“… چون مرسوم چنین بود که اسقفها اسم تعمیدیشان را بالای احکام و نامههای اداریشان اشعار دارند، بیچارگانِ محل بحکم یک غریزۀ محبتآمیز، بین اسامی و القابِ [اسقف] مسیو میرییل یکی را که برای آنان مفهومی داشت انتخاب کرده بودند و او را جز بنام عالیجناب بینونو (نیکپی) نمینامیدند. ما نیز بمتابعت از آنان در مواقع مناسب بهمین اسم خواهیمش نامید. بعلاوه این نامگذاری خوشآیندِ خودش نیز بود. میگفت: این اسم را دوست دارم. «نیکپی» «عالیجناب» را تصحیح میکند…
[اسقف] در مسافرتهایش بردبار و ملایم بود. کم حرف میزد و کمتر موعظه میکرد. هیچ فضیلت را دور از دسترس خلق قرار نمیداد. هرگز در جستجوی استدلالات و سرمشقهایش براه بسیار دور نمیرفت. برای سکنۀ یک محل از رفتار مردم ناحیۀ مجاور مثال میآورد…
… جدی و پدرانه حرف میزد، هرگاه که مثالی نمییافت، استعاراتی اختراع میکرد؛ با کلمات کم و صور بسیار مستقیماً سوی هدف میرفت، همان رویه که رمز فصاحت عیسی مسیح بود، از روی یقین، و مقنع.
صحبتش دلچسب و شوخ بود… و هنگامی که میخندید خندهاش چون خندۀ یک کودکِ دبستان بود… در موقع مناسب، شوخی ملایمی میکرد که تقریباً همیشه مفهومی جدی داشت… چون خود در پرووانس متولد شده بود به آسانی با همۀ اصطلاحاتِ عامیانۀ نواحی جنوبی آشنا بود… این، مردم را خوش میآمد و در تأمینِ نفوذِ کلامِ او در همۀ اذهان اثـر کمی نداشت. در کلبۀ دهقان و در کوهستان نیـز همچنان بود که در خانۀ خود بود. میتوانست عالیترین مطالب را با سادهترین اصطلاحاتِ عوامانه بیان کند…
بعلاوه برای دنیاداران و برای افراد توده یکسان بود. هیچ چیز را با عجله و بیآنکه احوال و جوانبش را بحساب آورد محکوم نمیکرد…”
[بینوایان، ویکتور هوگو، ترجمۀ حسینقلی مستعان، انتشارات امیرکبیر، ج1، صص201-206]





































11 می ، 2013 در ساعت 14:57
[…] آن وصفها(۶): وصفِ یک […]