بعد از خوندنِ «به هادس خوش آمدید» باید بگم «بلقیس سلیمانی» خوب قصه تعریف میکنه. راغب شدم به رمانهای دیگهشم نگاهی بندازم؛ هر چند پایانِ این کتاب که با خودکشی ِ شخصیتِ اصلی تموم میشه، کاممو تلخ کرد.
نمیدونستم «هادس» یعنی چی؛ وسطای رمان رسیده بودم و هنوز سر در نیاورده بودم که اسم ِ کتاب چه معنایی داره. علیرغم ِ میلم به فهمیدنِ معنای اسم ِ رمان از متن ِ کتاب، تو نت گشتی زدم و معنای نامربوطشو فهمیدم؛ و ناخواسته خوندم که آخر ِ داستان چی میشه. خیلی تو ذوقم خورد. نسبت به خوندنِ بقیهشم بیمیل شدم؛ اما وقتی دوباره کتابو دست گرفتم، قصهگویی ِ نویسنده باز منو به دنبال خودش کشوند؛ تا پایان.
نویسنده -شاید از روی قصد و بهمنظور ِ گذر از تیغ ِ ممیزی- صحنۀ خودکشی رو درست از آب در نیاورده؛ جوری که مثلاً به تصادف هم بیشباهت نیست.
تصور میکنم میتونم نویسنده رو درک کنم و با چوناین پایانی -خودکشی- برای چونآن شخصیت و موقعیتی با او همراه باشم. به نظرم نویسنده قصد داشته جامعه رو به درکِ موقعیتِ امثالِ «رودابه» واداره؛ درکی که به تغییر ِ رفتار بیَنجامه.
«نشر چشمه» سعی کرده این رمان رو یه جورایی ضدِ جنگ و ضدِ انقلابِ معرفی کنه (+). لابد براش نون داره اینریختی فیگور بگیره. اما به نظر من، رطب و یابس بافته؛ موضوع ِ این رمان، بکارت تو جامعۀ ماست.
***
رنگِ کتاب که قرمز ِ جیغه؛ اسم ِ رمان هم که «هات»؛ اما بعد، میفهمیم «هات» در کردیِ ایلامی یعنی «آمد»!! پشتِ جلد هم گفتوگویی از متن ِ قصه نوشته شده که مخاطب فکر میکنه لابد قصه قدری هم به خدایی ِ خدا و توحید و این حرفها خواهد پرداخت؛ اما اینطور نیست.
بههرحال، اینریخت انتخابِ اسمی غلطانداز و کاملاً بیارتباط با متن ِ رمان، و کلاً این رویه، روش مناسبی برای جذب مخاطب نیست. مطرح کردنِ اصطلاح ِ مبهم و مندرآوردهای چون «رمان فراگاه» نیـز هم.
به نظرم «هات» یه رمان معمولی و متوسطه؛ که درک نمیکنم -اگه روال بر این منواله- چه اصرارییه قسمتهای بعدی هم داشته باشه. یه جاهایی از قصه، گیرهایی داره؛ مثلاً قصه قدری هم به مبارزۀ «سپهبد تیمور بختیار» و تشکیلاتش تو عراق علیه رژیم ِ پهلوی میپردازه؛ حالا «دخیل» -قهرمانِ رمان- جذبِ این تشکیلات شده؛ اما به یه معلم تو یه روستای پرت برمیخوره که ناگفتههای بسیاری از حتا ارتباطاتِ خصوصی و اندرونی ِ زندهگی ِ سپهبد، مطرح میکنه و پتۀ شعارهای وطنپرستانهشو به آب میده. اینجور قصه نوشتن درست نیست که گره بر گره بزنی و وقتِ گرهگشایی، کسی از غیب سر برآره و اسرار برملا کنه.
قصه، قدری هم به مبارزۀ گروهِ عرفات، البته تو دورۀ بیخاصیتیش میپردازه که بدک نبود.
از لحاظِ فرم، «هات» یه چیزی داشت خوشم اومد؛ به نظرم روایتِ قصه، خوب به گذشته میرفت و برمیگشت. هرچند فکر میکنم هضم ِ این قالب، اون هم اینطور بدونِ فاصلهگذاری و نشانهگذاری، واسه کسانی که به رمان خوندن عادت ندارن، قدری سخت باشه.
دربارۀ پایانشم، درسته که جنگه و پر از حادثههای ناگهانی، اما به نظرم مطرح کردنِ بیمقدمۀ آخر ِ داستان -روی مین رفتن ِ دخیل و احتمالاً جانباز شدنش که تو قسمتِ بعدیِ رمان معلوم میشه- مخاطبِ عمومی رو پس میزنه.
***
از «مأمور سیگاری خدا» خوشم نیومد. اول، تصور میکردم تاکسینگاریهای نویسنده شاید نمونههایی جالب و خاص داشته باشه که کمتر برخورده باشیم؛ داستانوارههای کوتاهی که بشه یه سکانس ِ قابل ِ توجه ازش درآورد؛ اما بعد از خوندنش به نظرم خیلیخیلی معمولی و روزمره اومد. گوش ِ من یکی پُره از اینجور حرفا که تو تاکسی و اتوبوس و مترو و صفِ نون و… زده میشه.
چنگی به دل نزد.
همچوناین:
بر حاشیۀ چند کتاب (۱)





































15 می ، 2014 در ساعت 21:45
سلام
سوالی داشتم از خدمتتون که درواقع نوعی فضولی است،
شما به جز کتاب خوندن کار دیگه ای ندارید؟
البته من از مطالبتون بسیار لذت میبرم، ولی گاهی اینطوری حس میکنم که از صبح تا شب فقط دارید کتاب میخونید
با تشکر و آرزوی موفقیت روز افزون
17 می ، 2014 در ساعت 16:27
سلام بر شما
تا چن دقیقه بعد از خوندنِ این حرفتون نمیتونستم جلوی خندیدنمو بگیرم. ناغافل بود. و البته با مزه. لطف دارید شما. اما راسشو بخواین متأسفم که اینطور نیس. اتفاقاً سرعتم تو خوندن خیلی کند شده و تقریباً ماهی سه تا کتاب بیشتر نرسیدم بخونم. چن وخ پیشا جایی خوندم «رضا امیرخانی» سال پیش، بیشتر از صد تا کتابو خونده بود.
مسأله اینه که من همیشه یه کتابی چیزی برای خوندن دم دستم هست. تو مهمونی، تو اتوبوس، مترو، به محض اینکه احساس کنم میتونم قدری بخونم کتابو دست میگیرم. دیگه فک و فامیلا و آشناها هم عادت کردن به این رفتارم.
اگه وقت بذارید و منظم کتاب بخونید، کمکم رویه میشه براتون. یا علی.
21 فوریه ، 2015 در ساعت 15:37
[…] حاشیۀ چند کتاب (۲)، […]