اعترافات؛ خاطرات سرهنگ عراقی عبدالعزیز قادر السامرائی / سورۀ مهر / چاپ چاهارم / ۱۳۸۹ / ۶۲‌صفحه / ۱۱۰۰ تومان




این کتاب مختصر رو روزنامه‌وار و یه نفس خوندم. نویسنده، سرهنگ سامرائی، بی‌مروت خیلی راحت نوشته از غارت‌گری بعثی‌ها. انگار نه انگار که حزبِ بعث، داعیه‌دار ِ خلق ِ عرب بوده. هم‌این خلق ِ عربِ محمّره که:


“… فرستادم تا یخچال‌ها و تلویزیون‌ها و اثاث ارزشمند مردم خرمشهر را جمع کنند. پس از آن، آن‌ها را به سرعت به بصره انتقال داده، در همان‌جا فروختم.

… به کشتارهای دسته‌جمعی خانواده‌های باقی‌مانده در شهر پرداختند و کشته‌ها را نیز در گورهای جمعی دفن کردند. یکی از دختران مقاوم خرمشهری که مورد آزار نیروهای امنیتی و استخبارات عراق قرار گرفته بود، با قساوت و بی‌رحمی مورد تجاوز قرار گرفت. سرهنگ ستاد مضر؛ که از افسران استخبارات بود، می‌گفت: وی در آخرین لحظات زندگی‌اش علیه صدام و ارتش عراق شعار می‌داد و صدام را نفرین می‌کرد…

… گاو و گوسفند و سایر چهارپایان و مرغ و خروس‌های مردم را به زور می‌گرفتیم… هر روز برای گردان تعداد زیادی مرغ می‌دزدید. در یکی از روزها که طبق عادت برای غارت به اطراف خرمشهر رفته بود، بازنگشت. یک گروه گشتی برای یافتنش گسیل کردم. پس از مدتی، جسد او را در یکی از نخلستان‌های عراق پیدا کردند. پس از تحقیقات معلوم شد که وی قصد تجاوز به یکی از دختران بومی را داشته و مورد اصابت گلوله قرار گرفته است. فرمانده‌ی لشکر، سرهنگ ستاد حمد المحمود، خانواده‌ی آن دختر را به یکی از زندان‌های بصره فرستاد…

… سرهنگ ستاد احمد زیدان، از طرف استخبارات، به عنوان فرمانده‌ی محورهای خرمشهر تعیین شد… درجه‌ی او در حد فرماندهی لشکر نبود و تنها بر اساس رابطه به این مقام و درجه نائل شده بود. وی با فساد و انحراف و لجام‌گسیختگی و آزادی عمل به انجام وظیفه می‌پرداخت…”




جای‌جای کتاب، پر از وقایعی‌یه که ما با عنوان ِ امدادهای غیبی از اون‌ها یاد می‌کنیم:


“نیروهایم را به داخل شهر و به سمت مسجد جامع هدایت کردم. داخل مسجد، درگیری خونینی با گروه دیگری از نیروهای عراقی داشتیم. هر دو طرف فکر می‌کردیم که طرف مقابل دشمن است!

… پس از طی مسافتی در حدود سه کیلومتر، آتش سنگینی از پهلو بر ما گشوده شد. نبرد شدیدی درگرفت. بیست نفر از افراد ما کشته شدند. آنان را در میدان رها کردیم و به جنگیدن ادامه دادیم. تعداد قربانیان لحظه به لحظه افزایش می‌یافت… در اوج درگیری با نیروهای جانبی، ناگهان فریادهایشان را شنیدیم که می‌گفتند: ما عراقی هستیم.

آری این دومین بدبختی ما بود که با تیپ ۳۳ نیروهای مخصوص درگیر شده بودیم. فرمانده‌ی تیپ ما سرهنگ الهیتی نیز کشته شد. فرمانده‌ی تیپ ۳۳ با دو دست بر سرش می‌کوبید و می‌گفت: «خدا لعنتتان کند، بهترین سربازانم ا کشتید، افسرانم را کشتید…»”



جاهایی از کتاب هم به فسادِ سربازان و افسرانِ بعثی اشاره شده؛ و بی‌رحمی‌هاشون حتا در قبالِ نیروهای خودشون. هم‌چنین به فرصتی اشاره شده که حملۀ اسراییل به جنوبِ لبنان به ارتش عراق داد؛ تا به ترمیم خطوطِ دفاعی‌شون در برابر ایران بپردازند. خیلی از مطالب به‌صورت تیتروار و گذرا مطرح شده. مطالبی که هر کدام‌شوم می‌تونه موضوع ِ کتاب و تحقیقی مستقل باشه.

اطلاعات و آمارهایی هم از گزارشاتِ داخلی ِ ارتش عراق مطرح شده. گزارشی هم از کمک‌های کشورهای عربی، به‌خصوص ارتش مصر، پس از فتح ِ خرم‌شهر نقل شده.


خوندن‌ش وقتِ چندانی ازم نگرفت؛ هرچند که انتظارم از خریدنِ «اعترافات» اینی نبود که این کتاب بود.




بخش‌هایی از این کتاب:

(+) “…اما آمریکا هیأتی برای ابقای صدام فرستاد”

(+) گزارش ِ سرهنگ عبدالعزیز قادر السامرائی از عملیاتِ بیت‌المقدس