“استاد علامه طباطبائی در اوائل ورود به قم که از تبریز آمده بودند، برای عدهای از فضلا درس معقول و اصول فقه میگفتند. بعدها درس تفسیر هم شروع کردند.
علامه طباطبائی دو برخورد ناجور با آیتالله بروجردی پیدا کرد و هر دو هم کوتاهی از ایشان و حق با آیتالله بروجردی بود، ولو بعضی از اطرافیان که نمیخواستند شخصی بیتفاوت نسبت به آیتالله فقید در حوزه باشد، بیکار نمینشستند و آتش را دامن میزدند.
برخورد اول این بود که در تهران خواستند دورۀ بحارالانوار علامه مجلسی را تجدید چاپ کنند، و آن را در یکصد جلد در قطع وزیری برآورد کرده بودند. از علامه طباطبائی تقاضا نمودند که در موارد لازم پاورقیهائی بر نظرات علامه مجلسی یا احادیث و منقولات بحار بزنند، و ایشان هم پذیرفتند.
در یکی دو جلد بحار که پاورقیهای ایشان منتشر شد، اول از نجف اشرف و گویا آیتالله سیدمحمود شاهرودی و علمای دیگر به آیتالله بروجردی شکایت شد که چرا جلو نوشتههای آقای طباطبائی را نمیگیرند.
علامه طباطبائی یکی دو جا در پاورقیهای بحار با لحنی تند که مخصوص فلاسفه در برخورد با فقها و محدثین است، علمۀ مجلسی را در بیان مشرب حکما و فلاسه و تخطئۀ آن، مورد انتقاد قرار داده و نوشته است مجلسی وارد مسائل فلسفی نیست، و لذا به چنین پرتگاهی افتاده است.
حق این است که لحن تند است و فقط تناسب با مباحثۀ خصوصی میان علما دارد، نه نوشتن و به دست مردم دادن، آن هم از حوزۀ علمیه که بر اساس حفظ احادیث و اخبار و فقه و احکام دین استوار است…
… کار انتقاد از علامۀ طباطبائی به جائی رسید که گفتند آقای بروجردی گفته است اگر ایشان ادامه دهند ناچارم حرفی بزنم.
همان ایام، روزی از صحن کوچک حضرت معصومه(ع) میگذشتم دیدم استاد علامه طباطبائی در جلو یکی از حجرات صحن نشستهاند. جلو رفتم و سلام کردم. جواب دادند و از دیدنم خوشحال شدند. چون من گذشته از دوستی با داماد اول ایشان شهید علی قدوسی، در درس تفسیر و درس اسفار ایشان شرکت داشتم و بعضی اوقات هم به منزلشان میرفتم و استفادههای پراکنده میکردم…
… چون دیدم بسیار افسرده و ناراحت است، پرسیدم آقا ماجرای بحار و پاورقیهای شما بر آن به کجا کشید؟ دیدم چنان منقلب و دل پری دارد که گوئی منتظر دیدن کسی بود که در گفتگو با وی عقدۀ دل را خالی کند. با نهایت تأثر گفت: حالا آقای امینی (مؤلف الغدیر) هم بر آقایان دیگر نجف اضافه شده، بگو برادر آقای امینی تو دیگر چرا؟
هیچ نگفتم و گذاشتم استاد که شاید نمیتوانست با همه کس درددل کند آن قدر بگوید که تا حدی آسوده شود. خلاصۀ سخن ایشان این بود که علمای نجف به آقای بروجردی فشار آوردهاند جلو فلانی را بگیرد، و کار به آن جا رسیده که آقای بروجردی پیغام داده است، فلانی در مجلدات بعدی «اصول فلسفه و روش رئالیسم» که روی جلد آن نوشته است: «سیدمحمدحسین طباطبائی» طوری بنویسید که با نام ایشان «حسین طباطبائی» اشتباه نشود. بعد ایشان که خیلی عصبانی بود گفت: بگو آقای بروجردی مطمئن باشید کسی شما را فیلسوف نمیداند تا مطلب بر وی مشتبه شود! …”

[مفاخر اسلام، علی دوانی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ج12، صص267-268]
همچوناین:
(+) خاطرات مرحوم دوانی از دروس فلسفۀ حوزه
(+) نامۀ برخی شاگردان علامه طباطبایی در حمایت از ایشان





































