“… بنیصدر در زمانی که عضو شورای انقلاب بود، همراه تنی چند از اعضای آن شورا در کردستان به دیدن شیخعزالدین حسینی رفت و این خاطرۀ جالب را نقل مینماید:
شورای انقلاب هیئتی را معین کرد مرکب از آقایان: طالقانی، بهشتی و من. احتمالاً هاشمی رفسنجانی هم بود، که رفتیم سنندج. ما را در محلی که مدرسهای بود جا دادند. صبح روز دوم دیدیم بیرون محل اقامتمان چند تیر شلیک شد. مرحوم طالقانی خیلی بهش برخورد. روحانی میآید به دیدار روحانی آن هم با تفنگچی! مثل اینکه ساختمان را محاصره کرده باشند، این جور شکلی پیدا کرده بود.
در این بین، پروندهای را هم آورده بودند که پروندۀ ساواک آقای عزالدین حسینی بود ما بهش میگفتیم ضد دین!
داشتیم پروندۀ را میخواندیم که او وارد شد و آمد و نشست. حال و احوال و صحبت از اینور و آنور شد. مرحوم طالقانی گفت: آ شیخ! تفنگچی آوردی؟ جواب داد: نه، من غلط میکنم! طالقانی گفت: البته که غلط میکنی. طالقانی خیلی عصبانی شده بود و به او توپید و گفت: ما آمدیم مسئله را صلح و صفا بدهیم و شما تفنگچی آوردی اینجا دور محل اقامت ما؟! تفنگچی چیدی؟! شما آن وقت که از ساواک حقوق میگرفتی، آن موقع خودمختاری نمیخواستی، حالا این ملت انقلاب کرده، میخواهی به هم بزنی؟!
حسینی با شنیدن این مطلب و با دیدن پروندۀ ساواکش مثل مرده شد و گفت: «هر چه شما بفرمایید ما تسلیم هستیم، ما حرفی نداریم، غلط میکنیم با دولت مرکزی دربیفتیم»!”

[«حزب خلق مسلمان ایران از ظهور تا سقوط، اصغر حیدری، انتشارات کیهان، ج۱، ص186، پاورقی1» به نقل از: «خاطرات بنیصدر، انجمن مطالعات و تحقیقات تاریخ شفاهی ایران، برلین، ص98»]
مرتبط:
جمهوری اسلامی و حزب دموکرات کردستان (۱)




































