“… به هر حال، تولستوی یک ضد انقلاب بوده است که تبدیل به فردی انقلابی میشود و چنان رمانی را مینویسد. ما چنین کسانی را نداریم. اگرچه قبل از انقلاب هم رماننویس نداشتیم، اما هنرمندان برجستۀ معروفِ آن زمان، خیلی بهندرت به انقلاب گراییدند. واقعاً بهندرت به این طرف آمدند. از آن نویسندگانِ معروفِ حسابی، از آن شاعرانِ معروفِ حسابی، از آن طنزنویسانِ معروفِ حسابی، از آن موسیقیدانانِ معروفِ حسابی، از آن فیلمسازانِ معروف -اگرچه در این میدان، اثر چندان برجستهای مثل شعر و ادبیات نداشتیم- از آن ادبای معروفِ حسابی و از آن مطبوعاتیهای معروفِ حسابی، هیچیک به این طرف نیامدند؛ هیچیک!
یکی از عواملی که هنر و ادبیات را در هر کشوری به شکوفایی میرساند، حوادث سخت، از جمله جنگ است. زیباترین رمانها، بهترین فیلمها و شاید بلندترین شعرها، در جنگها و به مناسبت جنگها نوشته شده، به تصویر کشیده شده، سروده شده و بهوجود آمده است. در جنگ ما هم همینطور بود.
در همان دوران جنگ، نویسنده و داستاننویسی، داستانی دربارۀ جنگ نوشت؛ لیکن داستانی که ایران را در این جنگ محکوم کند! ببینید وقتی کسی حاضر نیست به هیچ قیمتی از مواضع غلط خودش منصرف شود، اینطوری درمیآید. ایرانی که اهواز و آبادان و خرمشهرش، بدون اراده و بدون اختیار او، مورد هجوم نظامی دشمن قرار گرفته و جمهوری اسلامی -از رهبری، از دولت، از نیروهای مسلح و از مردم- با همۀ وجود وارد میدان شده است، چه ایرادی باید به این گرفت؟ این رمان، اول تا آخر، ایراد به مردم و مسؤولان آن منطقه و تمسخر و اهانت به آنهاست. ما در جنگ مظلوم بودیم. ما در جنگ ملتی یکجا مظلوم و مورد ستم بودیم. ما که تجاوزی به کسی نکرده بودیم؛ ما هیچ بهانهای دست کسی نداده بودیم؛ ما حتی یک تیر هم به داخل مرزهای عراق پرتاب نکرده بودیم، اما طبیعت انقلاب این بود که به ما حملۀ نظامی شود…
از بعدِ جنگ تلاشهایی جدی شروع شد برای اینکه روشنفکری ایران را به همان حالت بیماری قبل از انقلاب برگردانند -برگشت به عقب، ارتجاع- یعنی باز قهر کردن با مذهب، قهر کردن با بنیانهای بومی، رو کردن به غرب، دلبستگی و وابستگی بیقید و شرط به غرب، پذیرفتن هر چه که از غرب، از اروپا و آمریکا میآید، بزرگشمردن هر آنچه که متعلق به بیگانه است و حقیر شمردن هر آنچه که مربوط به خودی است؛ که در باطن خودش، تحقیر ملت ایران و تحقیر بنیانهایش را همراه دارد. من این را مشاهده میکنم. اینها چه کسانی هستند؟
البته میشود حدس زد. من اینجا دیگر خبر یقینی نمیتوانم بگویم. یک عده کسانی هستند که «لَم یؤمنوا بِالله طَرفَةَ عَین»(بحارالانوار، ج8،ص285) اینها هرگز نه به اسلام و نه به ایران، ایمانی نیاوردهاند. آن چند سالی هم که این جریانات روشنفکری الهی، اسلامی، مذهبی، حقیقی، ایرانی در ایران وجود داشت، اینها حاضر نشدند حتی سر بلند کنند! به گوشهای رفتند، یا به خارج از کشور سفر کردند و معبود خودشان، قبلۀ خودشان، معشوق خودشان را آنجا یافتند. این ملت، این سنتها، این تاریخ و این فرهنگ برایشان اهمیتی نداشت؛ طبعاً آیندۀ این ملت هم برایشان اهمیتی ندارد. ممکن است حرف بزنند، ممکن است ادعا کنند، اما گذشته نشان نمیدهد که اینها صادقند. اینها به فکر مردم نیستند؛ به فکر خودشانند.
بعضیها هم کسانی هستند که ممکن است تحت تأثیر اینها قرار گیرند؛ عنوانهای پُرطمطراق روی ذهنها اثر بگذارد. بعضی هم احتمالاً -نمیتوانم یقیناً بگویم- کسانی که اجیر باشند…
… میدانِ روشنفکری، میدان مشت و امثال اینها نیست. میدان فرهنگ و روشنفکری، میدان همان فرهنگ است؛ ابزارهایش، ابزارهای فرهنگی است. جوانانی که اهل مقولات روشنفکریاند، باید در میدان فعال شوند. جوانان! خودتان را بسازید. یک ملت اگر بخواهد راه رشد و کمال و پیشرفت را طی کند، باید از لحاظ ایمان فکری به جای محکمی متکی باشد. آن ملتی، آن نسلی، آن جوانی که بخواهد به یک مجموعۀ هُرهُریمذهب، بیایمان، بیاعتقاد به بنیانهای اخلاقی و دینی و معنوی، دل بسپارد و با حرف آنها پیش برود، زیر پایش سست خواهد شد. نسل جوان، همانی خواهد شد که در دوران رژیم پهلوی بود؛ یأسآور، بیفایده، مایل به فساد، آماده برای کجروی. آنوقت برای آنکه کسی آنها را باز از آن راه، به راه راست حرکت دهد، مئونۀ زیادی لازم است؛ حرکتی مثل انقلاب اسلامی لازم است؛ که به آسانی در قرنی بلکه قرنهایی در این کشور پیش نمیآید.
با همۀ قوا باید موجودی فعلی را حفظ کرد. نباید اجازه دهند که یک عده افرادی که سالهای متمادی در این کشور با ابزارهای روشنفکری و با ابزارهای فرهنگی، هیچ خدمتی به این مردم نتوانستند بکنند -حداقلش این است- در هیچ مشکل و مسألۀ مهمی نتوانستند با این مردم همراه باشند و به پای مردم برسند؛ حتی نتوانستند پابهپای مردم برسند، چه برسد بخواهند جلودار و پیشرو و رهبر مردم باشند؛ همیشه عقب ماندند، همیشه در انزوا ماندند؛ اینها مجدداً به این کشور بیایند و سایۀ فکر و فرهنگ خودشان را حاکم کنند. اینکه میبینیم در بعضی از مطبوعات و مجلات و منشورات فرهنگی، چیزهایی نشان داده میشود، دنبال رجعت به گذشتهاند؛ دنبال برگشتن به حالت بیماریِ روشنفکریاند و این مقولۀ روز است. این مقولۀ بسیار اساسی و مهمی است.
البته روشنفکر جماعت وقتی بخواهند در این زمینه حرف بزنند، میتوانند بنشینند ببافند، حرف بزنند، که آقا نمیشود، روشنفکری با دین نمیسازد؛ دین اگر به کشوری آمد، همه چیز را تحتالشعاع قرار میدهد… علی ایّ حال، ارتجاع ِ روشنفکری این است؛ یعنی برگشتن به دوران بیماری روشنفکری؛ برگشتن به دوران بیغمی روشنفکران؛ برگشتن به دوران بیاعتنایی دستگاه روشنفکری و جریان روشنفکری به همۀ سنتهای اصیل و بومی و تاریخ و فرهنگ این ملت. امروز هر کس این پرچم را بلند کند، مرتجع است؛ ولو اسمش روشنفکر و شاعر و نویسنده و محقق و منتقد باشد. اگر این پرچم را بلند کرد -پرچم بازگشت به روشنفکری دوران قبل از انقلاب، با همان خصوصیات و با جهتگیری ضدمذهبی و ضدسنتی- این مرتجع است؛ این اسمش ارتجاع روشنفکری است.”
[دغدغههای فرهنگی؛ شرح مزجی یکی از بیانات محوری مقام معظم رهبری در سال 1373 با استفاده از دیگر بیانات معظمله، انتشارات مؤسسۀ جهادی، صص85-89]
همچوناین:
از کتابِ «دغدغههای فرهنگی (۳)، (۲)، (۱)





































31 جولای ، 2012 در ساعت 13:50
[…] کتابِ «دغدغههای فرهنگی (۴)، (۳)، (۲)، […]