“در روز اول افتتاح مجلس، پیش از ظهر، ما با جمعی از رفقا به تهران رفتیم و در افتتاح مجلس شرکت کردیم. بعد از ظهر همان روز قرار شد که آقایان وکلا به قم بیایند تا یک جلسه هم در آنجا داشته باشیم.
ما از تهران برگشتیم و بعد از ظهر به مدرسۀ فیضیه رفتیم. سالن مطالعۀ کتابخانه، مملو از جمعیت بود. آقایان رفسنجانی، خامنهای و وکلا همه تشریف داشتند. عدهای از غیر وکلا (از علمای تهران) هم آمده بودند و عدهای از علمای قم هم حضور داشتند. آقای مهندس بازرگان و آقای عزتالله سحابی هم آمدند. منتها قدری دیر آمدند. آقای رفسنجانی قدری صحبت کردند و بعد از صحبت ایشان، آقای مهندس بازرگان برخاستند و رفتند پشت تریبون. ابتدا علت تأخیر را این طور بیان کردند که: «در خدمت یکی از علما بودم.» (البته منظورشان یکی از روحانیون مسئلهدار بود) [آیتالله شریعتمداری]، سپس صحبت را طوری زمینهچینی کردند که: «خوب است علما فقط نظارت داشته باشند و در ادارۀ مملکت دخالت نکنند.» تعبیر ایشان این بود که: «قداست خود و مقام و موقعیت علمی خودشان را حفظ کنند.» اسمی هم از آیتاللهالعظمی آقاسیدمحمدتقی خوانساری، رحمةالله علیه، بردند و گفتند که: «ایشان هم در سیاست دخالت میکرد، ولی نه بهطوری که خودش مدیریت را به عهده بگیرد، بلکه راهنمایی میکرد.» در ضمن حرف، میخواست از پیشامدها انتقاد کند و آن را هم باز به حساب سوءمدیریت علما بگذارد…
همین طور صحبت میکرد تا اینکه گفت: «خوب است که علما در سیاست و مدیریت مملکت دخالت نکنند. تجربۀ علما کم است. فقط نظارت داشته باشند. ما که تجربهمان زیاد است، بهتر است مدیریت مملکت را به عهده داشته باشیم و …» که ناگهان آقای سیدحسین موسوی تبریزی، داماد ما، که یکی از وکلای دورۀ اول مجلس شورای اسلامی از تبریز بود و در انتهای جمعیت نشسته بود، از جایش بلند شد، آستینهایش را کمکم بالا زد و قدمبهقدم جلو آمد و گفت که: «گوش کردن به این حرفها خلاف شرع است.» آمد و دستش را با سرعت و شدت بلند کرد و خواست کشیدۀ بسیار محکمی به صورت آقای مهندس بازرگان بزند که بعضی از کسانی که در اطراف آقای بازرگان بودند، بلند شدند و نگذاشتند. خلاصه مجلس به هم خورد.
فردای آن روز رفتم جماران، خدمت حضرت امام. خلوت بود، کسی هم نبود. تا رسیدم، گفتند: «امام فراغت دارند، بفرمایید.» من مطالبی را که در نظر داشتم به عرض رساندم. بعد از آن به امام عرض کردم: «جریان دیروز مدرسۀ فیضیه، خدمتتان عرض شد؟» فرمودند: «نه.» شروع کردم به بیان مطلب. وقتی که حرفهای مهندس بازرگان را گفتم، امام خیلی گرفته شدند. معلوم بود که ناراحت شدهاند. بعد تا گفتم که: «آخر مجلس یکی از طلبههای قم (اول اسم نبردم) نشسته بود که از جای خود برخاست و آستینهایش را بالا زد و قدمبهقدم به طرف مهندس بازرگان جلو آمد و گفت گوش کردن به این حرفها خلاف شرع و از گناهان کبیره است و وقتی به نزدیک بازرگان رسید، دستش را برد بالا که کشیدهای به صورت مهندس بازرگان بزند، که آقایان برخاستند و او را گرفتند و نگذاشتند.»
امام خیلی خوشحال شدند و فرمودند: «آن آقا کی بود؟ آن آقا کی بود؟» بعد سؤال کردند: «بقیه نشسته بودند؟» بنده عرض کردم: «آن آقا، سیدحسین موسوی تبریزی بود.» امام خیلیخیلی خوشحال شدند و فرمودند: «احسنت!»
اصلاً امام روحاً از شجاعت خوششان میآمد. از اینکه کسی در جای خودش اقدام کند و شجاعت به خرج بدهد و حرف بزند و کار بکند، خیلی خوششان میآمد.”
[پابهپای آفتاب، امیررضا ستوده، نشر پنجره، ج4، صص297-299]
در هماین باره:
صلاحاندیشی بازرگان برای روحانیت!






































2 ژانویه ، 2012 در ساعت 23:56
به نظر من که حرکت پسندیده ای نبوده.هیچ جای اسلام نیامده گوش کردن به همچین حرفی خلاف شرع است.
از کفر بدتر گفته یعنی؟
خیلی از علمای شیعه همین الان همین نظر رو دارند.