مي کند:
«»«»« مسابقه فرهنگي ريحانه ي عشق همراه با جوايز متنوع »«»«»
به همين بهانه خدمت رسيديم تا از شما جهت شرکت در اين مسابقه دعوت به عمل آوريم. انشاءلله شاهد حضورتان در جمع شرکت کنندگان باشيم. جهت کسب اطلاعات بيشتر به آدرس لينک شده مراجعه فرمائيد.
ضمناً موجب امتنان خواهد بود چنانچه لوگوي مسابقه را در وبلاگ خود قرار داده تا علاوه بر حمايت معنوي از اين مسابقه، ما را در امر اطلاع رساني و هر چه با شکوه تر برگزار شدن اين مسابقه ياري فرمائيد.
فاطمي باشيد و فاطمي بدرخشيد.
8 ژوئن ، 2008 در ساعت 14:00
سلام

فقط اومدم که بگم: آااااااااپم
اگه بیاید خوشحال میشم
8 ژوئن ، 2008 در ساعت 14:16
درباره این دانش آموزان یادمه سالگرد آتش روزی مطلب نوشته بودم… چند وقت پیش هم در کلوپ حرفی شد گفتم: مقصر کی بوده ی سواله؟ هرکی چکاری باید بکنه ی سوال دیگه؟
مسئولین باید به فکر باشند… باید حس مسئولیت داشته باشند… باید…. خب بایدها سرجا خودشه، بکنند یا نکنند هم ی حرف دیگه است.
اما چکار باید بکنیم؟
این سوالی که جای بحث داره؟ چکار کنیم دیگه این حوادث رخ نده ی سواله برای این افراد چکار کنیم ی سوال دیگه…
در کلوپ هم مطرح کردیم استقبالی نشد… اینجا هم میگم… این افراد زنده اند و باید زندگی کنند. باید کاری کنیم خاطره این حادثه تلخ تاثیر کمتری در زندگی شون داشته باشه… میشه با جمع آوری کمکهای مردمی و دادن خرج عملهای جراحی پلاستیک حداقل تا حدی از ضربات اتی این حادثه کم کرد.
این ی پیشنهاد… مطمئنا راه حلهای دیگه هم هست… نمیشه چشم امید به مسئولین بست و تنها با سروصدا کردن به این افراد کمک کنید… یادمان باشد:
بنی آدم اعضای یکدیگرند…
….
اما پستهای دیگر:
……………………………………….. جالب بود ( آنهایی که دیدم
)
8 ژوئن ، 2008 در ساعت 19:13
بنام ايزد يکتا
سلام
درميان لینکهای وبلاگ قبلي سيمرغ آدرس وبلاگ شما بود. علاوه بر لینکها بسراغ همه کامنتهای دوستان هم ختی میرویم….آری: بر خلاف اين مدت که بدليل نگراني حال سيمرغ و پيگيري درمان و … فقط فرصت کرديم بسراغ لينکهاي سيمرغ برويم و از حال و روزش باخبرشان کرده طلب دعا نماييم ، اين بار چند گروه شده ايم و هر گروه در روزهاي خاص داريم از “کامنتهاي عمومي” اي که در پستهاي قبلي سيمرغ بود به آدرس وبلاگها ميرويم : شايد که : کسي در وبلاگ سيمرغ لينک نداشته باشد اما بواسطه ي تعامل کامنت بااو ارتباط داشته و اکنون از گوشه کنار نگران تصادف سيمرغ باشد… ميآييم تا همه را از نگراني درآوريم و تشکر کنيم.
همانطور که هفته گذشته بچه ها زحمتش را کشيدند در کامنتهايشان ديديد که به لطف خدا و در عين ناباوري ما ، سيمرغ از نيمه هاي راه … دوباره به جمع ما بازگشت. همانروز خواستيم اين خبر را در وبلاگش بنويسيم و شما را نيز خوشحال کنيم اما نشد. متني را ميگذاريم که به گفته سيمرغ زيباترين و گوياترين کلامي است که درباره “امام خميني” خوانده و ماهها با سطر سطر آن زندگي کرده.
بله
واقعياتي دردناک!! مثل باقي دردها و رنجهاي فراموش شده ي ما! ايشان اصرار داشت در سالروز ارتحال آن بزرگ مرد، ديگران هم از اين متن بهره ببرند اما چون هنوز برايشان مقدور نبود ما انجام وظيفه کرديم.هميشه اين ويژگي سيمرغ درس مشقمان بود که ميخواست حرف حق را همه بشنوند: چه کلمات خودش اين کار را کنند (مثل متنهاي قبليش و …) چه کلمات ديگران. که در حالت دوم هميشه تاکيد ميکرد به امانتداري
8 ژوئن ، 2008 در ساعت 23:45
ملت می گویند التماس دعای باران…
9 ژوئن ، 2008 در ساعت 09:22
9 ژوئن ، 2008 در ساعت 12:48
یک حسی به ما می گوید غرض از آپ دیت کردن این خانه بااین همه پست به صورت یکجا انحراف ذهن ما از مسئله شیرینی آن امتحان است !
9 ژوئن ، 2008 در ساعت 12:52
ما همان اول گفتیم به شرط سور دعا می کنیم ! نگفتیم ؟
9 ژوئن ، 2008 در ساعت 17:09
مطلبتون رو کامل نخوندم ولی بذار صادقانه بگم خیلی لوگوی وبت زشته . اسم قشنگ و پرمسمایی رو برای خودت انتخاب کردی ولی با دیدن لوگوی بالای وبت آدم می خوره تو ذوقش ! حداقل یکی از همین دیفالتای بلاگفا رو استفاده کن . والله شرف داره به اینی که الان گذاشتی سر به هوا جون !
10 ژوئن ، 2008 در ساعت 14:50
139..
فکر کن که دل ببری و سر به هوا باشی
وقتی که عطر تو می پیچد
بی غرض عاشق می کنی همه را
در حالیکه خود سر به آسمان داری
پیچ میخوری و پیچ می دهی
به سان راههای قدیمی روزهای قدیمی تر
که سادگی اش امروز درد دارد تا یاد شیرین قدیمی را
.
نوشته هایت سر به آسمان دارد
پیچ و تابت اما سر به تو..
و این میشود که پیچکی می شوی سر به هوا…
.
سلام
عرض ادب و احترام
این نوشته ی بالا رو برای وبلاگ شما نوشتم
امیدوارم دوستش داشته باشین و خوشتون بیاد
.
ارادت..
10 ژوئن ، 2008 در ساعت 14:53
139..
و این پستت
آتش می زند به دلم
…
به پیوندهای وبلاگم یه سر بزن
داستان علی دیگری فلج شد رو نیز بخون
بذار همین جا لینک بدم که اذیت نشی :
صبر کن
http://www.najafzadeh.ir/weblog/archives/post_60.php
اینو بخون…
همین
ارادت..
10 ژوئن ، 2008 در ساعت 18:29
من اصلا نمیتونم عکسها رو نگاه کنم واقعا طاقت دیدنشو ندارم
هنوز خیلی از مسئولین نمیدونن اولویت ها کدومن؟
11 ژوئن ، 2008 در ساعت 23:24
سلام علیک!
اول بگید امتحان چی شد؟
.
.
.
بعدش هم کلی باز مطلب خوندیم و جای تشکر داره.اگر بخوام در مورد هر کدوم حرفی بزنم خیلی طولانی میشه….
و اما این پست دردناک و تامل برانگیز.
خدا کنه هر کس مسئوله و بی تفاوت بیدار بشه چون پاسخگویی سختی در پیشه!!
یاعلی.ع.
12 ژوئن ، 2008 در ساعت 00:28
سوختم

13 ژوئن ، 2008 در ساعت 17:51
سلام
لطفا از ما نخواهيد كه كاري بكنيم…NGO اينجا يعني كشك … اما در عوض مي توانيد از ما بخواهيد كه حرف بزنيم ، سخنراني كنيم ، به هر مسئول و غير مسئولي بد و بيراه بگوييم …ما اين كارها را خوب بلد هستيم . لطفا پاي ما را وسط نكشيد !
14 ژوئن ، 2008 در ساعت 17:58
:: به سایه ::
دربارۀ کمک نقدی،و معرفی پزشک و یا هر کمک دیگه که به ذهن تون می رسه،اون ان جی او رو معرفی کردمو آدرس سایت شو در اختیار گذاشتم… به نظرم سازمان یافته تر و مردمی حرکت می کنن…
اما در عین حال احساس می کنم این که همه مون به یه چیزایی باور داشته باشیم خیلی خوبه؛ اگه پنجاه درصد،هفتاد درصد وبلاگ نویسای ایرونی،هر کدوم یه پست به این مطلب اختصاص می دادن،و هر کدوم تو خونواده شون دوستاشون آشناهاشون این چیزا رو مطرح می کردن،اینا تقاضا به وجود می آره،رسانه ها رو حساس می کنه،نباید انتظار داشته باشیم یه شبه همه چی درست بشه…
بابا تو همون اروپا و امریکا که هی بشر دوستی و کارهای عام المنفعه شونو تو سرمون می زنین،تا همین چن صد سال پیش هم دیگه رو می خوردن،جر واجر می کردن…
یه چیزایی زمان می بره تا فرهنگ بشه،انتظارم نباید داشته باشیم که حلوا حلوا بگیمو دهن مون شیرین بشه… حرکت های کوچیک کوچیکه که موج های بلند رو می سازه…
وقتی زورمون می آد حتا یه تلفن بزنیم به یه برنامۀ تلویزیونی و ازشون بخوایم که پی گیر یه همچی واقعه ای بشن،دیگه چه توقع زیادی می شه داشت از این طرف؟! این طرف حتا رغبت نمی کنه دو جمله در این باره به اینو اون اس ام اس بزنه یا یه پست براش آپ کنه،حالا انتظار داریم کن فیکون بشه؟!!
ما خودمون دل مون به حال خودمون نمی سوزه،اون وخ انتظار داریم کی دل ش به حال مون بسوزه؟؟ کدوم مسؤول و مدیر عالی رتبه؟؟!!
…رها کنم!
14 ژوئن ، 2008 در ساعت 18:14
:: به … ::
ببـار ای ابر بهااار
بر کوه و دشت و هامون ببـار
به سرخـی لبای سرخ یـار
ماهُ دادم به شب های تــااااااار
…ای بااااااااارووووووووووون
:: به نقطه سر خط ::


قربان خودتانید
:: به رها ::
اولن ایی سور که گفتی،یعنی چه؟؟!
در ثانی،جواب آن امتحان نیامده…
در ثالث،آن امتحان این قدر سخت بود برام که تا یه مدت ضعف کرده بدومو انرژی م تحلیل رفته بود… بقیۀ بروبچز هم که تو اون مصاحبه شرکت کرده بودن،بعد از امتحان،هر کدوم حداقل یه هفته غیب شون زد و یه جایی گمو گور شدن تا بتونن خودشونو پیدا کنن… پوست کلفت شون ما بودیم که همون فردای مصاحبه،با کمال پر رویی اومدیم سر کار،اونم فقط به این خاطر که بلکه خودمو با کار مشغول کنمو از فکرش خلاص شم…
حالام گرچه از منابع غیر رسمی خبرهای خوبی رسیده،ولی خواهشن اسمی از اون امتحان نیارین که تا یادش می افتم بالا می آرمو حال م خراب می شه… حیف پرهیز دارم که گرا بدم کجا مشغول م،وگرنه توضیح می دادم تو اون یه ساعت مصاحبه چه خبر بود تا جمیعن کف بیاریدو حیرت کنید که تو ایران هم از این مدل کمیته های تخصصی هست و خبر ندارید…
تازه اینا همه ش مال اون کمیتۀ تخصصی بود،حراست و گزینش ش که بماند… الانه که بالا بیارم…
14 ژوئن ، 2008 در ساعت 18:34
:: به بی نام ::
راس ش وقتی شروع کردم خیلی دم دستی شروع کردم… درسته… سر فرصت باید یه دستی به سر و گوش لوگو بکشم… ان شالله یا خودم وقت می ذارم یا از کسی کمک می گیرمو می دم یه طرحی چیزی بزنه که از این حالت در بیاد…
اما دربارۀ این که دیفالتای موجود بلاگفا شرف دارن به اینی که الان اون بالاست،باهاتون موافق نیستم،چه برسه به “و الله” ش!
:: به قلم ::

ما خیلی مخلصیم آقا رضا!
ممنون که تشویق می کنیدو روحیه می دید… مرام تان را عشق است
:: به ستاره ::
حالا مسؤولین جای خود!
من یه مدته دارم فکر می کنم ما خودمون چه قدر دل مون به حال هم دیگه می سوزه و قدم بر می داریم… همین خودمون که این همه ادعای اسلام مونم می شه… از این چیزا یکی دو تا نیست… بد بختی و فلاکت خیلی از مردمو تو اطراف مون به راحتی می تونیم مشاهده کنیم…
اصن ول ش کن بابا… این جا حرف کم می آرم انگار… راس ش منم سوختم… خیلی دل م سوخته… بیش تر شم واسه این که همه یه کناری نشستیمو جوری بار مون آوردن که چشامونو ببندیمو خیال مون راحت باشه که دولت و حکومت همه به وظایف شون عمل می کنن… اصن فراموش کردیم انگار کلکم راع و کلکم مسؤول عن رعیته… همه محافظه کار شدیم انگار… این قدر که کلی افۀ ناله می آیم ولی حاظر نیستیم به دو تا روزنامه و سایت خبری توپ و تشر بزنیم که پی گیر بشن…
راس ش من با هرکی می شناختم تماس گرفتم… با چن تا خبرنگار در میون گذاشتم… الانم ای میل های خوبی دارم که برخی شون اجازه ندادن تو عموم مطرح ش کنم… آخرین ای میل م هم از خانم عاطفه میر سیدی بود که هم شکه شده بودو هم قول داده بود پی گیر بشه…
ولی من دارم فک می کنم اگه صد نفر،هزار نفر،دو هزار نفر،ده هزار نفر… گیر بدن به رسانه ها و فضا رو برای ورود رسانه تحریک کنن،اون وخ می تونه رسانه جا خالی بده؟! من فکر می کنم نمی تونه…
تو همین دولت،مگه همین رسانه ها و وبلاگ ها سایت ها نبودن که جلوی معرفی شدن رحیمی رو به عنوان وزیر کشور گرفتن؟؟ پس می شه یه کارایی کرد… ولی مسأله این جاس که همه مون فک می کنیم چون کار بزرگی ازمون بر نمی آد پس هیچ کاری نکنیم! همه مون از هم دیگه انتظار داریم،خودمون چی کار کردیم،چی کار می کنیم؟؟
ول ش کن بابا… درد دل م عود کرد… رها کنم!
14 ژوئن ، 2008 در ساعت 18:42
:: به الهدی ::
از اون امتحانایی نبود که جیک ثانیه جواب شو بدن… ان شالله ختم به خیر شده… پروسه شم یه چیزی حول و حوش دو سالی طول می کشه… ولی من امیدوارم…
شما حضورتون مغتنمه… بیایین این جا فوت هم بکنین بازم مغتنمه
:: به نگاه ::
چشم!
پای شما رو وسط نمی کشم… انتظاری هم ندارم… بد و بی راه هم نگفتید نگفتید… همین قدر که به اندازۀ یه بازی وبلاگی و یه پست دو جمله ای زور می زدیم خودش کم کاری نبود!!!
یکی منو مطلع کرد،من ده نفر رو مطلع بکنم،اون ده نفر هم ده نفر رو مطلع بکنن،و… می دونم طول می کشه… اصن کاری هم به نتیجه ش ندارم که چی می شه و چه نتیجه ای واسه اون بنده خداها داره… فعلن واسه م مهمه که حتا همین قدرشم دریغ داریم…
فقط نیمۀ شعبان که می رسه یادمون می افته به هم اس ام اس بزنیمو صلوات های اس ام اسی رد و بدل کنیم به امید فرج!!!
فرج؟! کدوم فرج؟! فک می کنیم امر فرج امام عصرم مث فیلمای هندی یه؟!
…اصن ول ش کن بابا… به گمون م باز دارم جوش می آرم…
رها کنم!