“… شب قبل، به هر صورت که بود، در مصرف آب صرفهجویی کرده بودم و تنها اندازهی سه در قمقمه آب خورده بودم. بقیه را گذاشته بودم برای صبح. عقلم آنقدر قد میداد که در گرمای جانسوز روز و گرماگرم نبرد، ممکن است آبی برای خوردن پیدا نشود.
در آن میان چشمم به یکی از بچهها افتاد که از تشنگی نقش بر زمین شده بود، با لبان خشک لهله میزد و درخواست آب میکرد. صورتش سرخ شده بود. چشمانش گود افتاده بود و لبهایش ترکترک و سفید شده بود. سریع قمقمه را به او دادم و گفتم: بالاغیرتا تا اونجا که میتونی کمتر بخور.
ولی او فرصت را مغتنم شمرد و تا ته قمقمه را سر کشید. خیلی حالم گرفته شد. برای آن یک قمقمه آب، چه نقشهها که نکشیده بودم. ساعتی بعد، از فرط تشنگی به سوی بچهها دست دراز کردم، اما هیچکدام آبی در بساط نداشتند. گرمای اول صبح باعث شده بود همهی قمقمهها خالی شود.
مدتی به همان حال گذراندم تا اینکه وارد یکی از سنگرهای دشمن شدم. قوطیای فلزی برداشتم که هیچ مارک و برچسبی نداشت تا نشان بدهد که کمپوت باشد یا چیز دیگر. بهسرعت با سرنیزه دو سوراخ روی آن درست کردم و شروع کردم به سر کشیدن مایع داخلش. کمی که سر کشیدم، شوری و تندی مایع متوجهم کرد که کمپوت نیست، بلکه کنسرو آبگوشت است با نمک و فلفل زیاد.
با خوردن آن مایع شور و تند، عطشم بیشتر شد. کلافه شده بودم. از سنگر بیرون آمدم و به طرف ظرفهای ماستی رفتم که آن طرفتر بود. سعی کردم با خوردن ماستهای گرم و جوشیده از تشنگیام بکاهم. ولی عطش و سوزش دهانم همچنان بود.
بعد از ساعتی که به خاطر تشنگی، بسیار طولانی گذشت و قبل از رسیدن تانکهای خودی، ماشینی را دیدم که از دور به طرفمان میآمد. نزدیک که شد، دیدم تویوتایی است که عقبش یک تانکر آب دارد. جلویمان که رسید، متوجه شدم تانکر آب یخ است. انگار دنیا را بهمان داده باشند. واقعا که عجب رانندهی دلیری بود. در جایی که حتی تانکها از جلو آمدن خودداری میکردند، او بدون ترس از هلیکوپترها یا گلولههای مستقیم تانک، تا آخرین قطرات آب را به نزدیکترین نقطهی خط نیروهای خودی با دشمن آورده بود.
وقتی رفت جلوی عراقیها و آب یخ را بین بچهها تقسیم کرد و برگشت، جلوی پایم ایستاد و در جواب من که بهش گفته بودم: «اگه بری جلو، با تیربار آبکشت میکنن.» خندید و در حالی که به بدنهی ماشین اشاره میکرد، گفت: «بفرما آقا پسر گل، اگه یه سوراخ روش پیدا کردی، جایزه داری» و من مات و مبهوت به او و تانکر آب نگاه میکردم.
هواپیماها و هلیکوپترهای عراقی از ارتفاع بسیار کم، بچهها را زیر آتش کالیبرهای خود میگرفتند. هنگام حملهی آنها چون جانپناهی نداشتیم، به چالههایی پناه میبردیم که بر اثر انفجار خمپارهها و راکتها روی زمین ایجاد شده بود. اولین جنازهی عراقی را آنجا دیدم. رانندهی تانکی که کنار تانکش روی زمین افتاده بود. یکی از بچهها گفت: ببینیم توی جیبش چی داره… به خودم جرأت دادم، جلو رفتم و دکمهی جیب پیراهنش را باز کردم. ناگهان دستهای اسکناس عراقی ریخت بیرون. آنها را برداشتم. اسکناسهای 50 دیناری نو را بین بچهها به عنوان یادگاری پخش کردم. به هر نفر دو تا رسید. دو تا هم خودم گذاشتم توی جیبم.
بچهها سوار بر تانک او، سرمستانه گاز میدادند و به جلو میرفتند. عدهی زیادی روی آن نشسته بودند. همانطور که میرفتند، از خوشی متوجه نشدند که اشتباه رفتهاند و به مواضع دشمن نزدیک شدهاند. آنقدر جلو رفتند که گلولههای دشمن باعث شد تانک را جا بگذارند و فرار کنند. تانک دوباره به دست دشمن افتاد، ولی بچهها همچنان میخندیدند…”

[از معراج برگشتگان، حمید داودآبادی، کتاب یوسف، مؤسسۀ عماد، صص163-165]
از هماین کتاب:
از معراج برگشتگان(۳): از این اتفاقها هم پیش میآمد
از معراج برگشتگان(۲): طرفدارهای شاه شعار میدادند: خدا قرآن محمد!
از معراج برگشتگان(۱): خود امام رضا اومده به خواب شاه!





































