“… در یکی از آخرین روزهای جنگ [صفین]، نبرد چنان سخت شد که نماز صبح آغاز شد و تا نیمۀ شب ادامه یافت. در تمام این مدت، اشتر به کار تحریک و تحریض سپاه مشغول بود. این شب را «لیلة الهریر» نامیده‌اند. مجدداً جنگ از نیمۀ آن شب آغاز شد و تا ظهر فردا ادامه داشت. امام ضمن خطبه‌ای فرمود: جز یک نفس از دشمن نمانده است.


معاویه و عمرو که کار را تمام‌شده می‌دیدند و احساس کردند که نمی‌توانند به سپاه شام امید چندانی داشته باشند، دست به حیله زدند. فردای لیلة الهریر، که جنگ تا ظهر آن ادامه داشت، پانصد قرآن بر سر نیزه‌های شامیان بالا رفت. فریاد بلند بود که ای گروه عرب! به زنان و دختران خود بیندیشید، اگر شما نابود شوید، فردا چه کسی در برابر رومیان و ترکان و پارسیان در ایستد؟

این اقدام سبب شد تا کم‌کم در میان سپاه عراق این ندا شنیده شود که دشمن حکمیت قرآن را پذیرفته است و ما حق جنگ با آنان را نداریم. امام به شدت در برابر این سخن ایستاد و اعلام کرد که این کار، جز فریب چیزی نیست.


صعصعه می‌گفت: اقدام معاویه بعد از آنی بود که شنید اشعث‌بن قیس در لیلة الهریر ، از زنان خود یاد کرده و این که عرب در حال نابودی است. نخستین مخالف جدی امام برای استمرار جنگ، همین اشعث بود.

پیش از این اشاره کردیم که خبر مکاتبۀ وی با معاویه از همان زمان عزل او از آذربایجان در اخبار تاریخی آمده است. در اینجا نیز یعقوبی تصریح می‌کند که معاویه به استمالت از او پرداخت، نامه به او نوشت و او را به سوی خود دعوت کرد. اقدام اشعث همراه با حمایت یمنی‌ها بود.

کمترین نکته دربارۀ اشعث آن است که از آغاز زمینۀ انحراف داشته و کم‌کم بر آن افزوده شده است. در بحبوحۀ درگیری‌ها، سخنانی از او بر ضد معاویه و در تحریض سپاه عراق در دست داریم. باید دانست که عنادهای قبیله‌ای نقش مهمی داشته و چه بسا اعتنای به حق امام به مالک، سبب رنجش اشعث شده باشد.


بالا گرفتن اختلاف در میان سپاه امام کار را سخت دشوار کرد. امام احساس کرد که دیگر فرمانده نیست بلکه این مردم هستند که دستان او را بسته و بر وی امیر شده‌اند. با این حال برخاست و فرمود: من سزاوارترین افراد برای پذیرفتن حکمیت کتاب خدا هستم؛ اما معاویه و اصحابش اصحاب دین و قرآن نیستند، من آنها را بهتر از شما می‌شناسم. از کوچکی با آنها بوده‌ام.

در این لحظه حدود بیست هزار نفر از سپاه عراق نزد امام آمده و بدون آن که آن حضرت را امیرالمؤمنین خطاب کنند، از او خواستند تا حکمیت قرآن را بپذیرد. طایفۀ قرّاء که به خواندن قرآن دلخوش داشتند و شماری از آنها در سلک خوارج درآمدند، در میان این افراد بودند.

در این زمان، اشتر در خط مقدم نزدیک لشکرگاه معاویه مشغول جنگ بود. مخالفان جنگ، از امام خواستند تا دستور دهد اشتر برگردد. امام یزید بن هانی را به دنبال او فرستاد. اشتر پیغام داد: اکنون وقت بازگشت نیست. مخالفان گفتند: تو او را به ادامۀ جنگ واداشته‌ای. اگر اشتر بازنگردد تو را خواهیم کشت. این خبر سبب شد تا اشتر بازگشت و جنگ متوقف شد.

امام ضمن نامه‌ای به معاویه با قید این که ما می‌دانیم تو اهل قرآن نیستی، پذیرفتن حکمیت قرآن را یادآور شد. و این مهم‌ترین موفقیت برای سپاه در حال شکست شام بود.


اشعث نزد معاویه رفت و از وی دربارۀ چگونگی اجرای حکم قرآن سؤال کرد. او گفت: بهتر است یک نفر از سوی ما و فرد دیگری از سوی شما بنشینند و دربارۀ حکم قرآن در این باره اظهار نظر کنند.

او این نظر را به امام منتقل کرد. پس از آن جمعی از قرّاء شام و عراق در میان دو سپاه آمدند، مدتی قرآن خواندند و متفق شدند که آنچه را قرآن احیا کرده احیا کنند. پس از آن اهل شام، عمرو بن عاص را برگزیدند. اشعث و شماری دیگر از کسانی که بعداً در گروه خوارج درآمدند، ابوموسی اشعری را پیشنهاد کردند. امام به دلیل مخالفت ابوموسی با وی در جنگ جمل حاضر به قبول وی نشد، اما آنان در این باره اصرار کردند. پیشنهاد امام، ابن‌عباس و یا اشتر بود، اما آنها گفتند: اشتر عقیده به جنگ دارد. ابن‌عباس نیز نباید باشد، زیرا عمرو بن عاص از مُضَری‌هاست، طرف دیگر باید یمنی باشد (لا والله لایحکم فیها مضریان حتی تقوم الساعة).

امام اصرار را بی‌مورد دید و فرمود: هر کاری می‌خواهید بکنید. بعدها ابن‌عباس می‌گفت: اگر آن زمان یارانی بودند که بر جنگ صبوری می‌کردند، پیروزی نزدیک بود.”




تاریخ و سیرۀ سیاسی امیرمؤمنان علی‌بن ابی‌طالب (علیه‌السلام)، رسول جعفریان، دلیل ما، صص92-94]




هم‌چون‌این:

اشعث بن قیس (۱)