“… هلی‌کوپترهای عراقی کلافه‌مان کرده بودند و با موشک و تیربار و هر چه که داشتند آتش می‌ریختند. در آن وضع آن‌جا ماندن خودکشی بود. بالاخره تصمیم برگشتن قطعی شد. هر کس که سرپا بود در بازگشت باید یک زخمی را هم با خودش عقب می‌برد. این را جنگ به ما یاد داده بود و چه لحظۀ تلخی بود آن لحظات. به زخمی‌ها نگاه می‌کردم؛ «خدایا از بین این بچه‌ها کی رو با خودمون ببریم؟ صمد قنبری، علی بهلولی، قاسم هریسی یا…» از کنار هر مجروحی که می‌گذشتم دلم می‌خواست او را با خودم ببرم. لحظه‌های سنگینی بود. جمعاً پنج، شش نفر مانده بودیم که به هر طرف آتش می‌گشودیم و برای رفتن جمع و جور می‌شدیم. در آن منطقه آخرین کسانی بودیم که هنوز عقب‌نشینی نکرده بودند.

 

فکر کردم صمد قنبری را ببرم. به طرف او رفتم. گویا منظورم را فهمید. تبسمی در صورت دردمندش دوید اما کنار او قاسم هریسی افتاده بود و جایی که قاسم بود نمی‌توانستم دلم را راضی به بردن کس دیگری کنم. قاسم را کول کردم و به صمد گفتم: «می‌یام تو رو هم می‌برم!» تلخ‌ترین دروغی بود که می‌شد در جنگ گفت! در آن گیر و دار فقط یک نفر را می‌توانستم عقب ببرم و او قاسم هریسی بود!

قاسم را روی کولم جابه‌جا کردم و راه افتادیم. امیر با آن جثه نمی‌توانست کمک خوبی در حمل مجروح باشد اما در کنار من می‌آمد و تیراندازی می‌کرد. به سرعت شروع کردیم به دویدن. جایی که زمین گویا شخم زده شده و راه رفتن معمولی سخت بود چه رسد به دویدن آن هم با حال و روز ما. امیر با تیراندازی به سمت عراقی‌ها توجه آن‌ها را به خودش جلب می‌کرد تا من راحت‌تر بدوم.

 

ما در دایرۀ نگاه تیرباری بودیم که به قصد کشت می‌زدمان. هم از روستا و هم از هلی‌کوپتر آماج رگبارهای بی‌وقفۀ دشمن بودیم. با ته‌ماندۀ نیرویی که بعد از آن همه ماجرا در تنم مانده بود می‌دویدم. نگاهم گاه به زمین بود، گاه به جلو. روی زمین ساقه‌های گندم از دل خاک بیرون زده و بعضی جاها تا مچ پا بالا آمده بودند. یاد ده‌مان افتادم!

تیراندازی امیر شاید تا حدی از رگبار زمینی عراقی‌ها کم می‌کرد اما حریف هلی‌کوپتری که نشان‌مان کرده بود، نمی‌شد. هلی‌کوپتر روی سرمان می‌چرخید و ردیف رگباری که در چند سانتی‌متری ما زمین را شخم می‌زد بارها و بارها تکرار شد. موشک‌ها هم گاه و بی‌گاه در چند متری ما به زمین می‌خورد. یقین کرده بودم که خدا نمی‌خواهد تیر و ترکشی به من بخورد. سیمینوفی از سمت حریبه قوز بالای قوز شده بود و تق‌تق تیرهایش عصبی‌ام می‌کرد.

طفلک امیر غرق خاک و عرق می‌دوید و تیراندازی می‌کرد و می‌خواست زیر آتش کلاش او، من با خیال راحت‌تر بروم. تا وقتی کنار یک تابلو رسیدیم بی‌وقفه دویده بودم. آن‌جا دیگر واماندم! انگار تمام عضلاتم گُر گرفته بود، دهانم خشک شده بود و نفسم بالا نمی‌آمد. تابلو مال عراقی‌ها بود و چیزهایی به عربی رویش نوشته بودند. امیر را صدا زدم: «امیر! بدو این تابلو را باید بشکنیم.» سریع پایه‌های تابلو را شکستیم و قاسم را که رنگ به چهره نداشت رویش دراز کردیم.

امیر از یک سو گرفت و من از سوی دیگر. حالا دیگر همۀ تلاش‌مان رسیدن به کنار دجله بود. با ته‌ماندۀ توان‌مان می‌دویدیم که ناگهان یک گلولۀ سیمینوف به پهلوی قاسم خورد. نالۀ مظلومانه‌اش بلند شد: «ای وای ننه! اولدوم!» (ای وای ننه مردم!)

– قوخما!… هله اولمه‌لی دئیرسن! (نترس! هنوز مونده تا بمیری!)

بدون توقف می‌دویدیم اما گاهی که موشک هلی‌کوپتر به سمت‌مان می‌آمد خودمان و قاسم را روی زمین می‌انداختیم. خدا می‌داند با آن حال زار دوباره جمع و جور شدن و برخاستن چه مکافاتی بود. به هر جان‌کندنی بود به خط خودمان نزدیک شدیم و از جسارت هلی‌کوپتر عراقی آسوده.

 

وقتی به ساحل دجله رسیدیم ازدحام نیروهای ارتشی و تعدادی از نیروهای لشکر نجف متعجبم کرد. پل نفری که روی دجله نصب شده بود بر اثر تیر و ترکش از بین رفته و پاره شده بود. فقط قایق‌ها بودند که به نوبت نیروها را سوار می‌کردند تا آن طرف دجله برسانند. درمانده شده بودم. کسی به کسی نبود.

رو کردم به امیر: «امیر! بدو ببین می‌تونی یه بلم پیدا کنی!» می‌خواستم به هر قیمتی شده قاسم را هم از دجله رد کنم. شاید من و امیر می‌توانستیم با شنا از دجله بگذریم اما روا نبود مجروحی را که با آن زحمت آورده بودیم به دیگران بسپاریم.

– آسید! بیر بلم واردی امما ائله بیر چوخ قاباقدان قالیب! (آقاسید! یک بلم هست اما مثل این‌که از خیلی وقت پیش مونده!)

به سمتی که امیر نشان داد رفتیم. درست می‌گفت بلم از زمان عملیات خیبر مانده و پوسیده بود. حدود پنج، شش دقیقه آن‌جا مانده بودیم و نمی‌گذاشتند به قایق دوم که در حال پر شدن بود نزدیک شویم.

– شما بعد از ما اومدید باید بعد از ما هم سوار شید!

کفری شده بودم. هر چه می‌گفتم کسی نمی‌شنید. از ناراحتی و خستگی توان حرف زدن نداشتم، چه برسد به جر و بحث. مجبور شدم اسلحه‌ام را رویشان بگیرم: «این زخمیه! ما باید زودتر از آب رد بشیم!»

به ما نگاهی کردند و با دیدن حال و روز ما کنار کشیدند، من و امیر، قاسم را هم توی قایق انداختیم و قایق راه افتاد. بیچاره قاسم دادش درآمده بود اما خودش هم می‌دانست چه حال و روزی داریم. کسی به فکر احتیاط و ملاحظۀ مجروح نبود.

 

از زور تشنگی زبان در دهانم نمی‌چرخید. از هر کس آب خواستم جواب داد: «از آب دجله نخوری‌ها، توش دارو ریختن!» آب هم نخوردم و تشنه و خسته از دجله گذشتیم. پای‌مان که به ساحل رسید اول لباس‌های قاسم را پاره کردیم، در شلوغی آن‌جا امدادگرها سخت مشغول بودند. یکی، دو نفر به طرف‌مان آمدند، سریع زخم‌های قاسم را پانسمان کردند و بعد او را همراه چند مجروح دیگر توی آمبولانس گذاشتند. آمبولانس که حرکت کرد تا حدی آسوده شدم چون توانسته بودیم مجروحی را از معرکۀ آتش دور کنیم. آن لحظه‌ها نمی‌دانستم تقدیر قاسم هریسی شهادت در بدر است. بچه‌ها ساعتی بعد به من گفتند هنوز آمبولانس زیاد دور نشده بود که هلی‌کوپتر عراقی موشکی به آن زد، آمبولانس آتش گرفت و مجروحان همگی شهید شدند…”

 


[نورالدین پسر ایران؛ خاطرات سیدنورالدین عافی، انتشارات سورۀ مهر، صص۳۱۴-۳۱۷]

 

 

 

هم‌چون‌این:

نورالدین پسر ایران (۱)