“… آن روزها سریال معروف «سلطان و شبان» را میداد که مردم از آن خوششان میآمد اما من خاطرۀ بدی از آن دارم؛ قسمت آخر سریال بود. پرستارها دور تلویزیون جمع شده بودند که ببینند آخر ماجرا چه میشود؟! من هر شش ساعت دو تا آمپول داشتم که واقعاً تحمل آنها مصیبت بود. با تزریق آنها چنان میسوختم انگار رگهایم آتش گرفته.
از شانس من آن شب پرستاری کشیک بود که هم اخلاقش بد بود و هم آمپول زدنش. این خانم آمد تا آمپولهای وریدی مرا بزند اما عجله داشت و معلوم بود میخواهد برود تماشای سریال. دید سرم مرا باز کردهاند و او باید از نو رگگیری کند، کمی غر زد اما من زیاد محلش نگذاشتم. کمی از کاکلهایش را بیرون میگذاشت و رعایت مجروحان را نمیکرد. میخواستم زود کارش را بکند و برود. بازویم را بست و دو بار سوزن را وارد کرد ولی نشد. این کار تا پنج بار تکرار شد. اعصابم به هم ریخته بود.
آمد سراغ دست دیگرم، عوض اینکه من اعتراض کنم او شروع کرد که: «ای بابا! از کی معطلیم دو تا آمپول به این بزنیم، حالا فیلم هم تموم میشه!»
بدم آمد. دیدم اصلاً مریض برایش ارزش ندارد. سوزن را از دستش گرفتم و پرت کردم و سرش داد زدم که: «گمشو… دیگه این جا نیا! اگه بیایی قلم پاتو میشکنم!» او رفت و پرستار دیگری آمد اما من کفری شده بودم. گفتم: «درو ببندید. کسی نیاد! اصلاً نمیذارم کسی آمپول به من بزنه. جای این هشت تا سوزن را هم صبح به دکتر نشون میدم ببینم مریض به اندازۀ یک فیلم ارزش نداره؟!» آن شب نتوانستند آرامم کنند.
صبح دکتر آمد. آدم خیلی خوبی بود. به آرامی گفت: «شنیدم دیشب آمپولهاتو نزدی! تو که استقامتت زیاده چرا آمپولاتو نزدی…» ماجرا را گفتم و تأکید کردم اینها مرا عصبانی نکرد بلکه حرف خانم اعصابم را ریخت به هم که میگفت الآن فیلم تموم میشه! دکتر ناراحت شد. پرستار را توبیخ کرد و به بخش دیگری فرستاد. آن پرستار بعداً آمده بود سراغم، گفتم: «من کارهای نیستم و یک مریضم. تقصیر خودتان است که برایتان فیلم مهمتر از مریض است.»
خلاصه سریال سلطان و شبان برای همیشه یاد من ماند چون بدجوری سوزنش را خوردم!”

[نورالدین پسر ایران؛ خاطرات سیدنورالدین عافی، انتشارات سورۀ مهر، صص337-338]
همچوناین:





































11 می ، 2013 در ساعت 14:24
[…] پسر ایران (۳)، (۲)، […]
12 می ، 2013 در ساعت 15:23
[…] پسر ایران (۴)، (۳)، (۲)، […]