
“… نامهای از پاریس به دستم رسید. با اشتیاق آن را گشودم، نامۀ احمد بود. یکی دو جملهاش احوالپرسی بود و بقیۀ آن دربارۀ وضع و حال امام و اوضاع پاریس و حوادثی بود که در آنجا میگذشت. متن نامه چنین بود:
از حال ما بخواهی همگی خوب هستیم؛ گوش به حرف روزنامه و زید و عمرو نکن که میدانم نمیکنی. آقا بحمدلله خوب است و مشغول، چه مشغولی. درست که کارش زیاد است ولی مهیا هم شده است. پیرمردی که زمین با همۀ فراخیش بر او تنگ شده است. اوضاع ما اینجا معلوم نیست. مرتب از کاخ الیزه میآیند که آقا سر ما کلاه گذاشتید و یک مرتبه در این دیار که نامش به آزادی همه جا را فراگرفته است وارد شدید، ولی آخر ما با ایران معاهدات اقتصادی داریم؛ و سایر کشورها هم که دست کمی از فرانسه ندارند، موجب وحشتشان شده است. مرزها را برای این پیرمرد نه تنها نگشودهاند که شدیداً کنترل میکنند.
دیروز قریب به دو هزار پسر و دختر در سالنی جمع شده بودند از سراسر اروپا تا به سخنرانی امامشان گوش دهند که ناگهان نمایندۀ ژیسکاردستن با دستی لرزان، که فکر میکرد وارد درباری میشود و از سادگی اوضاع تعجب کرده بود، از رفتن ایشان با کمال احترام جلوگیری کردند.
میبینی این غرب است که یک عمر است ما را به اسم آزادی بازی میداده. اینجا با شرق تنها این فرق را دارد که در اینجا با پنبه سر میبرند و در شرق با شمشیر! ولی ماحصل یکی است.
این مرد برای نجات امتش لباس مرجعیتش را در نجف کند و یکمرتبه با یک تصمیم محیرالعقول -از نظر آخوندی- خود را از حصارهای تنیده از همه چیز غیر از اسلام رهانید، در فضایی خود را یافت که این بار دربانانش همۀ به دوش کشندگان پرچم آزادیند.
او با دست لرزانش -که لرزشش این روزها بیشتر شده است- از فرودگاه بغداد پیامی برای مردمش که خود را جلوی گلولۀ غرب و شرق قرار میدهند، فرستاده و در اعلامیهها نیز همچون همیشه میغرد که اگر قطعهقطعهام کنند دست از کارم نمیکشم.
ما در غرب غریبیم، چرا که فکر میکردیم در اینجا چیزی را مییابیم که شرق فاقد آن است و آن آزادی است. شاید بیش از سیصد خبرنگار و فیلمبردار بر سر پیرمرد ریختهاند که همه بالاتفاق در این روزها نوشتهاند که هر چه هست زیر سر این یک مشت استخوان است، و جلودار اینها بیش از 150 پلیس فرانسه که به اسم محافظ چون نجف شدیداً همه جا را کنترل کردهاند و الحق که دنیایی است؛ و پیرمرد به تمام اینها میخندد و معتقد است که همه کشک است و کسی به او هیچ کاری ندارد. و من هم به هر دو معتقد یعنی اعتقاد به طرفین دو ضد.
امشب آقامحمود [بروجردی] گفت که آمدهای تهران، در حالی که همه رفتهاند قم [جهتِ مراسم ِ سالگردِ درگذشتِ حاجآقا مصطفی خمینی] و دیگر هیچ نگفت. آخر تو آمدهای تهران که چی؟ آیا حسن طوری شده؟ خودت خدای نکرده بلایی سرت آمده؟ خانم [همسر امام] احساس ناراحتی و اظهار تنهایی کرده است؟ با اینکه وضعمان هیچ معلوم نیست و بناست اینجا را ترک کنیم، با این وضع میخواهیم که این زن که زندگی پر ماجرایش دیدنی است را بیاوریم هر چه شد، شد. زنی که زندگیش را بر برگ غربت نوشتهاند.
اوضاع اینجا: تیپها، عقاید متضاد، حرفها مترادف، و محتوا و مفهوم در صورتی که ترادف در کلام باشد قهراً یکی است، و ژستها مشترک، و شکایات متناقض، و «دین» آری دین، دینی یک بعدی، که حرکات رکوع را موجی میدانند که در نهایت شاه را برمیدارد!!
اگر بگویی چه گل قشنگی است، فریاد اعتراض: که مردم زیر شکنجهاند! …همه تا قبل از خواب وزیر و وکیل مملکت آینده!! همین حالا یاد حرف جلال افتادم که میگوید روشنفکران ما از هر چهار نفر دور میز یکی رئیس جمهور! است، الحق همین طور است. همین الان نمایندۀ ابوعمار [یاسر عرفات] آمده است که یاسر گفته است که این مردی که میگوید من فرودگاه به فرودگاه میروم تا حرفم را بزنم، باید بیاید اینجا تا به این عربها شجاعت را یاد دهد. گمانم خیال دارند آقا آنجاها شهید شود، من که نیستم!!
از قول من به آقا جون سلام برسان. خیلی پرحرفی کردم، آخه خیلی دلم برایتان تنگ شده… حسن عزیزم را میبوسم و میبویم. هر طوری شده فردا به وسیلۀ تلفن باهات تماس میگیرم انشاءالله.
احمد ۲۳ مهر ۵۷”
[اقلیم خاطرات، فاطمه طباطبایی، انتشارات پژوهشکدۀ امام خمینی و انقلاب اسلامی، چاپ و نشر عروج، صص439-441]
مرتبط:
(+) بازتاب سفر امام به پاریس، در نجف
(+) سیاستِ ژیسکاردستن و درخواستِ شاه




































