حمید داودآبادی:

 

“… چون یگان‌های استان تهران، به‌ویژه تیپ ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) از نظر نیرو تکمیل بودند، ما را به تیپ ۸ نجف اشرف اعزام کردند که کمبود نیرو داشت. پس از سازماندهی، چادرها را وسط زمین آسفالتی که مخصوص والیبال بود، بر پا کردیم.

گردان یک از بچه‌های آذربایجان بودند. گردان دو ثامن‌الائمه و گردان چهار فتح از بچه‌های تهران بودند. بقیه‌ی گردان‌ها هم از بچه‌های اصفهان و به‌ویژه شهر نجف‌آباد.

… روز دوم به همه سلاح و تجهیزات دادند، اما به هیچ‌کس مهمات ندادند. برادرم علی، آرپی‌جی‌زن شد و من هم کمکش.

… چون بچه‌های اصفهانی تیپ نجف اشرف را دربست متعلق به خود می‌دانستند، گاهی جر و بحث‌هایی بین بچه‌های تهران یا آذربایجان با اصفهانی‌ها درمی‌گرفت. بعضی وقت‌ها با ما برخوردهایی می‌کردند که انگار ما خارجی هستیم! مثلا وقتی برای گرفتن غذا، قابلمه را به تدارکات می‌بردیم، مسئول آن‌جا به کسی که با بیل غذا را پخش می‌کرد، می‌گفت: اصفهونی نیستن، کم‌تر براشون بریز…

 

همین مسئله در تحویل سلاح و مهمات هم اتفاق افتاد. وقتی همه در یک صف می‌ایستادیم تا اسلحه و مهمات بگیریم، نوبت اصفهانی‌ها که می‌شد، کلاشینکوف‌های نو، تر و تمیز و قنداق‌تاشو که وزن کم‌تری داشت، تحویل‌شان می‌دادند. ولی وقتی نوبت تهرانی‌ها یا آذربایجانی‌ها می‌رسید، قیافه در هم می‌کردند و به انتهای انبار اشاره می‌کردند و می‌گفتند: یه دونه از اون تفنگا به‌شون بده…

از لای تفنگ‌های لت و پار که مثل جنازه روی هم تلنبار بودند، یکی را بیرون می‌کشید و می‌داد. این سلاح‌ها غنیمتی عملیات فتح‌المبین و غالبا زنگ‌زده و داغان بودند. بند هم نداشتند که به شانه بیندازیم. وقتی اعتراض می‌کردیم، مسئول انبار با آن لهجه‌ی غلیظش می‌گفت: اخوی، من که کارخونه‌ی تفنگ‌سازی ندارم… اینام مال بیت‌المالس، حیفس… وقتی می‌گفتیم که این اسلحه بند ندارد، با نیش‌خندی می‌گفت: وقتی من داشتم این رو از عراقیا غنیمت می‌گرفتم، یادم رفت به‌شون بگم بندشم بدن. خب مرد مؤمن، کمربندت رو واکن بندازش به‌ش دیگه…

… سر همین حرف‌ها و بازی‌ها، چندین درگیری لفظی شدید و نزدیک به عوا بین نیروها پیش آمد. اگر پادرمیانی حاج «احمد کاظمی» فرمانده تیپ نبود، معلوم نبود کار به کجا می‌کشید.

 

 

متأسفانه گاهی انپتفاقات ناگواری هم در اردوگاه پیش می‌آمد. ظهر یکی از روزها که همه در چادرها خوابیده بودیم، از چادر بغلی صدای شلیک گلوله بلند شد. چون کسی مهمات نداشت، جا خوردیم و به آن‌جا دویدیم. در کمال تعجب دیدیم یکی از نیروها تیر به پیشانی‌اش اصابت کرده و نقش بر زمین شده است. قضیه را که پی‌گیر شدیم، فهمیدیم صبح همان روز، مسئول تدارکات هنگام رفتن به تدارکات برای گرفتن صبحانه، یک عدد فشنگ روی زمین پیدا می‌کند. وقتی به چادرشان می‌رود، آن را می‌گذارد توی خشاب اسلحه‌اش. بر حسب اتفاق، وقتی او رفته بوده ناهار بگیرد، دو نفر از بچه‌ها بازی‌شان می‌گیرد. هر کدام اسلحه‌ای برمی‌دارند. یکی از آنها دست می‌اندازد و اتفاقی اسلحه‌ای را برمی‌دارد که فشنگ داشته. بی‌خبر از همه‌چیز می‌گوید: «من تک‌تیرانداز عراقی هستم و الان می‌زنم توی پیشونیت…» گلنکدن را می‌کشد و از فاصله‌ی دو متری، پیشانی او را نشانه می‌گیرد. لحظه‌ای بعد، مغز رفیقش می‌پاشد به صورتش.”

 

 

[از معراج برگشتگان، حمید داودآبادی، کتاب یوسف، مؤسسۀ عماد، صص۱۵۶-۱۵۸]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

از معراج برگشتگان(۲): طرف‌دارهای شاه شعار می‌دادند: خدا قرآن محمد!

از معراج برگشتگان(۱): خود امام رضا اومده به خواب شاه!