” … لبخند زد اما دوباره آن خستگی كشنده ماسيد به چهرهاش.”

[تماماً مخصوص، عباس معروفی، نشر گردون، برلین، ص53]
همچوناین:
از آن وصفها(۱۳): “مسکو گرمای آسفالتِ روز را پس میداد”
از آن وصفها(۱۲): پسربچهای که میدود، درونِ هر مردی زندگی میکند
از آن وصفها(۱۱): پشتِ سر ِ خبرش میآمد
از آن وصفها(۱۰): انگور مشروطه شراب شد
از آن وصفها(۹): شخصیتِ مهندس یکان
از آن وصفها(۸): سردیِ هوا
از آن وصفها(۷): وصفِ عاشق
از آن وصفها(۶): وصفِ یک اُسقف





































19 می ، 2013 در ساعت 14:02
[…] آن وصفها(۱۳): ماسید خندۀ […]