دکتر فاطمه طباطبایی:


“… روزی آقا به من گفتند: وقتی من بحث حکومت اسلامی را مطرح کردم، دو سه نفری از طلبه‌ها نتوانستند مطلب را تاب آورند و جلسۀ درس را ترک کردند و دیگر به درس من نیامدند.


آقا در بحث حکومت اسلامی، مباحث مربوط به فقه حکومتی را نیز طرح کرده و گفته بودند: اسلام خواستار برپایی حکومت اسلامی است، از این‌رو خداوند به پیامبر(ص) اجازه داده تا برای حکومت اسلامی قانون‌گذاری کند. بدین ترتیب پیامبر(ص) از سوی خداوند مأمور شده است که قوانین مربوط به حکومت اسلامی را وضع کند.

به دنبال این نظریه، دربارۀ ضرورت تشکیل حکومت اسلامی در زمان غیبت ائمۀ معصوم(ع) بحث‌های مبسوطی داشتند و این گونه استدلال می‌کردند که اگر بپذیریم پیامبر(ص) مأمور به تشکیل حکومت شدند، عاقلانه نیست تصور کنیم پس از رحلت ایشان جامعه دیگر نیاز به حکومت اسلامی ندارد؛ بنابراین همواره در رأس هرم جامعۀ انسانی، باید شخصی آگاه، مدیر، مدبر، با تقوی و دین‌شناس وجود داشته باشد تا با توجه به نیازهای روز، قوانین لازم را استخراج کند و ولایت جامعه را بر عهده گیرد.


آقا معتقد بودند: این ولایت شأنی از شئون پیامبر(ص) است که پس از پیامبر(ص) به ائمه(ع) سپس به فقیه جامع‌الشرایط تفویض می‌شود؛ بنابراین اگر فقیهی به این اندازه از علم و تقوی رسید و مقبولیت عام و مردمی نیز پیدا کرد، او ولیّ جامعۀ اسلامی خواهد بود.

ولایت از نظر ایشان دو وجه داشت:یکی مربوط به ولیّ که باید عالم و متقی باشد؛ زیرا تقوی از شروط لازم اوست و وجه دیگر، مربوط به مردم که او را بپذیرند.

آقا به صراحت می‌گفتند: در همۀ قوانین و احکام اسلام، روح مشترکی وجود دارد و پیامبر(ص) نیز با وضع قانون و بیان احکام، هدف مشترکی را دنبال کرده‌اند.


البته نظریۀ آقا موافقان و مخالفانی داشت و گهگاه مباحثات سر درس به خانه نیز کشیده می‌شد. احمد و حاج‌آقا مصطفی بحث را در خانه دنبال می‌کرده‌اند.

آنچه من از شنیدن این بحث‌ها برداشت کردم، این بود که در عبادات همان هدفی وجود دارد که در حکومت و سیاست؛ یعنی اگر در نماز، انسان باید مزۀ توحید را بچشد و به قرب حضرت حق نایل آید، در تجارت و سیاست نیز باید همین امر را خواستار باشد.”




[اقلیم خاطرات، فاطمه طباطبایی، انتشارات پژوهشکدۀ امام خمینی و انقلاب اسلامی، چاپ و نشر عروج، صص۲۳۲-۲۳۳]