مسعود بهنود:
“… از آغاز دهۀ پنجاه «ارتش شاه» که مینوشتند بزرگترین ارتش خاورمیانه است، آهستهآهسته از هرآنچه افسر مقاوم و تحصیلکرده بود، خالی شد. پیران بازنشسته میشدند و میمردند. و شاه حتی ارتشبد جم، ارتشبد هدایت و مانند آنها را تحمل نمیکرد.
امیران تازه، باید خوشظاهر و زباندان باشند و بدانند که مستشاری نظامی امریکا (که مرکز اداریش کنار دفتر رئیس ستاد بود) گردانندۀ اصلی است و آنها باید فقط خود را مطیع شاه نشان دهند. روی پای او بیفتند و حس بزرگنمایی شاه را ارضا کنند که جز «اطاعت میشود» چیزی را نمیپذیرفت. چنان که امیرحسین ربیعی، آخرین فرمانده نیروی هوایی شاه، در آخرین شب زندگیش، وقتی که دانست رفتوآمدهای روزهای آخر او با اردوی مقابل، بهویژه با فرستادگان مهندس بازرگان، او را از اعدام نجات نمیدهد، سکوت چند هفتهای خود را شکست و به خبرنگاری که برای مصاحبه با او رفته بود، اسراری را بازگفت.
او مانند دیگر کسانی که کسوت خلبانی در آن زمانها میپوشیدند، در امریکا دوره دیده بود و پس از بازگشت همواره در رؤیائی بود که دستنیافتنی مینمود. رؤیای فرماندهی و قرارگرفتن در جای ارتشبد خاتم. افسر خلبانی که امکانات گستردۀ مالی و نفوذ داشت و به ظاهر کسی در کارش دخالت نمیکرد.
ربیعی در سلول زندان اوین روزی را به یاد آورد که از دربار احضار شد. فردای روزی که تدین، دومین فرمانده نیروی هوایی بعد از خاتم، در سقوط هلیکوپترش جان باخته بود. ربیعی گفت: «پیش از آن چند باری در جمع، شاه را دیده بودم و از ملاقات خصوصی با او میترسیدم و احتمال نمیدادم که قصد دارد مرا در جای خاتم بنشاند». ولی شاه چنین خیالی داشت و قبلاً این افسر خلبان لوطیمسلک با لهجۀ گاوبازهای امریکائی را پسندیده بود و گزارشی دربارۀ او از سرای نظامی خواسته بود که آن روز روی میزش بود «وارد اتاق که شدم سلام دادم، تعظیم کردم و دولا شدم. گذاشت تا کفش براق ایتالیائیش را ببوسم و بعد با لبخندی که بر لب داشت به من گفت که قصد دارد مرا فرمانده نیروی هوایی کند. باور نمیکردم، اشک شادی در چشمم حلقه بست. دوباره به پایش افتادم. و بعد به من گفت آیا میدانی در نیروی هوایی چند نفر از تو ارشدترند. میدانستم دست که پنج نفر از مربیان و استادان خودم هنوز در نیرو بودند. نام بردم. بعد پرسید میدانی چرا تو را انتخاب کردهام. نمیدانستم. در چشمانم خیره شد و گفت برای اینکه تو خر خوبی هستی. تعظیم کردم. بعد جدی شد و به من گفت باید فقط فرمانبردار او باشم و فقط او را فرمانده بشناسم. هرچه دیدم و شنیدم به او گزارش بدهم.»”

[۲۷۵ روز ِ بازرگان، مسعود بهنود، نشر علم، صص88-89]
از هماین کتاب:
(+) روزگاری محمدرضاشاه ایران را پناهگاهِ شاههای سرنگونشده کرده بود





































5 فوریه ، 2014 در ساعت 01:57
اه اه اه