“… پس از یک دهه که امواج الحاد، مادیگرایی و تبلیغات مارکسیستی اندکی فروکش کرد و شهید مطهری و دیگران توانستند تا حدّی جلوی این تخریبهای فکری و فرهنگی را بگیرند، یک موج جدید پدیدار شد. این جریان خزنده، موجی مادیگرایانه، پوششدار و نفاقآمیز بود که آن را موج التقاط میگویند. یعنی کسانی آمدند و ادعا کردند ما هم اسلام را قبول داریم و هم مارکسیست را… میگفتند ما با اسلام موافق هستیم؛ یعنی نماز میخواندند و روزه میگرفتند. در آغاز برخی از سران آنان اهل تجهد و نماز شب، و گروهی از آنان نیز حافظ نهجالبلاغه بودند، اما اعتقاد داشتند که گرچه دین، قرآن و نهجالبلاغه، خوب، سودمند و اثرگذارند، به تنهایی کافی نیستند.
یعنی دین یک بال است و بال مورد نیاز دیگر برای اوجگیری، پرواز و رونق، مارکسیسم است. باید این دو را توأمان پذیرفت و ترویج کرد. نتیجۀ این تفکر، شد التقاط که نمونۀ بارزش گروه مجاهدین خلق، گروهک فرقان و برخی گروهکهای دیگر بودند.
اینان عناصری از تفکر مارکسسیم را با مذهب میآمیختند، یا مبانی مذهبی و معارف دینی را آن گونه تعبیر و تفسیر میکردند که با اندیشههای مادی هماهنگ باشد…
بد نیست به منزلۀ یک نکته تاریخی و برای یادآوری و عبرتآموزی جوانان، به برخی کژاندیشیهای آن دوران اشاره شود. گروهی پیدا شدند که برخی از آنان درسهای علوم اسلامی را در حوزهها خوانده بودند؛ حتی برخی از ایشان در درسهای ما هم شرکت کرده بودند. اینان در آغاز، انسانهایی معتقد، متدین و خوشفکر بودند، اما ناگهان دچار انحراف شدند. گاه یک انسان در سلامت کامل به سر میبرد و مشکلی هم ندارد. ناگهان میبینی رنجور و ضعیف شده؛ رنگ چهرهاش پریده و سر و کارش با پزشک، دارو و بیمارستان میافتد. شگفتزده میشوی که ای آقا! شما که مشکلی نداشتی؛ بیمار نبودی؛ چطور شد؟ پاسخ میدهد ویروسی به اندامهای بدنم هجوم آورده و مبتلایم ساخته است. پس از بررسی معلوم میشود سلولهای ایمنی بدن و عواملی که باید وی را در برابر بیماریها نگاه دارند، ضعیف بوده است. بنابراین میکروبها به خون راه یافته و او را درگیر بیماری کردهاند.
در مسائل عقیدتی و فکری نیز این گونه است. آن شاگرد درسخوان، مؤمن و اهل عبادت گرفتار یک انحراف و التقاط شده است و لذا ناگهان میآید و میگوید ما قرآن را قبول داریم؛ اسلام را میپذیریم؛ ولی معنای آیات قرآن چیزی دیگر است. برای نمونه میگفتند کلمۀ «آخرت»، «یوم آخر» و «قیامت» به معنای روز قیام، فرمان جنبش و حرکت است، که البته نباید این قیام را آشکار کرد؛ فعالیت زیرزمینی است و اگر زمان و چگونگی قیام افشا شود نمیتوان به مبارزه ادامه داد.
همچنین میگفتند «جن» یعنی مخفیانه عمل کردن، استراتژیک بودن و رعایت تاکتیکها. برای «غیب» نیز تفسیرهایی انحرافی داشتند. آنان در زمینۀ تفسیر قرآن کتابها نوشتند و برخی شخصیتها همین مطالب را به نام تفسیر قرآن درس میدادند. از جمله آثاری که با این روش آفتزده و بیمار به رشتۀ نگارش درآمد، کتاب توحید، از فردی به نام حبیبالله آشوری است.
آشوری از مشهد به قم آمده بود و در مدرسۀ آیتالله بروجردی بحث میکرد، و با گیرایی و حرارتی ویژه برای طلبههای جوان به سخنرانی میپرداخت. او در کتاب خود نوشته است ما نه با ماتریالیسم فلسفی، که با ماتریالیسم اخلاقی مخالفیم. گروهی ظاهربین که فریفتۀ جذابیتهای ظاهری وی شده بودند، به تهران میرفتند و به هر قیمت، گاه به طور قاچاقی این کتاب را میخریدند، و قربةالیالله در قم پخش میکردند. از مطالب عجیب این کتاب، این بود: اگر ماتریالیسم فلسفی پویا و زایا باشد بد نیست. یعنی اگر انسان به خدا اعتقاد نداشته باشد، اشکال ندارد؛ آنچه اهمیت دارد این است که اخلاق مادّی نداشته باشد و ماتریالیسم و روح مادهگرایی در رفتار آدمی رسوخ نکند.

ایشان خود را بسیار ساده و زاهد مینمایاندند؛ غذای ساده میخوردند و ظاهرسازیهایی عجیب میکردند، ولی در باطن رفتارشان گونهای دیگر بود. آشوری که با ظاهری مذهبی و کسوتی دینی در قم سخنرانی میکرد، رفته در شهری –ظاهراً شاهرود– و در بین دوستان خود گفته بود ما به گونۀ دستهجمعی ازدواج، و این سنت را احیا میکنیم، زیرا مطابق قرآن است! حتی طرفدارانش، دخترها و پسرها همه را جایی گرد آورده بود تا با هم به طور جمعی ازدواج کنند و به این آیات استناد کرده بود: نِساؤکُم حَرثٌ لَکُم؛ اُحِلَّ لَکمْ لَیلَة الصِّیامِ الرَّفَثُ إلی نِسائِکم. او گفته بود: «نساء» به «کُم» نسبت داده شده است، پس مجموعهای از زنان میتوانند متعلق به مجموعهای از مردان باشند!
این اعمال را به نام دین انجام میدادند و چنین کسانی، با این نگرشهای التقاطی و باطل میخواستند سیر نهضت اسلامی را منحرف و جامعۀ اسلامی را به کارهایی بیهوده و نادرست سرگرم کنند. اگر معلوم شود چه کسانی حتّی پس از پیروزی انقلاب اسلامی از حبیبالله آشوری حمایت میکردند، همگان شگفتزده میشوند. برخی جوانان با استعداد این گونه مبتلا شدند و به دام تحریف و التقاط افتادند.
کسی که پای در میان نهاد و در برابر اینان ایستاد، شهید مطهری بود. هیچ کس مانند او توان درک و پیشبینی این آفتها و بلاها را نداشت. دیگران به هر دلیل اشتباهاتی داشتند و رفتار این گروهها را توجیه، بلکه در دوران مبارزه، از آنان حمایت میکردند. حبیبالله آشوری خود را با کسانی که مسلمان بودند و مبارزه میکردند همسو نشان میداد و آنان نیز در برابر تحریفات وی خاموش بودند ، تنها شهید مطری بود که فریاد زد ما باید خط اسلام ناب، مسیر قرآن و سنّت محمّدی و راه اهل بیت را از خط کفر و نفاق جدا کنیم. مبارزه برای نگهداری اسلام است. نمیتوانیم برای اینکه در قلمرو سیاسی با آن منافق و ضد دیانت هدفی مشترک داریم، در عقاید اسلامی، چشم خود را بر روی جریان التقاطی ببندیم…” (+)
“… آنطور که خاطرم هست، بنده در مدرسۀ منتظریه، هم معلم بودم و تفسیر و فلسفه میگفتم و هم عضو شورای مدیریت مدرسه بودم. مرحوم آقای بهشتی بودند و مرحوم آقای قدوسی و آقای جنتی و بنده. تفکرات انقلابی طبعاً در میان طلاب مدرسه رواج داشت و ما هم در مبارزه با شاه و دستگاه با آنها شریک بودیم و دشمن مشترک همه بود، منتهی بسیاری از طلبههای جوان هم تحت تأثیر افکار التقاطی قرار میگرفتند، تعدادی از آنها رسماً به دام مجاهدین افتادند که بعضی از آنها هنوز هم در خارج از کشور هستند، بعضیها کشته یا اعدام شدند، بعضیها هم تغییر قیافه دادند و به مقامات و ثروتهایی رسیدند! در آن زمان یک عده از طلبههای بسیار متدین و علاقمند به امام و انقلاب! برای ترویج افکار انقلابی، کتاب «توحید» آشوری را که قاچاق بود، میآوردند و پخش میکردند. نام کتاب «توحید» بود و مطالبش به ظاهر تفسیر قرآن و نویسنده آن هم یک فرد روحانی بود و میگفتند که او پیش فلان شخصیت هم درس خوانده.
طبعاً کسی که میخواست درباره مسائل انقلابی اطلاعاتی داشته باشد، تشویق میشد که این کتاب را بخواند. یک نسخه از این کتاب به دست ما افتاد. دو سه صفحهای که خواندم، بهتزده شدم که چه جور کسی جرئت میکند به نام دین چنین حرفهایی بزند و این حرفها بین طلبهها، آن هم در مدرسهای که ما مسئولش هستیم، رواج پیدا کند؟ کتاب را دقیقاً مطالعه کردم و دیدم سراپا زهر است! کتابی بود با ادبیات فریبنده و جذاب برای جوانها، اقتباسهایی از آثار نویسندگان آن روزها، ولی روحش تفسیر سمبلیک قرآن.
عصرهای جمعه یک جلسۀ هفتگی در مدرسه داشتیم. من بسیار متأثر بودم و در آن جلسه فریاد زدم و عمامهام را به زمین زدم که ما در حوزه باشیم و عمامه سرمان باشد و به نام روحانیت و به نام اسلام، چنین مطالبی پخش شود؟ این برخورد موجب گردید که عدهای نسبت به موضوع حساس شوند، و الا قبل از این جریان، این کتاب به صورت بسیار عادی و به عنوان کتابی انقلابی مطرح میشد و طلبهها گاهی از پول اندک خودشان و قربةالیالله این کتاب را میخریدند و بین خودشان توزیع میکردند! بعد من پیگیری کردم و گفتند نویسنده این کتاب گاهی به قم میآید و در اینجا جلساتی دارد و از دستگاه روحانیت سنتی و حتی از شیخ انصاری و امثالهم انتقاد میکند و زندگی زاهدانهای هم دارد.
آقای قرائتی میگفتند: «من شنیده بودم که او وقتی به مهمانی میرود، روی تشک نمیخوابد؛ حتی فرش را کنار میزند و روی زمین میخوابد. غذایش یک کف دست نان و کمی ماست است.»
بهشدت تظاهر به زهد میکرد. در هرحال انتقاد از روحانیت، استراتژی مشترک این گروهها بود، چون میدانستند که تا مردم تابع روحانیت باشند، اینها نمیتوانند افکار خودشان را قالب کنند و لذا باید روحانیت را کنار بزنند و آنها را از مردم جدا کنند، اگر روحانیت نقطه ضعفی دارد، آن را درشت کنند، اگر هم ندارد، جعل کنند و آنها را از چشم مردم بیندازند. طبیعی است که اگر کسی لباس روحانیت داشته باشد و علیه روحانیت حرف بزند، خیلی موفقتر خواهد بود تا مردم عادی. بعدها بنده از منابع مختلفی شنیدم که آقای آشوری با چریکهای فدائی خلق ارتباط پیدا کرده است…
…آنها در ترویج افکارشان میگفتند این کسی است که خدمت آقا درس خوانده است؛ اما این سخن لغوی است. کسانی بودند که نزد پیغمبر اکرم (ص) درس خوانده بودند، نزد امیرالمؤمنین(ع) درس خوانده بودند و عاقبت به خیر نشدند. صرف اینکه کسی در دورهای نزد کسی درس خوانده باشد، ملاک صحت راه و ضامن این نیست که تا به آخر سالم بماند. همۀ منحرفین در ابتدای امر که منحرف نبودهاند. شیطان که شاگرد خود خدا بود…” (+)
در این باره:
حبیبالله آشوری و کتاب توحید (۲)
حبیبالله آشوری و کتاب توحید (۱)






































4 دسامبر ، 2011 در ساعت 12:18
[…] آشوری و کتاب توحید (۳)، (۲)، […]